بدون عنوان
صبح است. یک صبح معمولی. یک شنبه ی معمولی. یک تابستان معمولی. زمان میگذرد و سال چندان توفیری ندارد که چند است یا چند از چند بگذشته است. قرار بود هفت و نیم آتیش کنم که هشت سر کار باشم. اما هفت و نیم فقط چشمهایم را به سقف نقاشی لازم اتاقم بازکردم و دو ساعت تمام فکر. میشود به عبارتی صد و چهل سال عبادت.
فکر کردم. گاهی از این کار ها می کنم. به کارهای روی زمین مانده ام و آنهایی که روی دیوار چسبانده ام و گوشه ی مانیتور حتی و آن آرشیو یادداشت هایی که دپو کرده ام لای کدام سررسید نمیدانم .
هنوز به هاروارد نرفته ام . حتی یک بار هم ام آی تی را از نزدیک ندیدم و دانشگاه مریلند را حتی. هنوز آن سازه ی جادویی سنگی ام را نساخته ام . آن داستان شاهکارم را ننوشتم . فیلم کوتاهم را نساختم . پسرم را قلمدوش نگرفته ام. آن امپراتوری سایت های زنجیره ای ام را راه نیانداخته ام. با کوه آشتی نکردم. دوستان قدیمی ام را دور هم جمع نکرده ام. و حتی نرسیدم آن یادداشت های دپو شده را منظم کنم.
شروع کردم به گذشته فکر کردن. کاری که ماه هاست بعد از نفس کشیدن و ارتزاق ملزومات هرم تغذیه, شده است راس الوظایفم. اطمینان ندارم که آدم های معمولی در روز های معمولی دو ساعت به سقف نگاه کنند.
سالهاست که مجری میشوم برای خودم: سلام اگر قرار بود به گذشته برگردید و یک رشته ی تحصیلی دیگر را انتخاب کنید. اگر قرار بود به گذشته برگردید و یک راه دیگر انتخاب کنید. اگر و گذشته. و حتی یادم هست یکبار یک علامه ای گفت سیر معکوس در نظام هستی راه ندارد و من هم معمولا بعد از ظهر ها با این حرف موافقم . اما شما شاید ندانید لذتی که جمله ی زیر لب هر از چند گاه :' آخ اگر رفته بودم معماری خونده بودم' از تمام ادله ی عدم سیر معکوس در نظام هستی محکم تر است.
امروز صبح فکر کردم شاید امروز معمولی نباشد.
اما بود. بیچاره کارمند های بانک و یا شاید خوشبحالشان . وقت فکر کردن ندارند.
این پست عنوان ندارد. مثل امروز صبح که اسمش شنبه بود اما عنوان نداشت.
من همین الان خیلی فکر کردم. آدم باید برای پستش عنوان پیدا کند. آدم باید برای روز هایش عنوان پیدا کند. آدم باید برای زندگی اش عنوان پیدا کند. حتی اگر خیلی معمولی باشد. مثلا ؛ یک زندگی معمولی؛ . آٔدم میتواند دلش بخواهد که معمولی نباشد . هیچ چیزش. میتواند ناراضی باشد. بلند پرواز یا حتی کمال طلب افراطی. اما باید برای چیزی که هست عنوان پیدا کند.
زندگی بدون عنوان تنها گذشته ایست که نهایتا دو نسل دیگر فراموش خواهد شد.
کاش من یک حاج کاظمی بودم که برای فاطمه ام نامه مینوشتم : آه فاطمه. نمیدونی که چقدر به گاندی حسودی می کنم و چمران و گاهی ماندلا. آدم هایی که زندگی شان یک عنوان قوی دارد.