با این خیال پوچ که چشم های تو دیوونه ی منه
یادم افتاد یکبار که در ضیافت افلاطون دست و پا میزدم ، آنقدر غریق نجات نیامد که جبر مسئول کتابخانه و کلید و چراغ های خاموش ، شد در حکم تیوپ ، که کتاب را بعد ها خریدم . چند باری خودم را خفه کردم و یک بار ، یادم هست حافظ حرف هایی زد که تاب بنفشه و حتی یک کلام هم نگفت از سرسره ی نسترن بس که عادت کرده بود حذف کند به قرینه و بی قرینه که دانای کل قطعا بهتر از من و شما میداند که امروز حذف شده است نقل و نبات زندگی . از حذف افلاطون و باقی رفقا بگیر تا حذف سه صفر و حذف پزشکی . مرا از قانون سوم نیوتن چه باک ؟ یک روز صبح فهمیدم ، همیشه صدق نمی کند . اینکه طول عشق را محاسبه نکرده و حتی تخمین هم نزده ، عرض ما طی شد . که طی کردن عالمی دارد به قاعده ی ذبح النفس و الا فلا . علی الحساب تا اطلاع ثانوی من روح منکسر ، خدا منکسر ، شما منکسر ، کوه ،جاده ، فاصله ، کلهم اجمعین منکسر . و افسوس ! فاصله ، فاصله است چه یک نی چه صد نی که اگر نبود حلقه در بگیرمش . بیا . طول و عرض اقلیدسی را بیخیال ، بیا ، بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .