چنگیز :

چنگیز را یکی از دوستان مامانم بهمان داده بود . چون بچه تخصش به گردن چنگیز نخ میبست و میکشید . اول که آمد اسمش مملی بود . اما من اسمش را گذاشتم چنگیز تا گذشته اش را فراموش کندو زندگی جدیدی را با من شروع کند . چنگیز معمولا توی خونه ول بود و پاتوقش سه کنج دیوار ها و پایه مبل ها بود . چنگیز همرنگ موکت بود و چند باری رفت زیر پای مامانم ولی اتفاق خاصی براش نیافتاد و فقط یه کم ترک خورد . از سرگرمی های من و چنگیز این بود که با کتابهام براش سطح شیب دار درست کنم و چنگیز مثل مسابقه محله تا ده شماره از سطح بره بالا  . ولی چنگیز زیاد موفق نبود . یک روز در گوشم گفت که اون داستان لاک پشت و مرغابی را خوانده و دلش میخواهد برای پرواز تمرین کند . هر چه برایش برهان و حجت علمی آووردم که از لحاظ فیزیکی محال است به خرجش نرفت که نرفت . ناگزیر برای اینکه دلش خوش باشد بعضی وقتها لاکش را میگرفتم و از پنجره ماشین در معرض باد قرارش میدادم تا لذت پرواز ولو در فاصله یک متر و پنجاه سانتی رو بچشه .

 سرنوشت  : یک بار که رفته بودیم سد طالقان چنگیز را هم بردیم که هوایی تازه کند و تفرج روحی حاصل دهد که متاسفانه دست من را ول کرد و گم شد .

 

کدخدا :

کدخدا را زمانی که روی تپه ی تنهایی نشسته بودم و محو دشت تنهایی بودم  لای بوته های کنار نهر پیدا کردم . (در باره تپه تنهایی بعدا به تفصیل خواهم گفت) . اول فکر کردم همان چنگیز است که بزرگ شده ، ولی چون من رو نشناخت فهمیدم که لاکپشت دیگری است . اول اسمش را گذاشتم صفر قلی ولی بعدها شوهر خاله ام اسمش را گذاشت کدخدا . کدخدا را 800 کیلومتر آنور تر از تهران پیدا کردم و برای انتقالش یک جعبه کفش را سوراخ سوراخ کرده ، غافل از اینکه کدخدا بچه شهرستان است و بدنسازی هم رفته ، وی را درون جعبه نهاده و همراه خود به داخل اتوبوس بردم . کدخدا توی جعبه بی قراری میکرد و تا تهران جعبه را به فنا داد و با ده ها ژانگولر به خانه رسید . اول ها غریبی میکرد ، اما بعدها که باهم هم بیشتر بیرون رفتیم  کلی باهم رفیق شدیم . کدخدا هیچ وقت نرفت زیر پای مامانم فقط دو سه باری که پسر خاله هام آمده بودند خونمون دور از چشم من برش گردوندند و باهاش فرره بازی کردند . کدخدا زندگی خوبی در باغچه ما داشت هر وقت میخواست از درخت بالا میرفت و میوه میخورد (تصویر مربوطه ) . حتی چند بار هم رفت سر دیوار که همسایه ها دعواش کردند و تا یک هفته دپرس بود و دیگه نرفت . من روزهای خوبی رو با کدخدا داشتم . توی حیاط میشستیم و ساعت ها با هم دردل میکردیم ، گاهی هم که حوصله مون سر میرفت تاب بازی میکردیم .

 

 سرنوشت : کدخدا را به خاطر سوتغذیه بردیم پارک پردیسان و به محیط زیست هدیه کردیم .

 

 بیژن و منیژه :

بیپژن و منیژه را از وقتی نامزد بودند میشناختم . بیژن عاشق منیژه بود و منیژه برای بیژن میمرد . گرچه اکثر اوقات دعوا داشتند و دنبال هم میکردند . البته بیشتر بیژن دنبال منیژه بود . ولی زندگی خوبی داشتند . بیژن هر روز صبح قهوه اش رو میخورد روزنامه اش رو میخوند و چون کاری نداشت بکند اول یه کم قربون صدقه منیژه میرفت و اگر منیژه ناز میکرد بنا میکرد به بهونه گرفتن و صحبت از ستم هایی که مادر منیژه بر زندگیشان روا داشته و خلاصه دعوا سر میگرفت و بیژن می افتاد دنبال منیژه و خلاصه یه گوشه ای به منیژه میرسید و به امید  به دست آوردن حداقل یک میلیون تومان به ازای بچه ، مشغول میشد . بیژن بنده خدا فکر میکرد به ازای هر بچه یک میلیون میدهند و پیش خودش حساب کرده بود که تا پنج سال دیگر یک زانتیا میخرد . اما منیژه با اینکه بیژن را خیلی دوست داشت بعضی وقتها طاقتش تموم میشد و از حال میرفت و عطای یک میلیون رو به لقاش میبخشید . (تصویر مربوطه) .

 سرنوشت : بیژن و منیژه پدر بزرگ و مادر بزرگ شده بودند و دیگر تعداد نوه نتیجه ها هم از دست ما هم از دست خودشون در رفته بود . لاجرم  پسر یکی از فامیل های دورمون رو گول زدیم و به بهانه سفر خانواده پر شمار بیژن و منیژه را سپردیم و بهشان و تا الان که این متن را مینگارم هنوز از سفر برنگشتیم مثلا .

  

خانومی :

این قضیه خانومی برمیگردد به اوایل دهه هفتاد . خانومی اسم مرغی بود که یادم نیست چطور وارد زندگی ما شد . بقیه مرغ ها معمولا از راه شهروند یا پروتئینی وارد خونه ما میشوند ولی این یکی را نمیدونم چون زنده بود . خانومی در کودکی من نقش بسزایی داشت و تنهایی های من رو پر میکرد . آنوقت ها که خونمون یه طبقه بود و دست خودمون ، نگهداشتن مرغ در حیاط اشکال نداشت . خانومی یک مدت بعد از اومدنش هر روز یا هر یک روز درمیون یک عدد نیمروی خام تقدیم میکرد . آنوقت ها من خیلی به تمیزی خانومی اهمیت میدادم و چند باری با خودم بردمش گرمابه . اصلا از آب بازی لذت نمیبرد و روحیه آزمایش محور منو هم درک نمیکرد . اونوقت ها میخواستم بدونم مرغ ها چند دقیقه میتونن زیر آب دووم بیارن .  حتی من سعی کردم با توپ پلاستیکی دو لایه بهش شوت یه ضرب یاد بدم ولی اونقدر بی استعداد بود که همیشه جاخالی میداد و از توپ فرار میکرد . حتی یک بار سعی کردم روی بند رخت توی حیاط حفظ تعادل روی بند رو بهش یاد بدم که چون علاقه نشون نداد منصرف شدم . یکبار هم با برفهای حیاط براش خونه اسکیمویی مرغی درست کردم و خانومی رو کردم توش و با این که براش جای هوا گذاشته بودم ولی نمیدونم چرا وقتی مامانم فهمید کلی دعوام کرد . اونوقت ها فکر میکردم اگر مگر مرغ یخی را چطور درست میکنند یا تخم مرغ یخی رو . خوب یه بچه هشت ساله از سیاه شدن انگشت پا و سرمازدگی و قانقاریا مگه چقد اطلاع داره ؟

 سرنوشت :

خانومی طاقت آزمایشهای علمی من رو نداشت . یک روز که مامانم باغچه ها رو آب میداد و در حیاط باز بود ، در رفت .


 کی گفته رانندگی خانوم ها خوب نیست . یک مثال نقض تا بارگزاری کامل عکس صبر کنید

 جوجه تیغی  ۱ ۲ ۳ ۴ ۵

.


الا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

توصیه :

هفت خط آقای صفر و نیم / شوخي كوچولو چخوف / گریه ی بی اختیار  و  غرق تمنای تو ام از رهی معیری /آخرین جرعه این جام  فریدون مشیری