* گفتم برو 
-رفت و دست به سینه جای شاه ایستاد .
 شاه بودن آخر عاقبت ندارد پسر. چشم و گوشت رو باز کن . تاریخ بخون . حداقل اخبار رو دنبال کن .
- پس وزیر می شم .

خطر استیضاح  به کنار . برای وزیر شدن زود است . اول باید سرباز باشی تا یک روز وزیر شوی .
- رفت و مثل دژبان های وسط شهر جلوی رخ ایستاد .
سرباز یعنی کسی که سر می بازد . جای تو بودم بدون اینکه به بودن یا نبودن عقبه و لجستیک فیل و اسب فکر کنم یا در آرزوی وزیر شدن به حاشیه ی امن رخ ها پناه ببرم  می رفتم وسط میدان .

 * کریستوفر در جستجوی پادشاهی بود که از شهریار تاریکی نیز قویتر باشد  . مرد به او گفت عیسی مسیح نجات دهنده و بازخرید کننده ی گناهان آدمیان است . 

کریستوفر گفت: من چگونه می توانم او را بیابم به خدمت او درآیم؟ 

مرد  پاسخ داد امروز به علت طغیان آب و شکستن پل بیشتر مردی که به ساحل می آیند تا بدان سوی ساحل روند، به ناچار بازخواهند گشت. شاید تو بتوانی به آنها کمک کنی. تو مسیح را خواهی دید .  کریستوفر به شادی گفت :حتی یک نفر لازم نیست که بازگردد زیرا من همه را بر دوش خود به ان طرف حمل خواهم کرد. اگر چه جریان آب بسیار قوی است، قوت من از آن بیشتر است و هیچ باری بر دوش من سنگین نخواهد بود. به این ترتیب چند روزی مقیم ساحل رود شد و مردمان را گاه ازین سوی بدان سوی و گاه بالعکس می برد و می آورد و هیچ پیش نیامد که باری بر او گران آید. مردان قوی هیکل را با بار و زنان را با سبدها و محمولاتشان بر دوش می گرفت و به آسانی ازین سوی به آن سوی می برد.

 ثروتمند و فقیر، سپاهی و اسبش، تاجر و شترش و روستایی و لوازم خانه اش همه را به کمترین زحمیت حمل و نقل می کرد. گاهی بچه ها را دو تا دو تا بر هر شانه می نهاد و بدان سوی آب می برد و اسب و الاغ و گاری و ارابه برایش فرقی نمی کرد.  وزن یک مرد برای او به اندازه ی یک زنبیل غذا و وزن یک دختر بیش از یک دسته گل نبود و ازین کار غرق شادی و نشاط بود زیرا میدید که قدرتش جمعیتی را به کار آمده است. اما در عین حال غمی نیز در دل داشت و آن اینکه چرا نمی تواند تنها در خدمت آن یگانه در آید که تمامی قدرت ها در دست اوست.

 یک شب وقتی آماده خوابیدن بود و گمان می کرد که دیگر هیچ مسافر دیرگذری در آن حوالی نخواهد آمد، صدای خیلی روشن و شفافی شنید که فریاد می کرد: ای "قایق نیازمندان" کجایی؟

 کریستوفر برخاست و به سمت رودخانه رفت و در آنجا کودکی را دید که گویا می خواست عرض رودخانه را طی کند. کریستوفر تا به حال کودکی به این کوچکی و سبکی ندیده بود. کودک تنها بود و روی پای خودش ایستاده بود.کودک گفت : آیا من برای تو سنگین نیستم؟ آیا می توانی مرا به آسانی حمل کنی؟

کریستوفر آن کودک نحیف و شکننده را مانند پر از زمین برگرفت و بر دوش خودنهاد و سپس عصایش را در دست گرفت و در تاریکی میان آب ایستادو اصلا در خاطرش خطور نمی کرد که باری بر دوش گرفته است.

 

اما هنوز یک چهارم راه را طی نکرده بود که گفت:

 ای کودک وزن تو بیش از آن است که در تصور من بود. احساس می کنم همه ی دنیا روی شانه های من است وقتی به نیمه راه رسید ایستاد تا سیل عرق را که ا ز شدت فشار از پیشانی اش جاری بود پاک کند. سپس گفت:

 ای کودک آیا این وزن توست که به طور معجزه آسا افزایش یافته یا من ضعیف و ناتوان شده ام؟ هرگز پیش از این باری به این سنگینی به دوش نگرفته بودم . کریستوفر با همه ی قدرت سنگینی را تحمل می کرد و پیش می رفت و با کمک چوبدست راه می پیمود. حتی چندین بار قصد کرد از زیر بار شانه خالی کند اما هر چه بود کودک را رها نکرد .

 وقتی سه چهارم راه طی شد، اندکی در آب درنگ کرد و آه و ناله بلند سرداد و گفت:

ای کودک گویی تمام جهان را بر دوش نهاده ام. و فکر کرد که اگر ادامه دهد پیش از رسیدن به ساحل کمرش زیر این بار خواهد شکست. آخرین بخش راه در نظر کریستوفر از همه طولانی تر آمد و هر قدم ان کاری سخت تر از قدم پیشین می نمود تا آنکه بالاخره پایش به زمین خشک رسید و کودک را به آرامی از دوش پایین نهاد و در حالی که تمام تاب و توانش به پایان رسیده بود، بر روی علف ها افتاد.

صدایی گفت : ای کریستوفر، ای حامل مسیح، تو تمامی  جهان را بر دوش خود حمل کردی. من جهان را آفریدم و من جهان را بدان کودک بازخریدم و بارگناهان عالمیان را بر دوشش نهادم.

 * سرگرداني هزاران آواره در مرز تونس و ليبي .

 شما اسمش را بگذارید آواره .  من می گویم ترسوهای  شلغم مزاجی که  خور و خوابشان ارجح است بر تمامی کائنات .  آدم هایی که فرق بودن و نبودنشان میزان مصرف انرژی و گرم کردن بیشتر زمین است و بس  . موجودات نفرت انگیزی که با وجود اینکه عده ای مانده اند و می جنگند فرار می کنند . اینها همان سربازان جلوی رخ  اند که اتفاقا احتمال رسیدنشان به وزارت بیشتر از سربازان وسط میدان است . همین ترسو ها فردا برمی گردند و داعیه دار انقلاب لیبی می شوند و لابد وزیر .  بی تعارف بگم عده ی زیادی از آدم ها مسیح را وسط رودخانه رها می کنند . صفت "جوانمردی " لایق کریستوفر هایی است که علت اند نه معلول .

 


حیاط خانه خدا . تقدیم به  یک هفتم

اندازه واقعی


 
 
 آقای دزد محترم / لاک صورتي جلال آل احمد / داور کارت زرد را جاگذاشته بود، ورزشگاه از خنده ترکید /آیا برنامه 'راز' یک خطر است؟  /دو قفس جبران خلیل جبران / زندگی قذافی زیر چادر  / گل نازدارنیما /توليد سطل‌‌زباله‌ای كه پيامك و ايميل می‌زند /کربلا؛متفاوت از آنچه تاکنون دیده اید/ حاجی فیروزها / اتــومبیـل دیکتـاتــورهـای جهــان چیست؟ / روز هفت سنگ وبلاگستان آقای صفر و نیم / گلهای بهاری / از بهروز بشنوید /مهریه عجیب سفر به 120 کشور دنیا /  عاقبت شخصیت های کارتونی / چهار شاخ /
 

 یکشنبه ۲۲ اسفند ، ساعت ۵:۳۰ عصر ، پارک لاله ، جنب موزه هنرهای معاصر خداحافظی با ننه سرما / جمعه ۲۷ اسفند ماه  ساعت ۱۰:۱۵ صبح  پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی شعر خوانی