بهشت گمشده کوهدشت
چهارشنبه پیش کوهدشت بودم .
از رنج سفر که بگذریم . از جا ماندن وسط جاده تک و تنها که بگذریم . از حرف و حدیث ها و حب و بغض ها و هر آنچه که میشود اسمش را گذاشت خاطره بد و کلا از اینکه من چرا آنجا بودم ، که بگذریم
کوهدشت بهشت بود . جاده کوهدشت همیان . ۱۰ صبح
فکر کن یک دشت وسیع تپه ماهور که جاده مالرو قدیمی اش را تازه آسفالت کرده باشند . جاده ای با پیچهایی نرم و تند و با اختلاف سطح زیاد ، چیزی شبیه ترن هوایی های فکسنی پارک ارم . دور دشت را دو رشته کوه احاطه کرده بودند که لابد وجه نامگذاری کوهدشت هم همین بود . اینها به کنار .
پوشش گیاهی منطقه شامل علف و جو های دیمی بود که در این فصل هر دو زرد شده بودند و بی اغراق زمینی بدون پوشش گیاهی دیده نمیشد . فکر کن . یک دشت زرد و در فواصل بیست متر به بیست متر درخت . نه آنقدر متراکم که نامش را جنگل گذاشت و نه آنقدر دور که اسمش را گذاشت تک درختی وسط دشت . سبز و زرد در زمین و آبی در آسمان . خبری از سفیدی لیوان های یک بار مصرف یا پلاستیک در کنار جاده نبود . بکر و بکر . و حتی خبر از بی ام و ها موستانگ ها و فورد ها هم نبود . یک ربع یکبار یک تراکتور که جو بار زده بود تو جاده معلوم میشد که باید به زحمت از کنارش میگذتشی .
کاش بهشت همین شکلی باشد . تحمل تراکم را ندارم . دلم یک کلبه چوبی زوار در رفته میخواهد وسط کوهدشت . جان میلتون کجایی ؟ کجایی که بهشت گمشده ات را پیدا کردم . روزگاری به لاویج مازندران دلبسته بودم و روزگاری به باغ های شکوفه مرند ، روزگاری به کویر های جاده یزد . و امروز کوهدشت لرستان دلم را برده است . جان میلتون از دنیای زندگان با تو سخن میگویم . هوس ویلاهای با شیروانی سفالی و دیوار های تمام گرانیت شمال را ندارم . هوس هر آنچه امروز بیشمار انسان در تکاپویش هستند را ندارم . جان میلتون . ای که در نابینایی ظاهر بهشت گمشده را سرودی ، آقای صفر و نیم امروز در بینایی ظاهر بهشت گمشده اش را یافته ولی ذوق سرودن ندارد .
هنوز نمیدونم چه چیزی منو اینجا نگه داشته . دلم گرفته از صدا . دلم گرفته از متر و سانتی متر . هوس هکتار ها جو کرده دلم . و زمان این مفهوم لعنتی که دائم تذکر میدهد که عقب ماندی . اگر روزی رفتم کوهدشت ساعت نمیبرم . قول میدم .
نه تکنولوژی ، نه علوم متحرکه ، نه فنون متجلله ، نه آمدن نه رفتن ، نه کارت های اعتباری ، نه بازمهندسی فرایند ها ، نه مدیریت نوین ، نه کم کردن وزن ، و نه هیچ چیز دیگر نیاز واقعی انسان امروز نیست .
آرامش ، و فقط آرامش .
من روح منکسر با عرض معذرت . هوا معذرت . زمین معذرت . پیاده معذرت . سواره معذرت . با عرض معذرت قبر مدرنیته را معذرت و گیشه بلیط با عرض معذرت . خدا معذرت . زمین معذرت . زمان معذرت . هوا هوای معذرت . و نگاه هایی با عرض معذرت . لطفا کسی پیدا شود با عرض معذرت دلم را راضی کند از این همه معذرت و بکند به فتح کاف از این دیار خاکستری و خدایا سکوت میکنم با عرض معذرت . شاید یک جوانمردی یا جوانزنی پیدا شود که بدون معذرت روحم را جلا دهد به سکوت و آرامش .
Paradise Lost
by Milton, John
دانلود کتاب بهشت گمشده جان میلتون pdf OR PDF
ديد مأموري زني را توي راه / "کو هميگفت اي خدا و اي اله" / تو کجايي تا شوم من همسرت / وقت خواب آيد بگيرم در برت / تاپ پوشم بهر تو با استريچ / جاي مي نوشم به همراهت سنايچ / پا دهد، صندل برايت پا کنم / تا خودم را در دل تو جا کنم / زانتيايت را بشويم روز و شب / داخلش بنشينم از درب عقب / در جلو آنکه نشيند، آن تويي / در حقيقت صاحب فرمان تويي / گر تو گويي، شال بر سر مينهم / گر تو خواهي، موي را فر ميدهم / موي سر مش ميزنم از بهر تو / يکسره حتي به وقت قهر تو / از براي تست کوته آستين / پاچهي شلوار من هم همچنين / غير يککيلو النگو توي دست / پاي من بهر تو پر خلخال هست / بهر تو مالم به صورت نيوهآ / يک گرم، يا دو گرم ... يا اينهوا ! / اودکلن بر خود زنم پيشت مدام / تا که بوي گل بگيرد هر کجام / ميروم حمام گرم کوي تو / ميزنم سشوار، رو در روي تو / گر که حتي مو نباشد بر سرم / من کلهگيس از دبي فوراً خورم! / اي فدايت ريمل و بيگوديام / وي فدايت لنز و عينک دوديام / من براي تست گر "روژ" ميزنم / گر جز اين بوده است، کمتر از زنم! / از براي تست اين روژ گونهام / ورنه بهر غير، ديگر گونهام / خاک پاي تست خط چشم من / تا درآيد چشم هر مرد خفن / لاک ناخنهام ناز شست تو / ناخن مصنوعيام در دست تو /بهترينها را پزم بهر غذا / پيتزا و شينسل و لازانيا / با دسر بعدش پذيرايي کنم / همرهش يک استکان چايي کنم / اي به قربان تو هر چه باکلاس / ميشوم خوشتيپ بهرت از اساس /بهر تو تيپ جوادي ميزنم / گر نخواهي، تيپ عادي ميزنم / "گر که گويي اين کنم يا آن کنم" / من دقيقاً اي عزيز آنسان کنم / من برايت ميشوم اِند ِمرام / گر که باشد سايهي تو مستدام / کاش ميشد من ببينم رويکت / واکنم گلسر، زنم بر مويکت /
***
گفت مأمورش که: اي زن، کات کن! / کمتر از اين خلق عالم مات کن / چيست اين لاطائلات و ترّهات؟ / حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات / بوي کفر آيد ز کل جملههات / اين چه ايماني است؟ ارواح بابات! / تيپ تو بوي تساهل ميدهد / نفس آدم را کمي هل ميدهد / حرفهاي تو خلاف عفت است / بدتر از ايميل و يکصد تا چت است! / آنچه کلاً عرض کردي، نارواست / "مفسدٌ في العرض" بودن هم خطاست / با خدايت مثل آدم حرف زن / گر که قادر نيستي، اصلاً نرن! / از خدا چي چي تصور ميکني / کاين چنين با او تغيير ميکني؟ / شل حجابا! دين ادا اطوار نيست / جاي مانتو کوته سرکار نيست! / بايد آموزي کمي علم کلام / حق همين باشد که گويم، والسلام! /
چون به پايان آمدش مأمور حرف / از خجالت آب شد زن مثل برف / گفت: اي مأمور، حالم زار شد / از مرام خود دلم بيزار شد / حرف تو هر چند توي خال زد / در نگاهم ليک ضدّ حال زد / از سخنهاي تو من دپرس شدم / گر طلا بودم دوباره مس شدم /من پشيمان گشتم از ايمان خود / ميروم اکنون به کفرستان خود / بعد از اين ريلکس ميگردم دگر /کاملاً برعکس ميگردم دگر / پس سر خود را گرفت و گشت دور / با دلي آشفته و چشمي نمور /
***
ناگهان در توي ره، مأمور را / تلفن همراه آمد در صدا / يک نفر در پشت خط از راه دور / گفت با مأمور: کاي مرد غيور / اين چه برخوردي است که مورد پرد؟ / مردهشور اين طرز ارشادت برد! / از چه زن را ول نمودي در فراق؟ / أنکر الأشخاص عندي ذوالچماق / تو براي وصله کردن آمدي / ني براي مثله کردن آمدي / ما برون را بنگريم و قال را / منتها يکخوردهاي هم حال را / اين زني که تو چنين پراندياش / فاسد و فاسق پس آنگه خواندياش /هيچ ميداني که خيلي زود زود / او "فرار مغزها" خواهد نمود؟ /اين فضاي اجتماع حاليه / گر چه هر چه بستهترتر(!) عاليه / مصلحت ميباشد اما بعد از اين / باز گردد يککمي ماند چين / پس به محض قطع اين تلفن بدو / دامن زن را بگير و گو مرو / ( دامنش را گر گرفتي در مسير / در حد شرعيش اما تو بگير! ) /رفت مأمور از پي زن با دليل / گر چه در ظاهر بسان زن ذليل /
ديد زن را در خيابان صفا / رفت پيشش، گفت او را: خواهرا! / بعد از اينها ترک قيل و قال کن / با خدا هر طور خواهي حال کن /
در این مطلب 20 قانون عجیب و غریبی که در دنیای امروز اجرا می شود، نام برده شده است.
سوییس:
- نباید لباس را در روز یکشنبه برای خشکاندن، آویزان کرد.
- نباید ماشین تان را در روز یکشنبه بشویید.
سنگاپور:
- فروش آدامس غیر قانونی است.
- کشیدن سیگار در تمام مکان های عمومی غیر قانونی است.
- اگر شما به آشغال پاشی برای سه بار مقصر شناخته شوید، بایستی خیابان ها را در روز یکشنبه با یک پیشبند با عنوان: “من آشغال پاش هستم”، پاک کنید.
کانادا:
- ۳۵ درصد از برنامه های ایستگاه های رادیویی باید “محتوایی کانادایی” داشته باشند.
- شهروندان نبایستی در عموم، بانداژشان را بردارند.
- چرخیدن به راست در هنگام چراغ قرمز در هر زمانی غیر قانونی ست.
- تولید کننده های مارگارین نمی توانند مارگارین شان را به رنگ زرد تولید کنند.
دانمارک:
- تلاش برای فرار از زندان، غیر قانونی نیست.
- گزارش نکردن مرگ یک فرد، مجازات ۳٫۵ دلاری دارد.
فرانسه:
- بین ساعت های ۸ صبح تا ۸ شب، بایستی ۷۰ درصد موزیک رادیوها، متعلق به هنرمندان فرانسوی باشد.
- گرفتن عکس از افسران پلیس یا وسایل نقلیه پلیس غیر قانونی است. حتی اگر آنها در پس زمینه ی تصویرتان باشند.
- زیرسیگاری، یک اسلحه ی مرگبار فرض می شود.
کامبوج:
- تفنگ آبی نباید در جشن های سال نو استفاده شوند.
آلمان:
- هر محل کاری بایستی دیدی، هر چند کوچک، به آسمان داشته باشد.
استرالیا:
- کودکان نمی توانند سیگار بخرند اما می توانند آن را مصرف کنند.
- پیاده روی در سمت راست پیاده رو غیر قانونی است.
- تنها متخصصان برق دارای مجوز می توانند یک چراغ برق را تعویض کنند.
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
ولی پیرمرد بی درنگ ...
لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
همه تعجب کردند
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد
اگر نفحات نفت امیر خانی را نخوانده اید ، بخوانید . اگر یک بار خوانده اید نظرتان را درباره کتاب بدهید و اگر دو بار خوانده اید علتش را بگویید . به توصیه مالچیک "ما چگونه ما شدیم" را دست گرفته ام .

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحبقران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالتهای کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسهای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار میآید، غرورش اجازه نمیداد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا...!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجرهای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشهی دستمال را با محتویات ملوکانهاش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجرهی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنهی جنایت دور کرده باشد.
گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز میشود و محتویات آن به در و دیوار و سقف میپاشد. وضع از اول هم دشوارتر میشود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا میگذارد، از دستشویی بیرون میرود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان میدهد و میگوید این را به تو میدهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.
میگویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم میکند و میگوید من دو برابر این سکهها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف خرابکاری کنند!!
انتظار سنگچین / گاهی به آسمان نگاه کن آقای صفر و نیم / در پستخانه چخوف / اینجا تهران است کازاچوک / گذر از طرح