اساتید سریال سازی
آقاي صفر و نيم : زينننننننگگگ
پادشاه هفتم : کيه ؟
آقاي صفر و نيم : قربان خواستگارم .
پادشاه هفتم : پسر جان من الان مهمون خارجي دارم . قبلا بايد وقت ميگرفتي . حالا بيا تو ببينم
آقاي صفر و نيم : اي داد بيداد مهمون خارجي کيه ؟ اينا که شيش تا پادشاه قبلين .
پادشاه هفتم : آره پسر جان جلسه سران . نترس بيا تو جمع
پادشاه اول : چي تو ؟ نميخواي دست از سر کچل ما برادي شهرام جزيره اي ؟
پادشاه دوم : شهرام جزيره اي منم بابا اين اين يه لا قبا کجاش شبيه منه ؟
پادشاه سوم : آره بابا اين نظافتچيه .
پادشاه چهارم : حالا هر کي که هست خوب چيزيه ؟ زير زمين يادته جوون ؟
پادشاه پنجم : تو که گفتي قصد ازدواج نداري ؟ مگه دختر من چش بود ؟
رئيس حکومت فدرال : من ميگم راي بگيريم .
آقاي صفر و نيم خطاب به پادشاه هفتم: اعلي حضرتان همگي درست ميفرمايند قربان . اما حقيقت اينه که . من آن شبان عاشقم . بي تکلف و ساده و رها . در غروب دشتهاي دور . و ديگر هيچ .
پادشاه هفتم : نه ! خوشمان آمد . طبع لطيفي داري جوان . من عاشق طبع لطيف و اين جور روحيه ها هستم . پسر تو با اين تلاشت که از دست اين سران جون سالم به در بردي يه چيزي ميشي . اصلا جوهر مرد به اين چيز هاست . من هميشه گفتم حالا هم ميگم مال و مکنت چرک کف دسته . مرد بايد جنم داشته باشه . آفرين . مرحيا . اي راحت الحلقوم . راستي گفتي ماهي چقدر درآمد داري ؟
سريال سازان ايراني (در برخي موارد وبلاگ نويسان مانند مورد بالا )استاد بلامنازع گند زدن به قسمت آخر سريال هستند . مثلا همين پنجمين خورشيد . هر کار ديگري ميکردند جز اون کار بهتر در ميومد . اصلا اگر قسمت آخر رو پخش نميکردند و ما ور توخماري ميذاشتن باز بهتر از اين گند کاري بود . حتي اگر همون لحظه اي که محسن ميشينه جلوي ماشين عروس زار زار گريه ميکنه تمومش ميکردن باز بهتر بود . اصلا چرا نيومدن با نويسنده قهاري مثل من مشورت کنن ؟ من چند تا سناريو بهشون ميدادم . هر کدومشو اجرا ميکردن با بهتر از اين در ميومد :
1- وقتي سرگرد جودت محسن رو گير ميندازه ته کوچه بن بست . يهو محسن کتيبه رو ميذاره رمين و تسليم ميشه . يعني چه معني داره آدم واسه خاطر خواهي مامانشو ول کنه به امون خدا . اصلا قباحت داره . بعد تو آگاهي هر چي به جودت ميگه به جون شما داستان کتيبه همينه که ميگم . جودت باور نميکنه ولي واسه اينکه دفع ضرر محتمل از ملزومات عقله به سبک فيلم جومانجي کتيبه رو ميندازه ته رودخونه . محسن و همايون 2 سال ميرن زندان و ... آخرين سکانسم سال هشتاد و هشته که دو تا ماهيگير کتيبه رو پيدا ميکنن و همونجا تموم ميشه تا راه واسه سري بعديم باز باشه .
2- تا اونجايي که عروس داماد ميان در خونه همونجوريه که تو سريال بود . اما تا غزل محسن رو ميبينه مثل اين فيلم هنديا يهو گلش و ميندازه زمين و غش ميکنه . خونواده داماد قبليه که فکر ميکنن دختره غشيه عروسي رو به هم ميزنن و بعدا محسن ميره با کلي مخ زدن و دروغ دونگ (يا توجه به اينکه دروغ چيز خيلي بديه و اصلا هم در اين سريال تا حالا کسي دروغ نگفته) کلي چاخان پاخان سر هم ميکنه و بالاخره به غزل ميرسه و دو ماه بعدم عروسي ميکنن و ماه عسل هم ميرن دبي ميترکونن .
3- محسن کتيبه رو ميچسبونه به خورشيد (يا برعکس) ولي به جاي اينکه بياد شهريور هشتاد و هشت مياد خرداد هشتاد و هشت . .... چون من اصلا سياسي نمينويسم نميتونم بقيه داستان رو بنويسم ولي ميتونم شفاهي در گوشت برات تعريف کنم .
با اجازه سعدي :
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد کاردان را دکترا