چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
دبیران انشا ، اصرار عجیبی داشتند که تابستان را چگونه گذراندید ، شغل آینده ، بهار را توصیف کنید . و رفقا اصرار عجیب تری برای تحویل انشا های شونه تخم مرغی که بله ، به سفر رفتیم ، پزشک می شویم . و توصیف همیشگی بهار که بیشتر شبیه فرمول های مثلثات بود تا انشا . همیشه ی خدا عبارت میشد از جمع جبری مولفه های ثابت که فقط فیتیله اش بالا پایین میرفت : گل ها می رویند + درختان جوانه می زنند + سینوس آلفا = این بود انشای من . و یکبار نشد دبیری بگوید گور پدر شغل آینده ، تابستان را حال کنید ، و قبل از اینکه بخواهید توصیف کنید ، بهار را بفهمید که مگر میشود سه چیز را توصیف کرد ؟ بهار ، محشر و عشق . خیر . اینها در دهان وصف نمی گنجند که هر سه نه ابزار حیات که خود حیات اند . شما چهل سال در گوش عاشق صدر جهان بخوان که زلف معشوق چنین ، که چشم معشوق چنان . بالاخره یک روز صبح وسط پذیرایی یقه ات را میگیرد که یک نظر وصال آقا جان . این یک نظر کجا و آن چهل سال وصف کجا . انتظار هم داریم بچه ای که دغدغه اش سرهم نوشتن یا ننوشتن "آنها" است ، بیاید در یک صفحه ، آن هم یک خط در میان ، بهار را توصیف کند . آنها را و یا شاید آن ها را بی خیال ، مهم این است که "ما" را نمیشود جدا نوشت .

دقیق یادم نیست . یک روز در کوه عاشق شدم یا مثل کوه عاشق . اینکه شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست انشای جدیدی نیست اما نگفتنش ته دل می ماند . تناقض سر دل و ته دل فقط وقتی حل می شود که ادبیات موضوع حوزه ی دل ، در حد نانو باشد . دل تنگ به کسره ی اضافه چیست که سر و تهش چه باشد صنم .
پاسخ چلچلهها را، تو بگو
قصۀ ابر هوا را، تو بخوان
بر فراز باد طرب انگیز گشت و توبه شکن