غریب
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبزی را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبزی را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 11:21 توسط آقای صفر و نیم
|