اگر نمیدانید داستان چیست : +و+و + و + و +

و اگر میدانید :

پادشاه پنجم : سياهي کيستي؟
آقاي صفر و نيم :  سياه نيستم يه نموره سبزه ام .
پادشاه پنجم : خوب هر رنگی میخواهی باش بگو ببینم کیستی ؟
آقاي صفر و نيم : با عرض ارادت . خدمت رسیدم تا با دخترتون ....
پادشاه پنجم : چند سالته ؟
آقاي صفر و نيم : امروز صبح که از خواب پاشم بیست و چهار تمام .
پادشاه پنجم : دختر ما قصد ازدواج ندارد تازه دانشگاه آزاد دبی  آی تی قبول شده  . فعلا میخواهد درسش را بخواند .
آقاي صفر و نيم : بنده هم نگفتم قصد ازدواج دارم


امروز پنجشنبه بيست و شيشم شهريور هشتاد و هشت . من بيست و چهار ساله شدم .
و معني و مفهوم آن چيزي شبيه يکي از اينهاست

---*  بيست و چهار سال پيش تو يه بيمارستان يه پرستار مهربون لنگاي منو گرفت و سر و ته وارد دنيا کرد.
---* اگر من يه کتيبه پيدا کنم برم بيست و چهار سال قبل احتمالا اون پرستاره رو تو بيمارستان ميبينم .
---* اگه يه کتيبه پيدا کنم برم بيست و چهار سال بعد اون پرستاره رو تو خونه سالمندان يا بهشت زهرا ميبينم  .
---* ديگر وقت اينه که فکري براي بختم بکنم . پدر بزرگ من وقتي به سن من بود 3 تا دختر داشت 2 تا هم نوه تازه وقتي سن من بوده سي و چهار سالش بوده .
---* با فرض اينکه صد و بيست سال زنده باشم ، تا نود و شش سال ديگه عزرائيل رو نميبينم.
---* با توجه به علم آمار و عمر مفيد فعلي مقدار بالا به چهل و شش تنزل پيدا خواهد کرد.
---* البته عدد چهل و شش ذکر شده به شرط اينست که ديگر توپولف دست دوم نخرند و هواي تهران هم همينجوري تميز بماند و سرو آبگوشت و کله پاچه در اماکن عمومي ممنوع شود و ... 

حاضرم اون چهل و شيش سال باقيمونده رو هم به سي سال تنزل بدم ولي يک روز برگردم به پاييز سال هاي هفتاد . هفتاد و يک . شش صبح مامانم با قربون صدقه و آخرش تهديد از خواب بيدارم کنه . لباسام رو تنم کنه . يه دونه ساندويچ نون پنير بده (با نون تافتون) که دورش يه کاغذ پيچيده بده دستم . ميوه هام رو بذاره تو يه کيسه اونم بذاره تو کيفم و کيف رو بسپره بهم . بعدشم دستمو بگيره ببره دم مدرسه . اوووههه . الان اون مدرسه رو خراب کردن ولي اون زمان مدرسه ما يه خونه قديمي شيرووني دار مصادره اي بود تو اوين که وسطش 2 تا بيد مجنون بود کنارشم يه باغ گردو . دلم ميخواد برگردم و همون اول صبح قبل زنگ کيفم رو بندازم يه گوشه و مثل ايت گنجيشکا هستن که تا يکيشون از رو سيم برق ميپره سيم بالايي  همشوو همون کار رو ميکنن برم تو بچه ها و بازي کنم . رو پايي . دزد و پليس . بعدشم ناظم زنگ رو بزنه و خط شيم تو حياط و قرآن و شعار هفته و صف به صف بريم سر کلاسامون . خانوم معلم بياد مشقامونو خط بزنه و اونايي که ديکته ننوشتن رو تهديد کنه که دفه بعد ميندازتشون دم دفتر مدير . آدم پشت اون نيمکت هاي قهوه اي که روش پره از نوشته هاي مختلف با مداداش بازي کنه . بعد زنگ تفريح . خيار چلمبه شده ي توي پلاستيک رو در بياره و بره تو حياط گاز بزنه . دم آبخوري بچه ها روخيس کنه . کلاهشون رو برداره و دسترشته کنه . ظهر هم مامان آدم بياد دنبالش دستشو بگيره و از مدرسه و کلاس و خانوم معلم ازت بپرسه .

مدرسه و آقای صفر و نیم

همين . انتظار زياديه ؟


با اجازه حسين پناهي :

معلومي چون ريگ
مجهولي چون راز
معلوم دلي و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام
خدا خيرت دهد کاش دخترت را مي سپردي