توی کوچه مان پسری را می شناسم که حاضر است صلات ظهر این مرداد مرد افکن، وظیفه انتقال و تخلیه سطل آشغالی که هر شب سر نبردنش جدل می کند را به جان بخرد. تنها برای این که نشان دهند چقدر در کاراته تازه کار است. حق دارد چون ذوق لباس کاراته اش را دارد. دقیقا نمیدانم شادروان بروسلی کونگفو کار بود یا کاراته، اما قطعا اگر در قید حیات می بود، دستی را می کشید و با ذکر چند اووودوو آییااا اوووودوووو خودش را میرساند به بچه محل ما، یک لقد می انداخت زیر سطل آشغال شوتش می کرد آسمون، گوش رفیقمان را هم دو لا می پیچاند که : کره خر ذوق بخورد توی سرت.


"همه" یک سورعمومی است که میتوان با مثال نقضی حیثیت گزاره اش را به باد داد. با این حال دلم میخواهد از همه استفاده کنم. همه ی ما آدم ها یک روزی، یک جایی از زندگی زیر آفتاب آسفالت شل کن، سطل آشغال به دست می رویم سر کوچه که به آدم های کوچک دنیای کوچکمان، لباس کاراته نشان دهیم. نکته این است که به ندرت یک بروسلی پیدا میشود گوشمان را دولا بپیچاند.




هنوز ماشین زمان لعنتی اختراع نشده را در یک رب مانده بخوانید 

چرخ خیاطی هندی را در پاراگراف آبی بخوانید



پیشنهاد :

+ هم غزه هم لبنان، جانم فدای حرف امام. / برگ ها غزل چمن ها قصیده / خریت یک رب مانده / آقای الف و  واحد شماره چهل و پنج  پاراگراف آبی / داستان مليخا و بشر نظامی / علم بومی رضا امیرخانی / آرزوی آقای تایم و پایان داستان