رویای ناپلوئونی
توي خونه خاله آقاي صفر و نيم در مورد شخص آقاي صفر و نيم يک قانون وجود دارد : تعارف بي تعارف . يعني يه جورايي من نقش صاحبخونه رو دارم و باز کردن بي اجازه در يخچال و در کابينت ها و در قوري و در حموم (نه نه !! اين يکي اجازه ميخواد ) جز احکام شرعيه مباح شمرده ميشه بلکه در مورد يخچال مستحب موکد . حالا تصور کنيد بعد از يک هفته مراقبه نفس و لب نزدن به حتي يک عدد قند سفيد من وسط آشپزخانه خاله ام اينها وايسادم و دارم با يک جعبه شيرني ناپلوئوني پدر مادر دار عشقبازی و عبادت ميکنم (مگه نميگن نگاه به پدر و مادر عبادته ) . منو بگي !!! يه دستم تو جيب سوئيشرتم دارم توت خشک هايي که جايگزين قند و شيريني کرده ام را لمس ميکنم . يه دستم هم سيلاب لب و لوچه رو پاک ميکنم . لامصب اين چه استعدادي است که من دارم . جوانهاي مردم ميشوند استعداد درخشان فيزيک ، استعداد درخشان نجوم ، و در انزل درجات استعداد درخشان مخ زني و استعداد درخشان کمر باريکي اونوقت ما ميشيم استعداد درخشان چاقي . مطمئن بودم که به اندازه حجم اون ناپلوئوني مکعب مستطيل (مساحت قاعده در ارتفاع ) به چربي هاي دور شکم و دور جاهاي ديگرم ! اضافه ميشود . (منظورم لپ و غب غب (قب قب)است ها يه وقت فکر هاي ديگه نکنيد) .
بنابر اين تصميم گرفتم از ترفند هاي روانشناسي استفاده کنم و چشمام رو ببندم و برم تو رويا و يوگا و منگا و اين اشعار پست مدرن . هان !! خوب که دقت ميکم مثل اون فيلمه يه سفينه بزرگ روي شهر سايه ميندازه . اما سفينه گرده و در واقع يه کيک گنده است . چون من خودم خالق رويام مردم رو ميفرستم سيزده به در تا خداي نکرده مزاحمي نداشته باشم . بعد سفينه ميشينه وسط ... آخه کجا بشونمش ! چه غلطي کردم گفتم اندازه يه شهره . آقا جون اندازه استاديوم آزاديه . ميشونمش تو استاديوم آزادي و خودم ميرم يه پنج دقيقه اي از تو vip به عظمت و اقتدار اين هيولاي خامه اي نگاه ميکنم و بعد از راهرو رختکن اينوري ميرم تو زمين . چون روياست عشقم ميکشه هيچ استعداد درخشان کوفتي نداشته باشم و هيکلم هم باشد مثل .. مثل .. مثل جووني هاي آرنولد (چه غلطا) و به همون دليل مذکور يه خرابه پشت معده ام تعبيه کردم که هر چي اضافه اومد اونجا خالي کنم 9 شب آشغالي بياد ببره . اووهه يه لايه صورتي خامه اي ميبينم . بلندي به درازاي ديوار چين . من هم احساس ميکنم که صفر ونيم کاپرفيلد هستم و خودمو ميزنم تو خامه ها و لايه اول رو رد ميکنم .( حالا به اين که با تونل زدن تو کيک غول پيکر ريزش ميکنه رو سرم و هوا از کجا ميارم و اين حرف ها کار نداشته باشيد . مشکل خودمه ) لايه دوم شکلاتيه . لايه سوم دوباره صورتي خامه اي با خال خال هاي قرمز و گيلاس اضافه، لايه چهارم با تعجب ميبينم که يه لايه نازک نون بربري ه . ساعتها مشغول حفر تونل براي رسيدن به مرکز زمين ، ببخشيد اون که يه فيلم بود ، به مرکز کيک هستم . ارسطو وار به جمع شدن چربي هاي بي تربيت توي خرابه هه ميخندم و نگران ماهيانه آشغالانسي ها هم نيستم چون روياست و حال ميکنم ماهيانه ندم . بعد ساعت ها سير و سلوک به مرکز کيک ميرسم .
آنجا يه جعبه ناپلوئوني موجود است که هر کدامش براي خفه کردن يک عمله افغاني کافيست . دست هايم را پشت سرم حلقه ميکنم و مثل مسابقات قديمي ماست خوري سعي ميکنم خودم را با ناپلوئوني ها خفه کنم که يهو کيک غيب ميشه و کريم باقري رو ميبينم که داره از رو نقطه پنالتي اونور زمين به دروازه اونوري گل ميزنه .پس بگو اون بربري وسط کيک من چي کار ميکرده . دوزاريم ميافته که روياهاي من و کريم باقري تداخل داره و تف به صاحاب اين مخابرات که هميشه سيم رو سيمه . يهو خودمو وسط آشپزخونه خالم ميبينم و کماکان جعبه شيرني زليخا وار "هيت لک " ميگويد و ميخواهد خودش را بر من عرضه کند و من هم يوسف وار اصرار دارم که "معاذ الله انه ربي احسن مثواي" که لامصب اين نفس لوامه (یا همان نفس نپاله : نفسی است که انسان را به ناپلوئونی وسوسه میکند) از پايين سيخونک ميزند که "پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت ... نا خلف باشي اگر به يه ناپلوئوني نفروشي؟ " و شما هم که ميدانيد ترک شيرينيجات از ترک سيگار هم بد تر است . سيگاري ها لااقل يه آدامس نيکوتيني دارند . اما ما چي ؟ توت خشک اصلا آدم را نئشه نميکند و سر دل آدم را هم نميگيرد . شايد بعدا چيز هايي مثل ناپلوئوني دو نيم درصد چربي اختراع شد ، اما من که تا اون موقع دوام نميارم . لاجرم نداي " بيا منو بخور" هاي اون لاکردار رو لبيک گفتم و به طرفه العيني قلندر وار توت خشک ها رو غلاف کردم و با نثار يک فاتحه آبدار به روح روان مرحوم مغفور ، شادروان ، تازه گذشته ، ناپلوئون ، بکردم آنچه نبايد ميکردم .
وقتی تب میکنم زبانم باردار میشود،
واژههایم همواره در تب به دنیا میآیند...
آنقدر نگران از دست ندادن پولهایش است اسمش را گذاشتهایم آقای نریمانی!
ای برادر تو همان اندیشه ای مابقی پوست و پیاز و دنبه ای!
غزل سعید بیابانکی / در باغ ديوانه خانه جبران خلیل جبران/ برهان قاطع در حدوث آفرینش لیلی و مجنون نظامی/ در بهار چخوف / سخن در عشق عشاق نامه عبید زاکانی/شرحی بر قصیده جمیله هوشنگ گلشیری / نزديک مرزون آباد جلال آل احمد / صافارانیموس آقای صفر و نیم /انتخاب سوپي اثر اُ هنری