شبیه قدم زدن در شهر سونامی زده ایست، یک سال بعد از فروکش کردن آب. خیابان ها هستند. خانه ها. خاطره ها. شهر هست ولی آدم ها نه. شهر ارواحی ست برای خودش. خوب که بگردی تک و توک چراغی روشن است.. ده ها سال بعد، وقتی صاحبان سرویس های وبلاگی به این نتیجه رسیدند که حفظ و نگهداری شهر ارواح چندان به صرفه نیست از دوران وبلاگ نویسی شاید تنها یکی دو صفحه توصیف دست و پاشکسته در ویکی پدیا باقی بماند. ما وبلاگ هایمان را ترک کردیم، یک روز هم شاید فراموشش کنیم اما حقیقت این است که بخواهیم یا نه، یک دهه ای از زندگی مان چفت شده بود به وبلاگ نویسی.

پ ن : این app ها و ابزار ها و سرویس ها و کانال ها و پیام رسان های جدید روی تلفن و ساعت و عینک هوشمند به انضمام اینترنت پر سرعت با سیم و بی سیم، خیلی شیک و امن و ژیگول و فراهم کننده چند پتابایت تصویر  و چه اشکال دارد، باحال هستند، ولی هیچکدامشان بلاگستان نمیشود.

پ ن : میشود چند هزار نفر آدمیزاد را با این کانال مانال ها هماهنگ کرد جهت میتینگ. اما هفت سنگ. و ما ادراک هفت سنگ. دورخوانی، و ما ادراک دورخوانی. ناو شکن امیر ارسلان وسط نهج البلاغه .. افطاری.. فوتبال دستی.. این جوجه های عصر تلگرام چه میفهمند قرار وبلاگی چیست به حضرت عباس.

پ ن : دل همایونی مان برای قصه نویسی در یک رب مانده و پاراگراف آبی تنگ شده. اما نه از پاراگراف نشان هست و نه از پاراگراف نشان.