گاهی به آسمان نگاه کن . وقتی توی پایتخت دنبال کارت گرافیک هستی یا توی جمهوری در مورد کیفیت lcd شونصد اینچ از فروشنده میپرسی با افتخار در مورد محصولی که هیچ نقشی در ایجادش نداشته توضیح میده که آره شونصد میلیون رنگ رو با فلان وضوح نشون میده و از این حرفا . گاهی به آسمان نگاه کن . سرم رو باید از توی این گوشی با چند هزار رنگ محدود و تعداد پیکسل های محدود تر در بیارم و به این 9 رواق نیلگون ، این کارت گرافیک خدا ، این lcd بی نهایت اینچ خدا نگاه کنم . انگار هر چه جنس فراوون و دم دست تر باشه ارزشش کم میشه . گاهی به آسمان نگاه کن . و در باره با ارزش ترین چیز هایی که هر روز ساده از کنارشون میگذری فکر کن . آره !! گاهی به آسمان نگاه کن .

 وقتی این متن رو میخونی یعنی قابلیت اتصال به اینترنت رو داری . پس به یه سوال من جواب بده . چرا وقتی که سایت هایی مثل ebookee.com و هزاران سایت مشابه وجود داره که میتونیم فاخر ترین کتاب های جهان رو دانلود کنیم ، وقتی فاخر ترین آثار ادبیات رو به راحتی یه سرچ با انواع کیفیت ها رایگان در اختیار داریم میریم سراغ فالبینی چینی و چگونه خوشبخت شویم و بهترین عطر های اونجوری و آموزش قدم زدن روی دریا و شونصد قسمت امپراطور کاهگل ها و اشعار مثلا پست مردن بی سر و ته  فلان وبلاگنویس افسرده ؟ در حالیکه هنوز شکسپیر نخوانده ایم . در حالیکه هنوز لای منطق الطیر را باز نکرده ایم . در حالیکه هنوز داستان مهپاره را نمیدانیم . در حالیکه خمسه نظامی دارد لای سرور های مختلف خاک میخورد . شاید چون به خودمون میگیم اینها که همیشه هست و هر موقع خواستیم میخونیم . یا شاید ... نمیدونم فقط بهت بگم گاهی به آسمان نگاه کن . 

 

کافیه یک ربع پای شبکه خبر بشینی تا چهل بار از قیمت سکه و نفت دریای شمال و دلار و نیکل و .. خبر دار شی . راستی چرا قیمت طلا رو همیشه و هر روز اعلام میکنند . لابد چون با ارزش است . چرا با ارزش است ؟ چون کمیاب است ؟ یا چون زیباست ؟ یادمه ساعت ۶ بعد از ظهر بود . برف شدید گرفته بود . آخرین ساندیسمون رو ظهر خورده بودیم . پاهامون در مرز یخ زدن و سیاه شدن . تا کمر تو برف .  آهان و مهمتره از همه سه ساعت بود که من و سجاد تو کوه های امام زاده داوود گم شده بودیم . فکر میکنی قیمت نفت دریای شمال چقدر برامون ارزش داشت ؟ فقط یه شکلات ، یه زمینی که روش برف نباشه ، یا دیدن یه آدم ، یا آنتن دادن گوشی هامون برامون ارزش داشت . گاهی به آسمان نگاه کن .

ما کمتر از ۱۰ کیلومتر با جای گرم و تمدن بشری فاصله داشتیم . اما بزرگترین آرزومون دیدن یکی از همون آدمهایی بود که در روز های عادی هزار تاشون رو تو مترو میدیدم و بدون اینکه بفهمیم چه نعمتی هستن از کنارشون میگذریم . من تقریبا هر روز و هر سه شب در میون با دوستام میرم بدمینتون بازی میکنم . برای بدمینتون بازی کردن باید توپ داشت . باید راکت داشت . باید همبازی داشت . باید دست قوی داشت . و مهمتر از همه باید ایستاد . من وبلاگنویسی به نام ویولت میشناسم که از MS رنج میبره و مطمئنم اگر مجموع ارزش سهام معامله شده در بورس نیویورک رو در دست راستش و توانایی یک روز ایستادن و بدمینتون باز کردن رو در دست چپش قرار بدن ... حتما چپ رو انتخاب میکنه . ببین منو . نه منو ول کن . گاهی به آسمان نگاه کن .

حبوبات فروشی های قدیمی تو مشهد کیسه های سر باز لوبیا و عدس .. رو میذاشتن دم مغازه و فکر میکنی چقدر برای من لذت داشت که دستم رو تا مچ توی گونی لوبیا ببرم . به نظر تو چرا شبکه خبر ارزش هر تن مس رو اعلام میکنه ولی هیچوقت ارزش لذت فرو بردن دست در کیسه لوبیا رو اعلام نمیکنه ؟


ساعت ۳ نصفه شب رسیدم تنکابن . کار اداری داشتم . بهم گفته بودند دیر ماشین بگیر که صبح برسی . تقصیر خودم بود . تو خیابون های تنکابن تا دلت بخواد درخت نارنج بود . احتمالا  هنوز هم هست . باد میومد و گاهی نارنج ها یی دلشون میخواست که بیافتند و من فکر کردم که خوشبختترین مردمان دنیا تنکابنی ها هستنند که هر روز صبح وقتی برای خرید سنگک میروند بیرون از عطر بهار نارنج مست میکنند . اما وقتی صبح شد . همانقدر که ما تهرانی ها هر روز بی خیال و بدون توجه به شکوه و عظمت کوه های شمرون بدون اینکه سرمون رو بالا بیاریم به نگاه کردن به آسفالت و داشبورد و در و دیوار قناعت میکنیم ، آنها هم ... راستی گاهی به آسمان نگاه کن . 

 اون موزیسینه که تو مترو میزد رو یادتونه ؟ ما هر روز و هر روز و هر روز از کنار با ارزش ترین و با عظمت ترین و با شکوه ترین جلوه هایی زندگی که به وفور و رایگان در اختیار ماست میگذیرم فقط به این خاطر که شاید زحمتی برای به دست آوردنشون نکشیدیم یا شاید فکر میکنم وقتی همیشه در دسترس است وقتی همه از آن بهره مندند بنابر این ارزش چندانی ندارد . موزیسین رو ول کن . گاهی به آسمان نگاه کن .

گاهی به آسمان نگاه کن و بگو هفته ای چند بار دست مادرت رو میگیری و روبروش میشینی و به چروک های دست و صورتش نگاه میکنی و گونه اش رو میبوسی و بهش میگی دوستت دارم ؟ من که هر دو سه روز یه بار . فکر میکنی لذت بازی کردن با بچه ای که بزرگتر ها بازیش نمیدهند و ساعت ها نقش توپ جمع کن را به امید دو دقیقه بازی ایفا میکند بیشتر است یا بازی کردن با همان بزرگتر ها ؟ لذت جدا کردن شن از سنگک و سوختن دست بیشتر است یا خرید نون سبحان ؟ لذت قدم زدن و بستنی خوردن با یه دوست ، ساعت ۵ بعد از ظهر تو بلوار کشاورز بیشتره  یا دو نصفه شب با bmw830 پارک وی تا تجریش رو بالا و پایین کردن ؟ گاهی به آسمان نگاه کن .

من فقط گاهی به آسمان نگاه کردم . عکس ها رو از روی بالکن خونمون گرفتم و اون هم مسجد محلمونه .  دوربین ۲ مگا پیکسل گوشی قدیمی من تنها گوشه ای از آسمانی که دیدم را ثبت کرده فقط به اندازه خودش . برای دیدن کیفیت عالی کافیست گاهی به آسمان نگاه کنی . 

 


 

شبی ياد دارم که ياری عزيز از در درآمد. چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستين کشته شد.

سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى  /شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا؟

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بديدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: يکی اينکه گمان بردم که آفتاب برآمد و ديگر آنکه اين بيتم به خاطر بود.

چون گرانى به پيش شمع آيد / خيزش اندر ميان جمع بكش / ور شكر خنده اى است شيرين لب / آستينش بگير و شمع بكش

گلستان سعدی


پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.» مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: «بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»


فصل گل و طرف جويبار و لب کشت    با يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت

پيش آر قدح که باده نوشان صبوح    آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

خیام نیشابوری


 توصیه ها :

 
 

 
بدانید و آگاه باشید که خبرگزاری برنا نیوز این مطلب ما را ...  اصلا خودتون برید ببینید اینجا کاش عکس ها رو هم میذاشتن .
 
 
بعدا نوشت : بعضی وقتها فکر میکنم کاش خبرگزاری میزدم
انگار جزوه ناقص رو هم برنا زده . اینجا رو هم ببین