آدم حس کودکی را دارد که شماره اش ۲۳ است . بعد از خواندن شعار هفته ، مدیر می آید پشت میکروفن و درحالی که ۴۰۰ کودک به اندازه ی یک دست از جلو نظام گرفته اند صدا میزند : آقای صفر و نیم بیاد بالا جایزه اش رو بگیره . آدم حس کودک شماره ی ۲۳ را دارد وقتی غیر منتظره یکی از دوستانش یک جعبه مداد رنگی ۴۸ رنگ به او هدیه می دهد .
بله . روپوش سرمه ای اش را مرتب می کند و در حالی که از بین دو نقیض پرواز کردن و سریع تر رسیدن به جایزه و لذت از دست ندادن رژه ی افتخار بین هم کلاسی هایش باید یکی را انتخاب کند ، می رود کنار مدیر . اینکه مدیر به چه مناسبت یا چه چیزی جایزه می دهد مهم است ، اما مهم تر از آن غیر منتظره بودنش است و باز مهم تر از آن اینکه چهار صد منهای یک می شود سیصد و نود و نه .
و باز رژه ی بازگشت به شماره ی ۲۳ و اینبار نقیضی در کار نیست . قدم ها آهسته و دو ستون کلاس سوم الف و سوم ب گردنشان می چرخد که قضیه چیست . و یک روز تمام حماسه ی جمع شدن بچه ها دور و برت .
اینکه با میثم قرار بدمینتون داشته باشی و به جای توپ برایت عاشقانه های شریعتی بیاورد فرقی با شماره ۲۳ ندارد . هنوز که هنوز است دایی بزرگه ما معتقد است تا نرفته ایم خونه ی بخت باید عید ها عیدی بدهد به ما . پس عید ها منتظر عیدی دایی بزرگه هستیم . و تولد ها و مناسبت ها و کلا هر زمان دیگری که آدم انتظارش را دارد . اما در واژه ی غیر منتظره لذتی است که در هیچ چیز دیگر نیست . یادم باشد . و باز اینکه آدم برود دورخوانی پنجم دبیر فهیم که شریعتی بخواند و غیر منتظره یک جعبه مداد رنگی از عیسی هدیه بگیرد که حتی پشت جعبه نام و آدرست را هم نوشته اند ، انگار برمیگردی به کلاس سوم الف و شماره ی زرد ۲۳ که روی سینه ات دوخته شده .
اما قضیه مداد رنگی چیست ؟
قضیه : اگر شما خودتان ۴۸ مداد رنگی lyra داشته باشید و یک دوست به شما ۴۸ مداد رنگی Faber Castell هدیه بدهد آنوقت شما ۹۶ مداد رنگی دارید که خیلی باحال است .
روش اثبات ، ترکیبی از اصل لانه کبوتر ، برهان خلف ، و قیاس معکوس :
فرض ۱ : دقیقا کله سحر است و فراست و جیرانی دارند سر فیلم گوزن ها صحبت می کنند که پخش زمان نمیدهد ، چون دیگر نزدیک اذان و نیایش است .
قرض ۲ : امتحانات تمام شده . پروژه ی مهندس سلیمانی هم تمام شده و نگران تضمین های اتمام کار نیستی . هیچ درخواستی به صورت کتبی از شمال آفریقا جهت پذیرفتن پست هدایت قیام ها برایتان نیامده .
فرض ۳ : مداد رنگی آری . صبح جمعه رفته اید دور خوانی . ۴۸+۴۸=۹۶
اثبات : اگر داشتن ۹۶ مداد رنگی باحال نباشد باید به نقیض یکی از مفروضات برسیم . خوب اگر داشتن ۹۶ مداد رنگی باحال نباشد پس داشتن ۴۸ مداد رنگی باحال است : تصویر مربوطه و طبق اصل لانه کبوتر به ازای هر lyra یک Faber Castell منظور می شود تصویر مربوطه. و هیچ لانه ی کبوتری نمیتوان پیدا کرد که دو مداد رنگی در آن باشد و این گرچه به اثبات قضایا در مسائل استنتاجی کمک میکند اما بنیان خانواده را سست کرده و بست دهنده فرهنگ خانه مجردی است که به نظر بنده ی نگارنده باید از کتب درسی حذف شود . خوب حالا با فرض اینکه ۴۸ مداد رنگی داریم ولی میدانیم برج ۹۶ رنگی خیلی باحال تر است تصویر مربوطهپس ۴۸ رنگ دیگر را اضافه کرده و به انتفای مقدم ثابت میکنیم که داشتن ۹۶ مداد رنگی خیلی باحال است تصویر مربوطه .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 18:43 توسط آقای صفر و نیم
|
اول دبستان که بودم روز بعد ازاینکه اعداد يک تا نه رو ياد گرفتم خانم معلم یه صفر گذاشت جلوی یک و گفت به این میگن ده. ولی هیچ توضیحی در مورد صفر نداد .اون اولين روزي بود که با مظلومیت صفر آشنا شدم .تا قبل از کلاس اول راهنمايي مفهوم صفر واقعا برام مجهول بود . مفهوم بستن صفر تلفن رو ميفهميدم ولي مفهوم جمله ي : حميد صفر تا سيب دارد يه معماي بزرگ بود . اول راهنمايي يه روز آقا معلم گفت بچه ها اعداد منفي هم داريم . اونجا بود که مفهوم حميد منفي دو تا سيب دارد رو فهميدم :يعني حميد دو تا سيب خواهر کوچيکش رو کش رفته و بايد از سهم ميوه فرداش دو تا سيب به خواهرش پس بده . ولي هرکاري ميکردم صفر مغزم رو باز کنم ، نميشد . بعد ها فهميدم که اين صفر خيلي دردسر سازه مثلا نميشه عددي رو بهش تقسيم کرد .بعد ها معلم هاي رياضي سوم دبيرستان خيلي تلاش کردند که مرا مجاب کنند حد صفر مثبت با صفر اصلي تومني صنار فرق داره. وارد دانشگاه هم که شدم همون روز اول سر کلاس مباني برنامه سازي استاد گفت : منطق شما ها صفر و يکه .راستش خيلي خوشحال شدم که فرصت بيشتري براي معاشرت با اين مجهول نازنين رو دارم . اما دو سال بعد سر کلاس مدار فهميدم که اين يک يعني ولتاژ بالا و صفر يعني يه ولتاژ نزديک صفر . و اين ابهام کماکان ادامه دارد .اگر عدد دو رو به توان شش برسوني ميشه سال تولدم .از کنار گذاشتن صفر ها و يک ها نون در ميارم .مهندس نرم افزارم ولي معماري رو ترجيح ميدادم. اما ارشد مدیریت فناوری اطلاعات خوندم. بعضي وقتا شعر ميخونم بعضي وقتا نميخونم .عکس يه سري دانشمند معروف و غير معروف و يه سري فيلسوف ديوانه و غير ديوانه روي در اتاقمه . عکاسي رو دوست دارم اما فقط دوست دارم.يه زماني اگه ازم غافل ميشدي کوله پشتيمو برميداشتم ميرفتم تو دل کوه هاي شمرون روز و شبم نميشناختم. عاشق پياده روي هاي طولانيم .معتقدم بهترين شغل دنيا رو معلم هاي انشا دارن به شرط اينکه اگه يه دانش آموز به جاي نوشتن بديهيات تکراري يه مطلب از سروش کودکان رو جاي انشا تحويل داد به روش نيارن .برنامه نويسي با کامپايلر هاي عهد بوق رو دوست دارم .از نوشتن خسته نميشم ولي بعضي وقتا از تايپ کردن چرا .سالهاست سعي ميکنم سنتور ياد بگيرم ولي اگه حسني جمعه رفت مکتب منم سنتور ياد ميگيرم .از پيچيدگي متنفرم . دلم ميخواد همه چي ساده باشه تا بتونم خودم پيچيدش کنم اون موقع از اون پيچيدگي خوشم مياد .سعي ميکنم دچار عوام زدگي نشم ولي بعضي وقتا مجبورم مثل همه باشم .مادرم رو خيلي دوست دارم . خوشبختانه برادر ندارم . متاسفانه خواهري هم ندارم که تو بچگي موهاشو کشيده باشم . البته خواهري که تو بچگي موهاشو نکشيده باشم هم ندارم . تک فرزندي خيلي بده و عمرا هيچوقت دوستان آدم جاي خواهر برادر رو پر نميکنن .دلم ميخواد حداقل تا سال دو هزار و پنجاه زنده باشم تا مسابقه فوتبال ربات ها و انسانها رو تو فينال جام جهاني ببينم . هميشه دلم ميخواست يه دانشمند معروف بشم . از اونا که اسمشون ميره تو تاريخ علم . حالا اگه نشد حداقل تو کتاب تاريخ دوم دبيرستان بره.اگه اونم نشد حداقل صفحه دوم کتاب درسي تو ليست مولفين اسمم باشه .به فلسفه ي وجودي هر مفهوم منطقي واقعا علاقه دارم . مثلا همين صفر مذکور .آخر يکي نيست يه من بگويد "حميد صفر تا سيب دارد" يعني چي ؟ صفر و نيم نام رندانه ایست براي پاسخ به اون دانشجويان صنايع و عمران که تو دانشگاه تا مارو ميديدن ميگفتن: اينا جز صفر و يک هيچي سرشون نميشه . البته بندگان خدا یه جورایی حق داشتن مثلا همین آدرس وبلاگ رو ببین . تو نگاه اول یه مشت صفر و یکه ولی اگه بشینی حساب کنی معادل باینری سال تولدمه . سفر رو دوست دارم منتها ، با رفيق خوش سفر و جيب پر و دل خوش و چند تا چيز ديگه.به خودم قول دادم که دهه آخر عمرم رو صرف ايرانگردي و جهان گردي کنم اما يکي از بزرگترين دغدغه هام محاسبه دهه آخر عمرمه. معتقدم اساتید مدار منطقی اشتباه میکنند که فاصله بین گذار از صفر به یک رو هیچ در نظر میگیرند در حالیکه زمان مفهومی پیوسته است و حتی منطق صفر و نیم هم در جهان هستی جای خودش را دارد حتی اگر در مرحله گذار باشد و کسری از کسر های ثانیه هم دوام نیاورد .در باره بودن يا نبودن با مرحوم مغفور رنه دکارت موافقم و از طرفي به قول اميلي ديکنسون
"I am NOBODY"
اما من معتقدم صفر بودن خيلي سخته . هيچکس بودن از آدم سلب مسئوليت ميکنه ولي کسي بودن مسئوليت زاست . من ترجيح ميدهم تمام مسئوليت ها را قبول کنم ولي هيچوقت صفر نباشم .حتي اگر صفر و نيم باشم .