اضافات اضافی
هنر هاي زيبا
هميشه پيش خودم فکر ميکردم کدام هنر ميتواند زيبا نياشد ؟ مثلا هنر دختر پنج ساله طبقه اولي در خط خطي کردن ديوار هاي راهرو ؟ يا اولين مضراب هاي يک هنر جوي موسيقي ؟ اصلا مگر ميشود هنري زيبا نباشد و باز اسم هنر را يدک بکشد ؟ اينها را ول کن . دانشکده اي داريم تحت عنوان هنر هاي زيبا . اگر قرار بود دانشکده ي ديگري داشته باشيم تحت عنوان هنر هاي نازيبا قرار بود چه رشته هايي در آن تدريس شود . و شايد هم تنها يک اصطلاح فني است که من نميدانم لطفا کسي کمي مرا روشن کند يا اگر روشن نشدم چند تا هنر نازيبا مثال بزند .
قوانين جنگ
جنگ يعني بي قانوني . يعني هرج و مرج . يعني سو استفاده از قدرت . بعد عجيب است که آدمها براي بي قانوني هم قانون وضع ميکنند که مثلا شرايط اسير ها اينطوري باشد و مثلا از فلان سلاح ممنوعه استفاده نشود . خر بنده در درک اين مفاهيم کمي لنگ است . وقتي يک طرف جنگ آن قدر قدرتمند است که اسير بگيرد کدام قدرت ديگري ميخواهد اعمال قانون کند ؟ در حاليکه وسيله اعمال قانون قدرت است !! يا مثلا من نميدانم چطور خمپاره 60 سلاح مجاز است و بمب فسفري سلاح غير مجاز . جفتش که براي آدم کشي است . کم و زيادش است که يکي را قانوني و ديگري را غير قانوني ميکند . ياد اون جمله معروف تو اون فيلم معروف استنلي کوپريک(دکتر استرنجلاف يا يه همچين چيزي) افتادم وقت که ژنرال هاي ارتش داشتن با هم يکي به دو ميکردن يکي داد ميزنه : " آقايون با هم دعوا نکنيد ، اينجا اتاق جنگه "
* حالا اگر دلت خواست خودت در باره "هنر جنگ " اضافاتی اضافه کن .
لگد تصویر مربوطه
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
"مهدی حمیدی شیرازی"
توصیه های کوتاهی برای خواندن
آخرین روز توکای مقدس / ميمون عزیز نسین / دیدن مادر مجنون را لیلی و مجنون نظامی / سرگذشت دانه برف صمد بهرنگی / فصل اول نازنین اثر داستایوسکی / فصل دوم نازنین اثر داستایوسکی / آدم شدن چه آسون آقای صفر و نیم / در پستخانه چخوف