از آنوقت ها که تلویزیون کارتون "وتو وتو" نشون میداد سال همیشه برای من اینطوری بوده . یک مستطیل که تقویم میگه مربع است ولی من همیشه تابستون ها رو طولانی تر از بهار و پاییز میدیدم . گرچه زمستون ها به نظرم کوتاه تر بود ولی خوب ترجیع میدم قالب ذهنی سال ذوزنقه نباشه . بعضی وقت ها به قالب بیضی یا دایره فکر میکنم ولی مستطیل با روحیاتم بیشتر سازگاره . تحمل خطوط خمیده و بی نظم رو ندارم گرچه دبیر هندسه تحلیلی و استاد ریاضی ۲  ، سالها پیش خیلی سعی کردند بهم حالی کنن که هر خط خمیده ای  در اپسیلون بازه دارای یه رابطه ریاضیه ولی بزرگترین پیشرفتشون این بود که بعد از سالها پذیرفتم که فقط و تنها فقط دایره رو وارد زندگیم کنم  .و همانطور که دکارت در بیان فکر کردن و هستن راسخ بود من در تعلق خاطر و بی نظیر بودن اکبر الاحجام و الاحسن الاشکال "مستطیل" . این برای من بدیهی است ولی شاید بپرسید چرا سال برای من پاد ساعت گرد است ؟ و چرا بهار از گوشه سمت چپ بالا شروع میشه ؟

تقویم هندسی آقای صفر و نیم

از زمانی که یادمه واسه من همینطوری بوده . همیشه تو هر ماهی یه تخیل هندسی بوده که موقعیت زمانی رو واسه من هویدا کرده مطمئن نیستم اگر این تصویر ذهنی نبود الان ما کجای تاریخ بودیم . نمیدونم باور میکنی یا نه ولی من اصلا نمیتونم با سر رسید هایی که  هر صفحه اش مخصوص یه روزه کار کنم و ترجیح میدم توش جزوه روش تحقیق یا جزوه هوش مصنوعی یا جزوه هر درس دیگه ای رو بنویسم و فقط از همون صفحه اولش که کل سال رو جدول کرده استفاده میکنم . همیشه مختصات هندسی و مفهوم زمان واسه من تشکیل یه تقویم مفهومی ذهنی تخیلی رو میداده گرچه شما میتوانید بیضی هذلولی سهمیگون کره یا اصلا محور مختصات رو به عنوان تقویم در نظر بگیرید . ولی من همین مستطیل رو ترجیح میدم . راستی گفتم وتو وتو کسی یادش میاد اسم گربه مادربزگ بامزی چی بود ؟

پ نوشت : اگر دلت خواست تصویر هندسی ذهنیت رو از سال و تقویم اینجا یا هر جای دیگه آپلود کن و آدرسشو برام کامنت بذار . یه کلکسیون تصویر هندسی راه بندازیم


اگر دماي هواي امروز صفر درجه باشد و فردا هوا دو برابر سردتر از امروز باشد، دماي هواي فردا چند درجه است؟!!!


 مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟" مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.


  عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه
بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.


 
عاشقتم نظامی عاشقتم . لیلی و مجنون بخوان و روح خود را جلا بده
 
که از لذت شرب مدام حافظ هم لذیذ تر است .
 
سلطان سریر صبح خیزان /سر خیل سپاه اشک ریزان/متواری راه دلنوازی/زنجیری کوی عشقبازی/قانون مغنینان بغداد/بیاع معاملان فریاد/طبال نفیر آهنین کوس/رهیان کلیسیای افسوس/جادوی نهفته دیو پیدا/هاروت مشوشان شیدا/کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت/دل خوش کن صدهزار بی رخت/اقطاع ده سپاه موران/اورنگ نشین پشت گوران/دراجه قلعه‌های وسواس/دارنده پاس دیر بی‌پاس/مجنون غریب دل شکسته/دریای ز جوش نانشسته/یاری دو سه داشت دل رمیده/چون او همه واقعه رسیده/با آن دو سه یار هر سحرگاه/رفتی به طواف کوی آن ماه/بیرون ز حساب نام لیلی/با هیچ سخن نداشت میلی/هرکس که جز این سخن گشادی/نشنودی و پاسخش ندادی/آن کوه که نجد بود نامش/لیلی به قبیله هم مقامش/از آتش عشق و دود اندوه/ساکن نشدی مگر بر آن کوه/بر کوه شدی و میزدی دست/افتان خیزان چو مردم مست/آواز نشید برکشیدی/بی‌خود شده سو به سو دویدی/وانگه مژه را پر آب کردی/با باد صبا خطاب کردی/کی باد صبا به صبح برخیز/در دامن زلف لیلی آویز/گو آنکه به باد داده تست/بر خاک ره اوفتاده تست/از باد صبا دم تو جوید/با خاک زمین غم تو گوید/بادی بفرستش از دیارت/خاکیش بده به یادگارت/هر کو نه چو باد بر تو لرزد/نه باد که خاک هم نیرزد/وانکس که نه جان به تو سپارد/آن به که ز غصه جان برآرد/گر آتش عشق تو نبودی/سیلاب غمت مرا ربودی/ور آب دو دیده نیستی یار/دل سوختی آتش غمت زار/خورشید که او جهان فروزست/از آه پرآتشم بسوزست/ای شمع نهان خانه جان/پروانه خویش را مرنجان/جادو چشم تو بست خوابم/تا گشت چنین جگر کبابم/ای درد و غم تو راحت دل/هم مرهم و هم جراحت دل/قند است لب تو گر توانی/از وی قدری به من رسانی/کاشفته گی مرا درین بند/معجون مفرح آمد آن قند/هم چشم بدی رسید ناگاه/کز چشم تو اوفتادم ای ماه/بس میوه آبدار چالاک/کز چشم بد اوفتاد بر خاک/انگشت کش زمانه‌اش کشت/زخمیست کشنده زخم انگشت/از چشم رسیدگی که هستم/شد چون تو رسیده‌ای ز دستم/نیلی که کشند گرد رخسار/هست از پی زخم چشم اغیار/خورشید که نیلگون حروفست/هم چشم رسیده کسوفست/هر گنج که برقعی نپوشد/در بردن آن جهان بکوشد/روزی که هوای پرنیان پوش/خلخال فلک نهاد بر گوش/سیماب ستارها در آن صرف/شد ز آتش آفتاب شنگرف/مجنون رمیده دل چو سیماب/با آن دو سه یار ناز برتاب/آمد به دیار یار پویان/لبیک زنان و بیت گویان/می‌شد سوی یار دل رمیده/پیراهن صابری دریده/می‌گشت به گرد خرمن دل/می‌دوخت دریده دامن دل/می‌رفت نوان چو مردم مست/می‌زد به سر و به روی بر دست/چون کار دلش ز دست بگذشت/بر خرگه یار مست بگذشت/بر رسم عرب نشسته آنماه/بر بسته ز در شکنج خرگاه/آن دید درین و حسرتی خورد/وین دید در آن و نوحه‌ای کرد/لیلی چو ستاره در عماری/مجنون چو فلک به پرده‌داری/لیلی کله بند باز کرده/مجنون گله‌ها دراز کرده/لیلی ز خروش چنگ در بر/مجنون چو رباب دست بر سر/لیلی نه که صبح گیتی افروز/مجنون نه که شمع خویشتن سوز/لیلی بگذار باغ در باغ/مجنون غلطم که داغ بر داغ/لیلی چو قمر به روشنی چست/مجنون چو قصب برابرش سست/لیلی به درخت گل نشاندن/مجنون به نثار در فشاندن/لیلی چه سخن؟ پری فشی بود/مجنون چه حکایت؟ آتشی بود/لیلی سمن خزان ندیده/مجنون چمن خزان رسیده/لیلی دم صبح پیش می‌برد/مجنون چو چراغ پیش می‌مرد/لیلی به کرشمه زلف بر دوش/مجنون به وفاش حلقه در گوش/لیلی به صبوح جان نوازی/مجنون به سماع خرقه بازی/لیلی ز درون پرند می‌دوخت/مجنون ز برون سپند می‌سوخت/لیلی چو گل شکفته می‌رست/مجنون به گلاب دیده می‌شست/لیلی سر زلف شانه می‌کرد/مجنون در اشک دانه می‌کرد/لیلی می مشگبوی در دست/مجنون نه ز می ز بوی می مست/قانع شده این از آن به بوئی/وآن راضی از این به جستجوئی/از بیم تجسس رقیبان/سازنده ز دور چون غریبان/تا چرخ بدین بهانه برخاست/کان یک نظر از میانه برخاست/

   دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار
عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

توصیه هایی برای خواندن

شب یلدای کلاسیک آقای صفر و نیم / گـنــاه‌كــار شـهـــر تـولــدو چخوف / سه تار جلال آل احمد / داستان شهر سياهپوشان نظامی / داشتن و نداشتن همینگوی / در باغ ديوانه خانه جبران خلیل جبران / موش بخوردت زروئی نصر آباد/ آخرين سفر کشتي خيالي  گابریل گارسیا مارکز / آن روز شاعرم  فریدون مشیری / ديوانه اي بر بام عزیز نسین / صبح اخوان ثالث / ای شب  نیما یوشیج / سپیده  سهراب سپهری / هوشنگ شاهنامه فردوسی /  غزل خواندن مجنون نزد لیلی نظامی / قصه رانده شدن آدم از بهشت منطق الطیر عطار / سال از کیفیت جمع بین وحدت و کثرت گلشن راز شیخ محمود شبستری / داستان پیر خشت‌زن مخزن الاسرار / در زوال وصال و شب فراق عشاق نامه عبید زاکانی / اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما بیدل دهلوی / نقشبندان هوشنگ گلشیری / پوست نارنج  صمد بهرنگی / عجب صبری خدا دارد     معینی کرمانشاهی / سکوت اختران آسمان  حسین الهی قمشه ای / کالسکه نيكلاي گوگول /