اپیزود اول :
 
کودک خردسالی از سرباز سالخورده ای می پرسد : چه شد که پای خود را از دست دادی ؟
سرباز پیر را سکوت فرا می گیرد و خاطرش پریشان می شود ، زیرا نمی تواند ذهن خود را بر واقعه "نبرد گتیسبرگ "متمرکز کند . لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید : خرس آن را خورده است .
کودک در شگفت می شود .و سرباز خاموش و ناتوان ، بار دیگر به یاد می آورد:
برق گلوله ها و غرش توپها ، و خود را که به زمین افتاده است . و بیمارستان و جراحان و چاقوی تیزشان
و روزهای طولانی در بستر . (۱)
لذا هرگز نمیتواند از آنها چیزی به کودک بگوید .چون کودک نمیفهمد لذا جواب کودک همان است که گفت . خرس آن را خورده .
 
 
اپیزود دوم :
 
نوجوانی از عمویش میپرسد چه شد که پدر در ویتنام در راه وطن جان داد . عمو را سکوت فرا میگیرد و به جای آنکه بغض بگشاید و بگوید که از چند ساعت اختلاف جغرافیایی اعزام شده بودیم به ویتنام و بعد از قتل عام چندین دهکده پدرت توسط ویت کنگ ها کشته شد ، به طرف قفسه فیلم ها می رود و   ما سرباز بودیم مل گیبسون و تپه همبرگر را به پسر برادرش میدهد و به جای لاف های همیشگی اش که ما فرشتگان صلح و دموکراسی بودیم ،میگوید : ما خرس را خوردیم .
 
 
 
اپیزود سوم :
 
جوان برومندی پشت فرمان از پدر خود وجه تسمیه اتوبانی که در آن رانندگی میکند را میپرسد . پدر را سکوت فرا میگیرد و به خاطر می آورد قتلگاه فکه را و کربلای شلمچه را و جزیره مجنون را  و بوی گوشت جزغاله شده ی برادرش را و جنازه بی سر همسنگرش و توپ های فرانسوی و  ژ ۳  های نامرد و گلوله های مستقیم و خمپاره ۶۰ هایی که سرب گداخته را با خون و خاک در تن همرزمانش فرو میگرد . پدر را سکوت فرا میگرد دستی به زانوی راستش میکشد که دیگر  چیزی به نام پا زیرش نیست . در خانه نه دیده بان حاتمی کیا دارد نه پرواز در شب ملاقلی پور .چطور به جوان برومندش که سینمای جنگ را با نام اخراجی ها میشناسد حالی کند گوشت سوخته چه بویی دارد .  بغض گلوی پدر را فرا میگیرد و نمیداند چطور بگوید این اتوبان همت است ،آن بابایی است و آن یکی چمران است . 
 
 
بزرگترین هنر انسان انصاف است . 
باید بین دو چیز تفاوت قائل شد . حاشیه و متن . حاشیه آن است که عده ای به اسم آنها که به جنگ رفتند و لای یک تابوت مزین به پرچم برگشتند ، خوردند و سیاسی کاری کردن و قس علی هذا .
 
اما متنی که متاسفانه امروز زیر سایه حاشیه در حال محو شدن است اینست که زمانی بندگان خدایی ، فانوسقه هایشان را سفت کردند و با یک کلاش فکسنی رفتند جلوی توپ های فرانسوی و تانکهای چیفتن انگلیسی . یا تکه تکه شدند و جز خاک مرز شدند یا تنها یک پلاک و چند استخوانشان را بچه های تفحص سالها بعد پیدا کردند .
 
از انصاف به دور است که اگر عده ای خود را ادامه دهنده راه آنها میدانند و طور دیگر عمل میکنند و یا شاید عکس عمل میکنند یا به هر دلیل سیاسی کاری کرده و به نام شهدا کام خود بردند(می برند) ، ما آن راد مردان را فراموش کنیم . اگر فردا مریخی ها بیاییند در پیچ شمرون سفینه شان را پارک کنند و یک نظام جدید مریخی پیاده کنند. برای من چیزی به نام خرس خورده است وجود ندارد چون من که میفهمم . سکوت جایز نیست . برای همیشه ی تاریخ و برای همیشه بشریت همانطور که گاندی گاندی میماند و ماندلا ماندلا . همت همان همت است ، باکری همان باکری است . و چمران همان چمران  .
  
 

بلی ، آنان که از این پیش بودند/  چنین بستند راه ترک و تازی / از آن این داستان گفتم که امروز / بدانی قدر و بر هیچش نبازی /به پاس هر وجب خاکی از این ملک/ چه بسیار ست ، آنسرها که رفته / زمستی بر سر هر قطعه زین خاک /خدا داند چه افسرها که رفته /

 
(۱)   ادگار لی ماستر  در ژرفای سکوت
 
*  جنگ های  تاریخ ایران را ببینید .
 
** میدانید که  هنوز هم در مسکو نام دختران را میگذارند کاتیوشا ؟
 
 
**** اینجا مقام مسئول کیه ؟ مقام نداره . مسئول منم .
 
*****   ۱   ۲    ۳    ۴    ۵   ۶
 


 
رو رو که نه اي عاشق اي زلفک و اي خالک / اي نازک و اي خشمک پابسته به خلخالک / با مرگ کجا پيچد آن زلفک و آن پيچک  / بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک  / اي نازک نازک دل دل جو که دلت ماند  / روزي که جدا ماني از زرک و از مالک  / اشکسته چرا باشي دلتنگ چرا گردي  / دل همچو دل ميمک قد همچو قد دالک  / تو رستم دستاني از زال چه مي ترسي  / يا رب برهان او را از ننگ چنين زالک  / من دوش تو را ديدم در خواب و چنان باشد  / بر چرخ همي گشتي سرمستک و خوش حالک  / مي گشتي و مي گفتي اي زهره به من بنگر  / سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک  / درويشي وانگه غم از مست نبيذي کم  / رو خدمت آن مه کن مردانه يکي سالک  / بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو  / بگذار منجم را در اختر و در فالک  / من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم  / من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک  /با يار عرب گفتم در چشم ترم بنگر / مي گفت به زير لب لا تخدعني والک  / مي گفتم و مي پختم در سينه دو صد حيلت /مي گفت مرا خندان کم تکتم احوالک  / خامش کن و شه را بين چون باز سپيدي تو  /ني بلبل قوالي درمانده در اين قالک  
 
 

 
پیشنهاد :
 
حكايت غول بيچاره و شيشه ي عمرش !  نصر آباد / کالسکه نيكلاي گوگول /آخرین جرعه این جام  فریدون مشیری / غریب حسین پناهی / منزلی در دوردست اخوان ثالث / موسسه وبلاگی وب گپ /به کشیشی که خودسوزی کرد در فلوریدا...  / حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید منطق الطیر / آرزوي قدرت جلال آل احمد /بازی  / مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید / حکایت نوشیروان با وزیر خود مخزن الاسرار نظامی / در صفت وصال گلشن راز / شیخ محمود شبستری / ماجرای اشک رهی معیری / خاکبوس سعید بیابانکی / ذکر بایزید بسطامی  تذکره الاولیا / گاهی به آسمان نگاه کن آقای صفر و نیم / شيطان و کشيش جبران خلیل جبران / نزد سلماني چخوف /اغراق گری ایرانی! نئو بلاگر/ معبد گاه اهالی وبلاگستان کرگدن/  درد دل های یک بیل آقای صفر و نیم /