در پی سرقت آثار تجسمی و تندیس های سطح شهر تهران ...

مکان : سوله ای متروکه در حوالی تهران ، زمان : نصفه شب
در حالیکه بقیه مجسمه های مسروقه توسط سارقان به محل دیگری منتقل شده اند شاهد گفتگوی چند تن از مسروقه ها هستیم

دکتر شریعی در حالیکه دستش پشت سرسش است و به بقیه نگاه میکند آرام راه میرود و رو به ستارخان میگوید "اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند!" آری اینگونه است .

ستارخان که دارد با نوار فشنگ روی سینه اش ور میرود نگاهی به باقر خان میکند و میگوید "اگر یه حسن موسی داشتم که الان اینجا نبودیم سالار تو همون خیابون خودمون آقایی میکردیم "
باقر خان دستش را میذاره رو شونه ستارخان و میگوید "دست رو دلم نذار سردار ، اینا چی فکر کردن ؟ انگار قائله حصر تبریز یادشون رفته " شریعتی کماکان معلم وار دستش پشت سرش است و میگوید "اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست " . ستارخان : "راستی سالار ، اگه نتونن ما رو پیدا کنن اسم خیابونمونو چی میذارن ؟"

 که در اینجا استاد شهریار که گوشه ای مشغول به استراحت بود سرش رو میاره بالا و میگه :"بابا بس کنید نصفه شبی تازه یه جای راحت گیر اووردیم . اونم شما نمیذارید بخوابیم . چی بود جلوی تاتر شهر همش سر و صدا و تاتر خیابونی و دود و دم . " و بعد رو به شریعتی میکند و میگوید "بد میگم دکتر ؟ شاعر که خودم باشد میفرماید " زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی      که من از دود و دم بچهار راه ولیعصر بستر کردم " . دکتر شریعتی : " حق است فرمایشتان استاد ، همان بهتر که نباشیم پیششان ، اگر کسی نباشد سریالمان را درست کند که نمیروند ببینند ما کی بودیم ، مگه اینکه مجسمه هامونو بدزدن تا حواسشون جمع شه " و بعد اضافه میکند :"گر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد" .

آن گوشه مادر و فرزند به سخنان اساتید گوش میدهند که ناگهان مادر میگوید : "البته استاد درست میگن ولی خوب شما همگی معروف هستید ، ولی حتی اگر مجسمه من و بچه ام رو هم بدزدن کسی به فکر مادرش نمی افته . ای داد بیداد . بچه بزرگ کن به نیش بکش ، تر و خشکش کن ، آخرشم میذارتت خونه سالمندان . ای روزگار " . استاد شهریار که دیگر خواب از سرش پریده اضافه میکند " وز غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم    اشکریزان هوس دامن مادر کردم " . آن طرف صدای تق تقی می آید سالار ملی داد میزند که کیه ؟ استاد صنیع خاتم است که جواب میدهد : " منم نگران نباشید دارم دنبال راه خروج میگردم اصلا بیایید داد بزنیم شاید اومدن کمکمون " که استاد شهریار  میگوید : "پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی        که من اینگوش ز فریاد وفغان کر کردم"

دکتر شریعتی رو به شهریار میگوید : "ممکن است شما از شکست خوردن نا امید و مأیوس شوید  ولی اگر امتحان نکنید فنا خواهید شد." و بعد رو به استاد صنیع خاتم "شما به کارتون ادامه بدین "  باقر خان حوصله اش سر رفته دارد قطار فشنگش را باز میکند که اسلحه اش را پر کند .مادر کماکان  فرزندش را نوازش میکند . استاد شهریار خوابزده شده است دفتر شعرش را در آورده و چیز هایی یادداشت میکند . دکتر شریعتی متفکرانه به باقر خان و ستارخان نگاه میکند .

 که ناگهان در سوله باز میشود ،ناگهان چشمان استاد شهریار برق میزند . در پوست خودش نمیگنجد ، آنقدر هیجان زده است که دفتر شعرش از دستش میافتد .چون سارقان اینبار به پارک ملت رفته اند و با خود سعدی و فردوسی و رودکی و ... را آورده اند .


وقتی ریاضیدان عاشق میشود!!!

 شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات

 

“منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن طـرّه ی گیسوی توست”

حدّ رسیدن به تو مبهم و بی انتهاست
بازه ی تعریف دل در حرم کوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه ی همگراش دایره ی روی توست
مهر تو چون می دهد سمت به بردار دل
هر طرفی رو کنی، هم جهت و سوی توست
پرتوخورشید شد مشتق از آن چشم تو
گرمی و جانبخشیش جزئی از آن خوی توست
چون به عدد، یک تویی، من همه ی صفرها
آنچه که معنا دهد قامت دلجوی توست
گر شود آن دم که ما زوج مرتّب شویم
سر به رهت می نهم، چونکه سرم گوی توست
هجر و فراقت شکست قائمه ی “قائمی”
نقطه ی پرگار عشق واله و پی جوی توست

(پروفسور هشترودی) و به روایتی - محمد حسین قائمی


 توصیه ها

طعم ابدیت آقای صفر و نیم / خوش اقبال چخوف / داستان بانوي حصاري نظامی / حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند منطق الطیر عطار