Sir   : سلام Joseph . مشکلي پيش اومده؟

Joseph : به نظر مي رسه که بايد يکي رو بفرستيم پايين . يه عالمه آدم هستند که دارند براي يه مرد به اسم   George Bailey تقاضاي کمک مي کنند.

Sir  :  بله .  George Bailey . امشب براي اون شب مهميه. حق با توئه . بايد يه نفر رو فوراً بفرستيم پايين . نوبت کيه ؟

Joseph : به خاطر همين بود که اومدم شما رو ببينم . دوباره نوبت اون ساعت سازه .

Sir   : اوه، Clarence ؟ هنوز بال نداره، درسته ؟

Joseph : ما اونو فرستاديم بالا . چون، مي دونيد که، اون مثل يه خرگوش باهوشه .

Sir   :  بله، اما اون ايمان يه بچه رو داره . ساده .Clarence ، Joseph  رو خبر کن .

Clarence : دنبال من فرستاده بودين، قربان؟

Sir   : بله، Clarence . يه مرد روي زمين به کمک ما نياز داره .

Clarence : عاليه . مريضه؟

Sir   :  نه. بدتر . اون دلسرد شده .

 

 

George Bailey  : خدا . خدای آسمون ها . من زیاد اهل دعا نیستم . اما اگه اون بالا هستی و میتونی صدام رو بشنوی ، راه رو بهم نشون بده . من به آخر خط رسیدم .  

این که بگویم نیازی به  Clarence  ندارم ، مسخره است . باور کنید به نفع خود آدم است  که  هر چند وقت یکبار با Clarence ش یک گشتی تو شهر بزند . اصلا به نفع همه است . Clarence به بال هایش می رسد و آدم توی برف میدود و داد می زند : کریسمس مبارک ، سینما . کریسمس مبارک ، مرکز فروش . کریسمس مبارک ، موسسه وام و مسکن . کریسمس مبارک در ، کریسمس مبارک دیوار . کریسمس مبارک دوست ، کریسمس مبارک دشمن . کریسمس مبارک زندگی .

  

 

It's a Wonderful Life -  Frank Capra - 1946

 پ ن : آرزوی داشتن چنین خانواده ای ، هدر دادن فرصتی که غول چراغ جادو به آدم می دهد ، نیست .
 

- گر در یمنی چو با منی پیش منی ، گر پیش منی چو بی منی در یمنی ، من با تو چنانم ای نگار یمنی ، خود در غلطم که من تو ام یا تو منی.

people cry, not because they're weak. it's because they have been strong for too long

- فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست .

- بازی خانه و رنگ .

- روح تو از جنس غزل ، روح من از ترانه بود  / غزل پر از ترس و غرور ، ترانه عاشقانه بود / ترس یه عشق تازه  و غرور عاشق نشدن / ولی ترانه رنگ غم ، قصه ی غصه های من / غزل غزل عاشق شدم ، عاشق شعر چشم تو  / ترانه گفتم از شب و دغدغه های نوبه نو  / پر شدم از نیاز تو ، از غم بی هم نفسی / سر رفتم از خیال تو ، تو لحظه های بی کسی / تو دشت خشک خاطره جوونه زد یاد چشات / دشتی که جنگل شده از نم نم بارون نگات / چه حسی داشت قدم زدن با تو تو کوچه های شب / پر بودم از سکوت عشق ، صد تا ترانه زیر لب  / باور نداشتم که یه روز مرگ امید سر می رسه / نمی دونستم این غزل به بیت آخر می رسه / من و سکوت و بی کسی ؟ پس چی شد اون چشای تو ؟ / تو جاده ی ترانه ها گم شده رد پای تو / شعر چشاتو کم دارم ، بانوی قصه و غزل ! / نذار لبای خاطره خالی شه از طعم عسل  / اگه رسیدن به تو شده یه رویای محال / ترانه هامو می برم تو دل صحرای خیال  / شاید سرابی ار تو رو میون صحراببینم / کنار طرحی از تنت ، دوباره عاشق بشینم       سراب - حمید رضا عزیزی

 


پیشنهاد :

 آفتاب لب بام جلال آل احمد / صدف چخوف / لاك پشت هم لاك پشت هاي قديم طنز / عجب صبری خدا دارد   معینی کرمانشاهی / من که نزدیکم   / سیر علوم در تمدن ایرانی / داغ تنهایی رهی معیری / داستان پیر خشت‌زن مخزن الاسرار / حرف آخر  قیصر امین پور /زمان به وقت میخک آقای صفر و نیم  /آثار گرافیتی بنکسی / تاریخ تمدن ویل دورانت مشرق گهواره تمدن / ترانه‌ی صابخونه  لنگستون هیوز /