نقطه ی صفر مرزی اگر ارس، و یاد آدمیزاد باشد که قریب دویست سال ماضی، این طرف یا آن طرف، عباس میرزا و پاسکویچ شاخ به شاخ شده اند، و تهش مانده تحفه ی ترکمنچای و آن مردک ریغو، ابوالخواقین فتحعلی شاه گور به گور، کانهو همستر مشغول تکثیر تخم و ترکه ی قاجار بوده و اوقات فراغتش دریای نور را گل افشان میفرموده، نه این که آدم کشد آهی که گردون پر شرر شی یا اینکه دماغش بسوزد ها. نه. فقط یک نموره همچین نمکی حالی به حالی میشود. روزگار خاله زاده ی صغیر اما خوش است انگار. هنوز اندر خم کلمه ترکیب های تازه است و مانده تا چند سال مضارع برسد به کتاب تاریخ. برای خاله زاده ی صغیر آنطرف نخجوان است و اینطرف ایران. ارس هم رودی که با حفظ سمت، مرز بین المللی. و آن بالا در حالی که پشتم به آسمان نخجوان و برای دوربین ژست بی ربط بودا را پیاده می کنم، مانده ام چرا دقیقا وسط انقلاب صنعتی هرچی شاه کور و کچل شدید العلاقه به نسوان بوده صاف خورده وسط تاریخ ما.


- ما یک رفیقی داشتیم که سه پشت جدش میخورده به یکی از این شازده های کشک الممالک قجری، هال پذیرایی خونه ی پدربزگ این رفیق ما تلفیقی از شهرک سینمایی، موزه اسباب آنتیک و نگارخانه ی  فتوگراف غمباد الدوله و کفگیر السلطنه های قجر بود. صاحبخانه که خودش یک پا ماشین زمان. موتور خاطره گویی اش که گرم می شد تا به روغن سوزی بیافتد و قرص و دوا لازم، مستمع را یک سر میفرستاد تور دو ساعته تاریخ معاصر گردی و عاقبت هم میرسید به این که مرحوم ابوی اش چقدر جیک تو جیک احمد شاه بوده و حتی یکبار با دست خودش پشت همایونی را کیسه کشیده. بعد این رفیقمان را یک روز دیدیم گردنبند فروهر انداخته که بله امروز صبح فهمیدم چقدرخون پاک آریایی تو رگ هامه. آقا یک دو ماهی با روح اهورایی آمد دانشگاه، نفهمیدیم دیالیزی شد، تالاسمی گرفت، چی شد که به همان گروه خون آ.ب منفی اش رضایت داد؛ زد تو کار گردنبند ماه تولد.


 در تاریخ نوشته اند : "اگر ما امر كنيم كه ايالات جنوب و ايالات شمال همراهي كنند و يك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين اقوام بي ايمان در بياورند ، چه پيش خواهد آمد ؟ مخاطبان تعظيم سجده مانندي كرده و گفتند : بدا به حال روس ! بد به حال روس ! - فتحعلیشاه مجددا گفت : اگر فرمان قضا ،شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و توامان به اين گروه بي دين و ملحد حمله كنند چه خواهد شد ؟ جملگي عرض كردند : بدا به حال روس ! بدا به حال روس ! - فتحعلي شاه مجددا پرسيد اگر توپچي هاي خمسه را به كمك توپچي هاي مراغه بفرستيم تا با توپ خود تمام دار و ندار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ باز جواب آمد كه : بدا به حال روس ! بدا به حال روس ! خلاصه چندين فقره از اين قماش ، اگرهاي ديگر ردو بدل شد و جواب آمد: بدا به حال روس ! بدا به حال روس ! -شاه كه تا اين لحظه بر روي تخت نشسته و پشت به دو عدد متكاي مرواريد دوزي شده الماس نشان داده بود از اظهارات چاپلوسانه مشتي درباري ونزديكان مافنگي خود به هيجان آمده، ناگهان روي دوزانو بلند شد ، شمشير خود را به كمر بسته بود به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين شعر را با صداي بلند خواند : كشم شمشير مينايي كه شير از بيشه بگريزد زنم بر فرق «پاسكويچ» كه دود از «پطر» برخيزد ! دو نفر از درباريان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ايستاده بودن خود را به روي پاي قبل عالم انداخته گفتند  : قربان ! مكش ! مكش ! كه عالم زير و زبر خواهد شد ! شاه قاجار پس از لحظه اي سكوت ، گفت : حالا كه اين طور صلاح مي دانيد ما هم دستوري مي دهيم بااين قوم بي ايمان كار را به مسالمت ختم كنند و مجددا شمشير را غلاف كر د. "   


در یک رب مانده داستان گروهی آسانسور معیوب را بخوانید :

داستان  وجدان کاری نوشته مجتبی / داستان آسانسور معیوب لعنتی نوشته  بهنام  / داستان آماده ی باخت نوشته زهرا / داستان عطر جامانده در طبقه دوازدهم نوشته مهشاد / داستان یک زندگی نوشته ریحانه / داستان زندگي چقدر خوب است  نوشته  نیما  / داستان حلقه نوشته مریم/  داستان  دل پیچه نوشته حامد / داستان یک فضای چند وجب در چند وجب  نوشته  زینب / داستان شال گردن نوشته بهناز / داستان ذهن نفس کم آورده نوشته باران  / داستان دخترک  نوشته نیلوفر / داستان عادت می کنیم  نوشته فرشته / داستان آسانسور معیوب و یک اتفاق ساده نوشته هستی  / داستان  به هم قول داده بودن... نوشته سعیده / داستان دادا! خرابِست! نوشته زهره