وقتي از اون بي خوابي هاي يتيم (بي پدر و مادر) ميزنه به سر آدم . مخصوصا اگر آدمش من باشم . ميرم سر يخچال دستمو ميذارم روي اون بيلبيلک هوشمندي که يه وقت الهه ناز نخونه واسم و يه پنج دقيقه اي همينجوري فقط طبقات رو نگاه ميکنم . در يخچال رو ميبندم و ميرم پنجره هال پذيرايي رو باز ميکنم و ميشينم رو مبل تک نفره مخصوص تلفيزيون و يادگار امام رو نگاه ميکنم .

 خداييش اين آلمانيها کارشون رو بلدند . يه آسفالتي کردن که آدم ميخواد توش شنا کنه .ساعت سه نصفه شب هر ده پونزده دقيقه يه پرايدي ، دويست و شيشي ، پرادويي ...رد ميشه . جديدا  پيکان کم شده . ولي قبلنا آمار پيکانم خوب بود . نصفه شبهاي يادگار به طرز وحشتناکي غريب و ساکته . آدم (مخصوصا اگر آدمش من باشم) رو به اين فکر ميندازه که اگر يه روز بلند  شد ديد همه تهران شده مثل نصفه شباي يادگار امام چي کار ميکنه ؟

 

يعني واقعا يه لحظه فکر کن فردا صبح بلند شي ببيني هيچکي تو شهر نيست . نه تلويزيوني کار ميکنه نه راديويي نه تلفني .نه ماشين متحرکي ميبيني نه آدمي .خودتي و خودت !ندوني هم که اين وضع تا کي ادامه داره !!!

در اين جور مواقع  کاسب ها ، معلم ها ، راننده تاکسي ها ، سياست مدار ها ، دزد ها ، زنداني ها  و ....واکنش هاي متفاوتي دارند .

کاسب ها : وقتي ديدند هيچ کسي نيست که جنسهاي توي مغازه را دولا پهنا بهش بندازند  دغ ميکنند .
معلم ها : يک نفس عميق ميکشند و ميگويند آخيش از دست اين جونور ها راحت شديم ولي سر دو روز دلشان براي همان جونور ها تنگ ميشود و دغ ميکنند .
راننده تاکسي ها : يک روزي تمام کلاغ ها را دربست جابجا ميکنند ولي روز دوم دغ ميکنند.
سياست مدار ها : يک متن سخنراني در مورد فرار از بحران فعلي تهيه ميکنند و چون هيچ کسي نيست که بهش دروغ بگن دغ ميکنند .
دزد ها : در آنجايشان انقلاب کبير فرانسه ميشود . ولي وقتي فهميدند نميتوانند مالخرشان را پيدا کنند دغ ميکنند .
زنداني ها : سعي ميکنند فرار کنند اگر نشد دغ ميکنند .

اما من
ميرم سر يخچال دستمو ميذارم روي اون بيلبيلک هوشمندي که يه وقت الهه ناز نخونه واسم و يه پنج دقيقه اي همينجوري فقط طبقات رو نگاه ميکنم . در يخچال رو ميبندم و ميرم پنجره هال پذيرايي رو باز ميکنم و ميشينم رو مبل تک نفره مخصوص تلفيزيون و يادگار امام رو نگاه ميکنم .
بعد ميرم تو اتاقم لذات فلسفه ويل دورانت رو که چند ساله نيمه کاره گذاشتم برميدارم ، برميگردم رو مبل تک نفره مخصوص تلفيزيون ميشینم و بدون اينکه کتاب رو بخونم يادگار امام رو نگاه ميکنم .حتي يک راننده تاکسي با مسافر هايي از جنس کلاغ هم رد نميشه . برميگردم تو اتاقم آلبومهاي قديميم رو ار کمدم در ميارم . عکس هاي قديمي . مامانم . خاله هام . پدر بزرگم . دوستام . و سر ظهر نشده دغ ميکنم .

با توجه به : + و + و + :

"الان دو شبه از ترس باتوم و پادشاه اول و دوم نخوابیدم . "