نوجوان که بودم  بشر وارد هزاره سوم میلادی شد . و من ترجمه کتابی را خواندم که  1936 آقای Dale Carnegie  نوشته بود. " چگونه می توان دوست یافت و در مردم نفوذ کرد " . بار ها و بار ها ترجمه ، تجدید چاپ ،  در انواع و اقسام ابعاد . عنوان جذاب ، داستان ها و مثال های کوتاهی که خواننده را خسته نمیکند . از تئوری به در آمده و در کاربرد رسوخ کرده . چندین و چند بار خواندم .

جوان که شدم ، بشر ده دوازده سالی میگذشت که وارد هزاره ی سوم میلادی شده بود .  مترجمین و ناشران کماکان کتاب سال 1936 آقای کارنگی را  تجدید چاپ میکردند. دهه ی 30 میلادی . زمانی که آسمان خراش ها زاییده میشد ، چاپلین تقریبا تمام آثار صامتش را ساخته بود ، زمان مردان ژیگول با کفشهای سفید برق انداخته و کلاه های آلکاپونی سوار بر فورد های مشکی . حالا ده دوازده سالی بزرگتر از  چهارده  پونزده سالگی هستم  و معتقدم نام کتاب باید تغییر کند به " آیین ریاکاری دیل کارنگی " .

 

     کارنگی میگوید :من ملخ و کرم دوست ندارم .  موقع ماهی گیری به قلاب خود خامه توت فرنگی که خودم خیلی علاقه دارم آویزان نمی کنم . بلکه کرمی را آویزان می کنم که ماهی ها دوست دارند .

کل کتاب را میشود در جمله بالا خلاصه کرد . کارنگی میگوید شنونده خوبی باشید نه به خاطر اینکه حرف های طرف مقابل ارزش شنیدن دارد ، به خاطر این که منافع شما حکم میکند . اگر میخواهید در تجارت موفق شوید با مسئول اعتبارات بانک رفیق شده و چند هفته تمام تعطیلات خود را با وی وقت بگذرانید  و در تمام روز به مزخرفاتش گوش دهید ، لبخند بزنید ، گاهی سری تکان داره و بگویید : اوه پس که اینطور . این مطلب رو نمیدونستم .

روح کتاب نهفته در ریاکاری است که اسمش شده است نفوذ در دیگران . دوست یابی شوخی است . در نگاه دیل کارنگی یا بهتر بگویم پیروان این سبک تعاملات اجتماعی ، زندگی ، ماهی گیری است و باید برای آدمهای متفاوت از طعمه های مناسب استفاده کرد . عین جمله ی کتاب است : " کاری کن که طرف احساس کند شخص مهمی است " حتی اگر نیست . من با این طرز تفکر مشکل دارم .

  کارنگی میگوید : در هر شرایطی تبسم کنید .

 باید کتاب را بخوانید تا بدانید چه میگویم . خودم آدم خوش خنده ای هستم اما بوی تبسم ریاکارانه سراسر فصل مربوطه را گرفته . حتی اگر ناراحت هستید ، حتی اگر طرف چرت میگوید ، مهم  نیست .  لبخند بزنید .

به خاطر دارم در یک فیلم ینگه دنیایی؛  آقای نقش اول فیلم به شدت نیازمند یک وام بانکی  بود  . اگر  وام جور نمیشد تمام سرمایه اش به باد فنا رفته کلا از هست و نیست ساقط میشد . سکانسی هست در فیلم که آقای نامبرده پشت باجه ی آخرین بانکی که ممکن بود  با درخواست وامش موافقت کند نشسته و با مسئول مربوطه حرف میزد  .

-        خواهش می کنم ، من قبلا نشون دادم که از پس باز پرداختش بر میام ،  مطمئنم که میتونم .

 (آقای مسئول مربوطه در حالی که لبخند میزند) : اوه ، البته . اما ما به این نتیجه رسیدیم شما واجد شرایط اخذ وام نیستید .

-          اوه نه ، خدای من . با این کارتون من رو نابود می کنید .

(آقای مسئول مربوطه در حالی که لبخند میزند) : میفهم و باهاتون همدردی میکنم . ولی در مورد وام کاری از ما بر نمیاد .

-          کاملا مشخصه که می فهمی ، پس چرا لبخند میزنی عوضی ؟

(آقای مسئول مربوطه در حالی که کماکان لبخند میزند ، به همکارانش در باجه های کناری اشاره می کند که آنها هم لبخند میزنند ) :  می دونی ؟ اگر همکارانم من رو در حال صحبت با مشتری ، بدون لبخند ببینند ، از کارم اخراج میشم .

تملق های بی ارزش . دروغ های ریز و درشت مصلحتی . لاپوشونی و وارونه جلوه دادن مسائل . آدم را یاد خصوصیات بنگاه دار ها یا فروشنده های رندی می اندازد که میخواهند محصولی را قالب کنند . من از مخفی شدن پشت ادا ها و تحمل عقاید دوزاری احمق ها متنفرم . به این ریاکاری های لفظی و کلامی ، اضافه کنید طرز پوشش و دکور بندی آدم هایی که خودشان نیستند و آنقدر خودشان نیستند که یک روز صبح بیدار میشوند و میبینند اصلا یادشان نمی آید آخرین باری که خودشان بودند کی بوده . پس تصمیم میگیرند همیشه خودشان نباشند .  

    کارنگی میگوید : انتقاد نکن . انتقاد اخگر خطرناکی است در مخزن باروت غرور .

 عجب . کارنگی به ما میگوید : "به عقائد طرف مقابل احترام بگذارید  و هرگز نگویید اشتباه میکند " حتی اگر اشتباه می کنند . چرا ؟ چون یک مشتری خوب را از دست میدهیم . چون با صاحب کارمان دچار مشکل میشویم . چون و چون و چون . و من به این میگویم ریاکاری . من جمله ی پر از تناقض زیر را نمیفهمم . در نوجوانی فهمیدم . اما الان احساس میکنم جمله مشکل دارد . " صادقانه اجازه بدهید  طرف تصور کند ایده ای که شما در او تلقین کرده اید از خود اوست "  اگر صادقانه اش را حذف میکرد شاید میشد یک جوری با جمله کنار آمد . ولی این که صادقانه ریاکار باشیم را نمیفهمم .

 میتوانم متعدد مثالهایی بیاورم از آدم هایی که نه کاریزماتیک بودند نه نقاب داشتند نه وانمود میکردند آنچه نیستند هستند ، با صراحت آنچه اشتباه بود ، گوشزد میکردند و اگر قرار بود وقتشان را با شعر و وعر بگیری ، چایی دوم را بهت تعارف میزدند ، که وقتم را نگیر . اما دوست داشتنی و محبوب بودند . آدم هایی که به جای فیلم بازی کردن ، فقط خودشان بودند  .

 


پیشنهاد :

فرياد قبر ها جبران خلیل جبران /   پست مدرنيسم و زيبا شناسي / هنر آشوری  / داستان مليخا و بشر نظامی / سیر علوم در تمدن ایرانی /  دختر همسایه آقای صفر و نیم / بردن پدر مجنون را به خانه کعبه / روی جاده ی نمناک اخوان ثالث / قصه رانده شدن آدم از بهشت منطق الطیر / رؤياهايم را مي‌فروشم  گابریل گارسیا مارکز/ دور افتاده نتیجه عدالت اشتباهی آقای صفر و نیم / چگونه روشنفکر یا روشنفکرتر!باشیم!! معماران هم می نویسند /  کاریکاتور ۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - ۶ - ۷ - ۸ - ۹  / خاموش...روشن...مصيبت....خاموش راز بارون/ درباره پل مدیریت : حرف حساب/ دانلود کتاب صوتی دا /   عجیب ترین چراغ قرمز جهان  / کاریکاتور- خانم خانواده آدم خوار در آشپزخانه / از نگاه شما  / نامه به دزد /  ترسناک‌ترین منطقه کشور! + تصاویر  ریگ جن / از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...  پارسا / آیا تفکیک جنسیتی از نظر روانشناسی درست است؟  دکتر گلزاری /  چرا همیشه نتیجه مذاکراتمان مثبت و سازنده است؟  / درگيري كارمندان دو وزاتخانه سابق در وزارتخانه جديد /