کابوس هوش مصنوعی
کابوس :
يک روز صبح که از خواب بلند ميشي ميفهمي که مامانت يا همسرت يک ربات فوق پيشرفته اصل چين بوده و تصادفا امروز صبح باطريش تموم شده . انگشتت رو ميکني تو چشمش و يهو از فرق سرش يه صداهايي بيرون مياد و گوشاش شروع ميکنه به جمع شدن و پوسته سر ميره کنار و يه مشت سيم و مدار و اينا ميريزه بيرون . حالا اينکه بايد بگردي ببيني باطريش کجاست که عوض کني يه بحث تخصصيه که اينجا جاش نيست . اما يه لحظه به گذشته نگاه ميکني . روزي که تو کنکور قبول شده بودي ، هفت تا پيک سنجش خريدي و بدو بدو اومدي خونه . همين مامانت که الان باطريش تموم شده تو آشپزخونه داشت هويج رنده ميکرد که داد زدي قبول شدم ! قبول شدم . و بعد پريدي بغل مامانت . ديدي که داره نگاهت ميکنه و اشک ميريزه . چيني ها کارشون رو خوب بلدند چون مامان يه کم ضعف هم ميکنه و بهش آبقند ميدي . تو اشک رو ديدي . آغوش مادر رو حس کردي . گرماي دستهاي هويجي مامانت رو حس کردي . صداش هم ميلرزيد . اما هنوز در باره ند بلاک چيزي نخونده بودي .
دست من ميبرد ، احساس درد ميکنم ، و بعد فرياد ميزنم.
اما وقتي دست شما ميبرد ، من بريدن دستتان را ميبينم ، فريادتان را هم ميشنوم ، ولي در مورد احساستان مطمئن نيستم .
اين ها حرف هاي فيلسوفي به نام ند بلاک در باره هوشمندي يک ماشين (کامپيوتر يا ربات) است .

Ned Block
فانتزي بالا شايد امروز کابوس هاي يک مهندس نرم افزار که دو تا سمينار در باره هوش مصنوعي داده باشه . اما شک ندارم 200 سال ديگه تبديل به خاطرات روزانه روانپزشک هاي ربات هايي ميشه که نميدونن چرا همسرشون موقع عوض کردن باطريشون اونجوري نگاهشون ميکنه .
- آقای دکتر من قرص قلبم رو اووردم تو رو خدا بگید نتیجه آزمایش چیه ؟
* متاسفانه شما HIV دارید . شما رفتار های پر خطر داشتید ؟
- نه به خدا ما کلی بچه مثبتیم .
* با سرنگ تزریق میکنید ؟ یا حب میندازید بالا ؟
- بابا دکتر جون ما بزرگترین خلافمون مصرف نوشابه گازداره .
* جدیدا از فراورده های خونی استفاده کردید ؟
- جدیدا که نه !! چه جوری بگم ؟ مربوط به شیش ماهه پیشه . یه جورایی دیگه گذاشتم کنار .
* پس حتما همونه . متاسفانه نمیشه برای شما کاری کرد شما آلوده شدید .
دراکولای قصه ما اشکاشو پاک کرد و در حالی که کارت درمان مرکز ترک خون آشامی تو دستش بود از مطب دکتر رفت بیرون .
نوشته آقای صفر و نیم
پیوسته به فکر کوره راهی بودم /در جستجوی گریز گاهی بودم /این برکه برای خواب من کوچک بود /من ماهی کوچک سیاهی بودم : از جلیل صفاربیگی / با تشکر از ماهی سیاه کوچولو
با اجازه جلیل صفار بیگی :
پیوسته به فکر زلف یاری بودم / در جستجوی یار و دیاری بودم / قد تو برای دل کوچک بود / من در هوس سرو نگاری بودم . : آقای صفر و نیم
توصیه های کوتاه برای خواندن :
حكايت پادشاه و مادربزرگش زروئی نصر آباد / دزد زده جلال آل احمد / دامنی که از کف برفت از آقای صفر و نیم / یک داستان کاملا واقعی از دختر پرتقالی / آدم کش ها ارنست همینگوی / افشاگری در ... از مثانه بی قرار / نگفتنی! از دستنوشته های یک مترسک / حسرت اسپایدر من