پشت دو بار آمدن چلچله ها
باز هم زود رسیدم اما حس باز کردن پونصد و چهار نیست . تقاطع ادیبی و باقری شبستری یه نیمچه بقالیه که حال می کنم هله هوله های قبل کلاس رو از اونجا بخرم . یه اپسیلون یخچال رو به زور چپونده تنگ مغازه ، اونهم فقط برای بستنی و ردیف کرده کنار ویفر ها ، ماشین اسباب بازی ؛ تومنی صنار با سوپر مارکت سوپر دولوکس سر ملک توفیر داره . بقالی محلی است و محله جای زندگی ، نه زنده موندن . از این تریپ ها که اگر حاجی بذر افشان ته کوچه ای ، خرید هاش رو از جای دیگه کرده باشه باید راهش رو کج کنه که چشم تو چشم بقالی محل نشه .فی الحال چهار ده اینچ پیچ کرده به سقف و مشغول تماشاست ، حس و حال به حرف کشیدنش رو ندارم .

آبمیوه به دست جلوی در بقالی ام . مجتبای بیست و اندی سال پیش رو میبینم که اون بالا نشسته وخدایی می کنه .سفت پیشونی رو چسبیده و چه می فهمه که بیست سال بعد یک روزی یک جایی یک لحظه ای حسرت لحظه های قلم دوش رو میخوره . تا دنیا دنیا است دوش پدر جای عجیبی است . اون بالا قد آدم اندزه ی یک پدر بلندتر است . می افتم دنبالشون . مثل چنار وسط باقری شبستری وایسادم که پدر کلید میندازه . حواس هیچکدومشون به من که هیچ ، به دنیا نیست . چرا باشه ؟
یک چاه میخوام . فقط یک چاه .
پیشنهاد :
دل دیوونه شهرام شکوهی / زمان به وقت میخک آقای صفر و نیم / ما / روي يک صخره در ماه مارس داستان کوتاه / متافیزیک دکارت / روابط علـّی نشت نشا امیرخانی / ای امید نا امیدی های من فریدون مشیری / ذکر فضیل عیاض عطار / کودکی ها حسین پناهی / از قصه های من و بابام / بي عرضه چخوف / چرا لحظهء باران نرسیده است ؟ / امشب یک رب مانده به ۱۰