نازنین اثر داستایوسکی
فصل دوم
يك روياي پر از غرور
لوكريا الان آمد و به من گفت كه ديگر نزد من نخواهد ماند و بعد از به خاك سپردن خانم خواهد رفت. همين حالا پنج دقيقه ي تمام به زانو افتادم و دعا كردم. اصلاً نظرم اين بود كه يكساعت دعا كنم ، ولي نميتوانم ، دائماً فكر ميكنم و فكر ميكنم ، سرم درد ميكند و همه ي افكارم نيز دردناك است ــ ديگر چه جاي دعاست ــ دعا كردن هم گناه است! عجب است كه به هيچ وجه ميل به خواب نميكنم: پس از پيدا شدن رنجها ، رنجهاي بسيار بزرگ و شديد ، وقتي كه آثار و تكانهاي اوليه ي آنها گذشت ، معمولاً انسان ميل دارد بخوابد. ميگويند كه محكومين به مرگ نيز در آخرين شب زندگي خود به خواب عميقي فرو ميروند … همين طور نيز بايد باشد ، طبيعي است والاّ طاقت نمي آوردند. خود را روي نيمكت انداختم ، ولي بيدار ماندم.
… شش هفته ي تمام از او پذيرايي كردم. شب و روز مواظبتش كرديم: من و لوكريا و يك پرستار فهميده كه از بيمارستان براي پرستاري از او مخصوصاً استخدام كرده بودم. از پول مضايقه نميكردم و حتي آرزو داشتم كه تا ممكن است بيشتر براي او خرج كنم. دكتر « شرودر » را به بالينش مي آوردم و هر مرتبه ده روبل حق العلاج به او ميدادم. و وقتي كه حافظه اش دوباره باز آمد ، سعي كردم كه حتي المقدور كمتر جلوي چشمش ظاهر شوم. هرچند ، چرا حالا راجع به آن صحبت ميكنم؟ وقتي كه رختخواب را ترك كرد ، خاموش ، پشت ميز مخصوص كه در اطاق من بود مي نشست. آن ميز را نيز در آن تاريخ براي او تهيه كرده بودم. بلي حقيقت است. ما هر دو خاموش بوديم ، يعني بعداً با هم شروع به گفتگو كرديم ، ولي فقط راجع به چيزهاي كاملاً معمولي. من عمداً به خودم فشار مي آوردم كه تا ممكن است كمتر حرف بزنم ، ولي در عين حال بسيار دقيق ميفهميدم كه از اين وضع بسيار خوشحال است ، كه نبايد ديگر كلمه اي زيادي بگويد. و اين حالت به نظر من بسيار طبيعي بود: به خود ميگفتم: « او بيش از معمول تكان خورده است ، خيلي مغلوب شده است ، بايد به او وقت بدهم تا دوباره فراموش كند و به خود بيايد. » و به اين طريق هر دو خاموش بوديم و من هر لحظه خود را براي آتيه اي كه پيش خواهد آمد آماده ميكردم. و اينطور خيال ميكردم كه او نيز همين انديشه را دارد: تجربه كردم كه در بعضي لحظات بفهمم كه در مورد چه چيزي فكر ميكند و يا ميتواند فكر كند؟
مطلب ديگري را ميخواهم بگويم: هيچ بشري نميتواند تصور كند كه در مدت مرض او من چه كشيدم. وقتي كه در هنگام بيماريش بالاي سر او آهسته ناله ميكردم و خاموش رنج ميكشيدم ، همه ي ناله ها را در سينه ام خفه ميكردم و حتي از لوكريا نيز پنهان ميداشتم. اصلاً نميتوانستم تصور كنم ، حتي از خيالم خطور نميكرد كه او ميميرد ، ميميرد بدون آنكه همه چيز را فهميده باشد. ولي وقتي خطر مرتفع شد و او بهبودي يافت ، آرام شدم. هنوز به دقت ياد دارم كه خيلي خيلي زود تسكين پيدا كردم. اين هم كافي نبود: مصمم شدم كه پيش آمدهاي آينده ي خودمان را دورتر ببرم و همه چيز را تا وقتي كه ميشود در مسير اوليه ي خودش پيش برانم و در جهت اوليه بگذارم. آري وضع كاملاً تعجب آوري مخصوصاً براي من پيش آمده بود. نميتوانم آن را طور ديگري بنامم: من غالب شده بودم. نتيجه ميگيرم كه تنها فكر كردن به اين مطلب براي اقناع من كاملاً كافي بود. تمام زمستان به اين طريق گذشت. من چنان راضي و خوشحال بودم كه هيچوقت اينطور نبودم و اين حالت در تمام زمستان ادامه داشت. زيرا ، ببينيد: در زندگي گذشته ي من يك موقعيت ترسناك خارجي پيش آمده بود كه مرا شب و روز ، هر ساعت و دقيقه متوجه ميكرد ، ناراحت ميكرد و در فشار ميگذاشت ، تا آن واقعه ي طپانچه و پيش آمد با زنم ، اين حس ترسناك با من بود ــ منظورم همان هتك احترام و بيرون كردن من از هنگ مي باشد. خلاصه اينكه درباره ي من قضاوت ظالمانه اي شده بود. قطعاً علتش وضع تحمل ناپذير من و خاصيت تا حدي مضحك من بود كه ديگران كمتر مرا دوست داشتند. غالباً پيش مي آمد كه يكنفر چيزي را براي خودش موهبتي ميداند و آن را به عنوان مقدسترين عقيده در قلب خودش حفظ ميكند و به آن ارزش ميدهد و با وجود اين به علتي نامعلوم آن خاصيت و سجيه براي اطرافيانش مضحك تظاهر ميكند و به نظر ايشان خنده دار مي آيد. مرا نيز حتي در مدرسه هيچ وقت دوست نداشتند. در هر جا كه بودم هيچ وقت مرا دوست نداشتند. حتي لوكريا نيز نميتواند مرا دوست داشته باشد. پيش آمد هنگ نيز اگر تصور كنيم كه نتيجه ي همان دوست نداشتن من نباشد ، پس بايد قبول كنيم كه تصادفي بوده است. اين نكته را فقط به اين علت ميگويم كه بدانيد چيزي فشاردهنده تر و تحمل ناپذيرتر از آن نيست و نميتواند باشد كه انسان فقط در اثر يك اتفاق به كلي نابود شود ، فقط در اثر يك اتفاق ، اتفاقي كه ممكن بود اصلاً واقع نشود ؛ انسان از بين برود فقط به علت تراكم پيش آمدهاي شومي كه ممكن بود ، چون لكه اي از ابر ، از كنار ما بگذرند و ناپديد شوند. تصور اين موضوع براي انساني كه ميفهمد مخصوصاً توهين آميز است ، اصل پيش آمد هنگ اينطور بود:
در تئاتري بود. در يكي از فواصل بين پرده ها به طرف بوفه رفتم. يكنفر افسر هوسارد به نام « آ » كه او نيز در همان موقع به بوفه آمده بود ، با حضور تمام افسران ديگر و مردم گفت ، يعني با دو نفر افسر ديگر صحبت كرد كه سروان هنگ ما به نام « بزوم سو » همين الساعه در راهروي تئاتر دعوا كرده است و ظاهراً مست مي باشد. و ديگر راجع به اين موضوع صحبتي نشد. زيرا « آ » اشتباه كرده بود ، « بزوم سو » ابداً مست نبود و آن دعوايي هم كه گفته بود اصلاً صورت دعوا نداشت. افسران صحبت را به جايي ديگر كشيدند و به مطالب ديگر پرداختند و به نظر ميرسيد كه به اين ترتيب مطلب به كلي تمام شده باشد. ولي روز بعد راجع به اين قضيه در هنگ ما متلكي شايع شد و فوراً همه شروع به گفتگو كردند كه از هنگ ما من تنها افسري بودم كه در آنجا حضور داشتم. وقتي كه افسر هوسارد « آ » به سروان بزوم سو اهانت كرد و به زشتي صحبت نمود ، نزديك نشدم و جلوگيري نكردم. چرا من بايستي اين كار را ميكردم؟ اگر او با بزوم سو اختلافي داشت ، اين قضيه امري خصوصي بين دو نفر بود و چرا من بايد خودم را در امر خصوصي اشخاص ديگر داخل ميكردم؟ با وجود اين افسران هنگ اينطور تشخيص دادند كه اصلاً قضيه مطلب شخصي نبوده است ، بلكه به تمام هنگ مربوط ميشده و به همه بر ميخورده است و چون من تنها افسر هنگ در آن محل بوده ام و ساكت مانده ام ، پس به همه ي افسران و مردم حاضر در محل نشان داده ام كه در هنگ ما افسراني نيز هستند كه به احترام شخصي خود و به احترام هنگ بي علاقه و بي اعتنا مي باشند. من نتوانستم توضيحي براي اينگونه تعبير پيدا كنم و آن را بفهمم. به من فهماندند كه اگر با نهايت سادگي و خيلي طبيعي كنار بيايم و از افسر « آ » تقاضاي دوئل كنم ، همه ي كارها درست ميشود. ولي من زير بار نرفتم ، نخواستم كه اين كار را بكنم. بيش از اندازه تحريك شده بودم و با نهايت تكبر از قبول اين دوئل امتناع كردم و بلافاصله از هنگ استعفا دادم ــ اين بود تمام قصه! من با غرور ، هنگ را ترك كردم. ولي روحاً شكسته شده بودم. قدرت اراده و ديگر نيروهاي روحي من مثل اينكه يكمرتبه در هم كوفته و نرم شده بود. يك واقعه ي ديگر نيز پيش آمد. شوهر خواهرم در مسكو همه ي ثروت اندك خانواده ي ما را منجمله سهم مرا كه البته مقدار قابلي نبود ، از بين برد و تلف كرد. و به اين طريق بدون يكشاهي پول در كوچه ماندم. البته ميتوانستم شغلي خصوصي قبول كنم ولي اين كار را نكردم. زيرا نميتوانستم قباي براق افسري را با لباس متحدالشكل يك نفر سوزن بان راه آهن عوض كنم. بنابراين ــ اگر شرم بود ، شرمي بيشتر ، اگر ننگ بود ، ننگي بزرگتر ، اگر سقوط بود سقوطي عميقتر ، و هر چه بدتر بهتر ، اين بود آنچه من انتخاب كرده بودم. سپس سه سال تيره پي در پي پيش آمد ، سه سالي كه هنوز با ترس و اندوه از آن ياد ميكنم ، حتي يادبود مربوط به شب زنده داري روي انبان كاه در ميدان عمومي شهر مربوط به اين زمان است. يكسال و نيم قبل مادر تعميدي پير من كه ثروتي داشت در مسكو مرد و ناگهان براي من نيز مانند ديگر وراث سه هزار روبل ارث باقي گذاشت.
همان موقع فكري كردم و سرنوشتم را تعيين نمودم. تصميم گرفتم كه صندوق رهني و استقراضي باز كنم و بدون اينكه خودم را در مقابل اين مردم پست و زبون كنم ، به زندگي ادامه بدهم. اول پول ، سپس خانه اي تنها و دور از خاطرات گذشته ، زندگي جديدي را شروع كنم. اين بود نقشه ي من. ولي با وجود اين ، گذشته ، گذشته ي تاريك ، فكر احترام و شرافت براي ابد از دست رفته و گم شده ، هر ساعت و هر دقيقه مرا مي آزرد. هم در اين زمان بود كه زناشويي كردم: اتفاق بود يا نه ــ حالا نميدانم ، در هر صورت وقتي او را به خانه ام آوردم ، معتقد بودم كه يك نفر رفيق به خانه مي آورم ــ من بيش از هر چيز به يك نفر رفيق احتياج داشتم. بلافاصله در همان موقع فهميدم كه بايد اين رفيق را قبلاً براي خودم بسازم و آماده اش كنم ، او را تربيت كنم و اصولاً بر وي غالب شوم ، ولي … آيا ميتوانستم براي اين شانزده ساله كه هنوز قضاوتهاي عجولانه ي مربوط به سنين عمرش را با خود داشت ، اصلاً نكته اي را توضيح بدهم؟ مثلاً چطور ميتوانستم بدون وقوع تصادم بين ما در واقعه ي طپانچه به او ثابت كنم كه من مرد ترسويي نيستم و تهمتهاي رفقاي هنگ راجع به من غيرعادلانه بوده است؟ مخصوصاً واقعه ي طپانچه خيلي به موقع بود. وقتي كه در برابر لوله ي طپانچه مقاومت كردم ، از سابقه ي تيره ي خود انتقام گرفتم و گذشته ي تاريك خود را توانستم روشن كنم و خود را تبرئه نمايم. هرچند كه هيچكس از آن آگاه نشد ، اقلاً او تنها فهميد و هم او براي من معني همه كس را داشت ، زيرا او تنها براي من همه كس بود. همه ي اميدواري آتيه ي من بود! او تنها بشري بود كه آرزو داشتم در كنار خود داشته باشمش! ميخواستم او را چون يك رفيق براي خودم تربيت كنم و اصلاً به وجود ديگري احتياج نداشتم. حالا او حقيقت را فهميد. به هر صورت ديد كه برخلاف انصاف در پيوستن به دشمنان من شتاب كرده است و همين فكر مرا شاد ميكرد. ديگر ممكن نبود كه در نظر او به صورت مرد پستي جلوه كنم. حد اعلا اين بود كه مرا مردي عجيب و مرموز مي پنداشت. و البته بعد از آن همه دقايقي كه گذشت ، نظر دومي او ابداً نميتوانست براي من ناگوار باشد. مرموز بودن كه عيب نيست ؛ برعكس چيزي است كه گاهي براي زنها دلپسند است.
مختصر و مفيد ، مخصوصاً به خود فشار آوردم كه حل مسئله را حتي المقدور دورتر قرار بدهم. زيرا آنچه اتفاق افتاد براي من كاملاً كافي بود. كافي بود كه مرا آرام كند. تصاوير و مواد لازم و كافي براي تخيل به من ميداد و همين قضيه بدتر از همه است كه من شخص خيالبافي هم هستم. براي من اين مقدار تصوير و ماده ي اوليه كافي بود. اما راجع به او ، خيال ميكردم كه او نيز ميتواند صبر كند.
به اين طريق تمام مدت زمستان به انتظار چيزي گذشت. دوست داشتم كه مخفيانه به او توجه كنم. مخصوصاً وقتي كه در پشت ميز كوچك خودش نشسته بود و كار دستي ميكرد ، ميل داشتم كه به او توجه كنم. گاهي پارچه ميدوخت و بعضي شبها نيز كتابهايي را كه در گنجه ي من يافته بود ميخواند. حتي فكر ميكردم كه انتخاب كتابهاي من نيز ميتواند در نزد او به نفع من گواهي دهد. ديگر تقريباً خانه را ترك نميكرد. هر روز بعد از غذا ، غروب او را بيرون مي بردم. ولي در اين گردش كوتاه مانند سابق ، ديگر كاملاً خاموش نبوديم ، يعني من سعي ميكردم چنين وانمود كنم كه ما ساكت نيستيم و چون دو رفيق با مهرباني و رفاقت گفتگو ميكنيم ، ولي فايده نداشت ، هر دو از گفتگو گريزان بوديم ، مثل آنكه موافقت كرده بوديم كه از حرف زدن بپرهيزيم. البته من متعمدانه و با منظور اين كار را ميكردم ، به تصور اينكه ضرورت دارد به او فرصت فكر كردن بدهم. بديهي است كه بسيار عجيب بود كه: تا آخر زمستان ، هيچ وقت ، حتي يك مرتبه ، يك نگاه هم به من نكرد ، مرا لايق يك نگاه نيز ندانست و حال آنكه من مخفيانه با ولع به او نگاه ميكردم. خيال ميكنم كه در اثر ترس و بي حوصلگي او بود ، زيرا بعد از بهبودي از مرض ، به نظر ميرسيد كه لطيفتر ، بي حوصله تر و ضعيفتر از سابق شده است. همواره به خود ميگفتم: « نه ، صبر كن. او بالاخره و غفلتاً نزد تو خواهد آمد ؛ باز ميگردد و به تو نزديك ميشود … » اين خيال شادم ميكرد و نميتوانستم از آن بگريزم و نيز ميخواهم اضافه كنم كه من خود را مخصوصاً گاهي وادار ميكردم ، يعني شعور و احساسم را تا آنجا هدايت ميكردم كه گويي نسبت به او آزردگي خاطر داشتم. مدتي به اين ترتيب گذشت ، ولي اين حس كينه نميتوانست در من ريشه بدواند. خودم نيز ملتفت بودم كه اينكار شبيه به بازي بود. حتي آن وقت كه تختخواب و تجير را تهيه كردم و به آن طريق رشته ي ازدواجمان را بريدم ، هر گز ، هرگز عقيده نداشتم كه او را به نظر يك نفر گناهكار نگاه كنم و بشناسم. اين كار نه از اين جهت بود كه بخواهم حركت جنايت آميز او را با سبكسري قضاوت كرده باشم ، بلكه براي اين بود كه در فكر داشتم ، همان روز اول قبل از خريدن تختخواب ، او را به كلي ببخشم. مختصر ، اين كارها از طرف من عجيب بود ، زيرا من در موارد ديگر اخلاقاً بسيار سختگير هستم. ولي در مورد او كاملاً برعكس شده بود ، كه حتي گاهي نيز نسبت به وي احساس همدردي و تأسف دردناكي ميكردم. در عين حال بايستي اقرار كنم كه اين فكر ، يعني فكري كه او را پست كردم و شكستم ، براي من كاملاً ايجاد يك نوع راحتي و لذت ميكرد. فكر اين عدم تساوي ما برايم خوش آيند بود.
در اين زمستان تعمداً چند فقره كار خوب كردم. به دو نفر مقروض قرضشان را بخشيدم و به يك نفر زن فقير نيز بدون گرويي قرض دادم ، ولي به زنم در اين باره چيزي نگفتم ، زيرا اصلاً اين كار را نكرده بودم كه او بفهمد. اما آن زن فقير خودش به منزلم آمد و جلوي من زانو زد و تشكر كرد و به اين ترتيب مطلب افشا گرديد و به نظرم رسيد كه او خيلي خوشحال شد.
بهار آمد. اواسط آوريل بود. پنجره هاي زمستاني را برداشتند. خورشيد ، پرتو درخشان و ملايم خود را به اطاق خاموش ما افكند. ولي در مقابل چشمان من ، همانگونه پرده آويخته و عقلم را كور كرده بود. اين پرده ي پر از بدبختي و دهشتناك سرنوشت جلوي چشمهايم را گرفته بود. چه شد كه يكمرتبه آن نقاب افتاد ، چه شد كه غفلتاً بينا و بيدار شدم و همه چيز را فهميدم؟ اتفاق بود و يا زمان لازم فرا رسيده بود؟ و يا يك شعاع خورشيد بود كه در روح تاريك من نفوذ كرد و يكمرتبه توجهم را جلب نمود ، بيدارم كرد؟ نه ، اين توجهي كه يكباره بيدار شود نبود ، بلكه برخاستن ، زنده شدن و تحريك شدن قسمتي از سلسله ي اعصاب بود كه تا آن وقت نيمه مرده بودند ، يكمرتبه حركت كردند و زنده شدند و در روح تاريك من و در تكبر منحوس و شيطاني من تأثير نمود. چنان غفلتاً و بدون انتظار اتفاق افتاد كه من مثل صاعقه زده ها و يا اشخاصي كه از ضربت شديد از جا مي پرند ، يكمرتبه تكان خوردم و از جا پريدم. هنوز شب نشده بود! يعني پنج بعد از ظهر بود.
ناگهان نقاب افتاد
قبلاً چند كلمه ميگويم: از ماه گذشته به نظرم چنين رسيد كه او حالت مخصوص متفكرانه اي به خودش گرفته است. ديگر اين حالت ، حالت خاموشي نبود ، تفكر و انديشه بود. اين موضوع را نيز غفلتاً متوجه شدم. بر روي يك كار بافتني خم شده بود و ملتفت نبود كه به او متوجه هستم. آن روز يكمرتبه لاغري و ضعف شديدش نظرم را جلب كرد. چقدر پريده رنگ شده بود ، لبهايش تقريباً سفيد شده اند ، همه ي اينها و گذشته از اينها همان حالت تفكرآميزي كه پيدا كرده بود مرا ترسانيد. در سابق توجه كرده بودم كه غالباً شبها با وضع بدي سرفه هاي خشك ميكند. بلافاصله از جا جستم و به عجله بدون آنكه بگذارم او ملتفت شود ، نزد دكتر شرودر رفتم.
روز بعد شرودر آمد. او خيلي تعجب كرد. گاهي به من و گاهي به دكتر نگاه ميكرد. پس با تبسم معني داري گفت: « من كاملاً سالمم ». شرودر او را معاينه كرد ، البته نه با دقت زياد (اين اطبا گاهي متكبر و لاابالي هستند.) در اطاق مجاور به من گفت: چيزي نيست ، آثار و نقاهت بعد از مرض است و خيلي بجاست اگر كه به حمام معدني كنار دريا و يا اقلاً به محلي ييلاقي كه هوايي پاك داشته باشد مسافرت كنيد. واقعاً چيز ديگري نگفت ، جز آنكه ضعف و يا نظير آنست. وقتي كه دكتر شرودر بيرون رفت ، او مرا خيلي جدي نگاه كرد و غفلتاً براي مرتبه ي دوم گفت:
ــ « من كاملاً سالم هستم »
هنوز كلامش را تمام نكرده بود كه از شرم ، پشت سر هم قرمز ميشد. ظاهراً از شرمساري بود. واي كه تازه حالا ميفهمم: او خجل ميشد از اينكه مي ديد من هنوز شوهر او هستم و براي او دلسوزي ميكنم و از او مواظبت ميكنم ، غمخواري ميكنم ، گويي شوهر واقعي او هستم ، ولي آن وقت من باز نفهميدم و سرخي چهره ي او را دليل تسليم و رضا ميدانستم (اي نقاب شوم!)
بعد از يكماه در يكروز آفتابي ماه ارديبهشت ، ساعت پنج در اطاقم نشسته بودم و حساب ميكردم. او نيز در اطاق مجاور نشسته بود و در پشت ميز كوچكش كار دستي ميكرد و يا چيزي مي بافت. غفلتاً صدايي شنيدم و متوجه شدم كه آرام آرام ، خيلي آهسته با خودش زمزمه ميكند. فهميدن اين مطلب جديد مخصوصاً مرا مرتعش كرد. تأثير بسياري در من كرد. تا امروز نيز دقيقاً علت آن را نميتوانم بفهمم. تا آن روز هيچ وقت او را در حال زمزمه كردن نديده بودم. مگر در روزهاي اول بعد از زناشويي كه هر دوي ما خوشحال و خندان بوديم و با طپانچه به هدف تيراندازي ميكرديم ؛ آن روزها گاهي آوازكي ميخواند. در آن موقع صدايش رسا ، زيبا و بسيار روشن بود ، از روي قاعده ي كاملاً صحيح نميخواند ، ولي لطيف بود و فوق العاده جذاب و سالم صدا ميكرد. ولي حالا بسيار ضعيف و ملايم ميخواند ــ نميخواهم بگويم كه طرز خواندنش تا حدي غم انگيز بود (ترانه اي كوچك بود): ولي طنين صدايش چنان شنيده ميشد ، مثل اينكه چيزي در وجود او شكسته و يا پاره شده باشد ، مانند اين بود كه ديگر نيرويي برايش باقي نمانده است. و يا خود تصنيفي كه زمزمه ميكرد ، به نظر مريض بود. خيلي آهسته و آرام ميخواند و در جايي كه آهنگ بالا ميرفت ، غفلتاً قطع ميشد ، البته چنان لرزان و آنقدر دردناك و ضعيف بود كه بايستي بريده شود!
سرفه اي كرد و باز به آرامي طوري كه تقريباً شنيده نميشد شروع كرد به خواندن … ممكن است كه به اين تأثرات و انقلابات روحي من بخندند. خيلي خوب ، ولي هرگز و هيچكس نخواهد توانست كه بفهمد چرا اين تأثرات و انقلابات روحي براي من پيش آمد. نه ، اينها همدردي نبود ، چيز ديگري بود. اول مرتبه و يا اقلاً در دقايق اوليه در مقابل اين واقعه ي جديد كاملاً مبهوت و متعجب ماندم. حسي آشكار ، موحش ، دردناك و تقريباً انتقام آلود بود. فكر كردم: « آواز ميخواند ، زمزمه ميكند ، آنهم در حضور من! آيا مثلاً مرا ، حضور مرا فراموش كرده است؟ »روي همان صندلي كه نشسته بودم ، اول مرتبه كاملاً مبهوت ماندم ، ولي غفلتاً از جا پريدم ، كلاهم را برداشتم و بدون اينكه بدانم كه چه ميخواهم بكنم ، از خانه بيرون رفتم. لوكريا پالتويم را به من داد ، و بي اختيار از او پرسيدم:
ــ « آواز ميخواند؟ »
لوكريا سوال مرا درست نفهميد و مبهوت ، احمقانه مرا نگاه كرد و واقعاً در آن لحظه حالت من براي او غير قابل فهم بود. باز پرسيدم:
ــ « امروز اولين مرتبه است كه ميخواند؟ »
ــ « نه ، وقتي شما در خانه نيستيد ، غالباً آواز ميخواند »
همه ي اين مطالب را دقيقاً به خاطر مي آورم. از پله ها پايين آمدم ، به خيابان رسيدم و مستقيماً پيش ميرفتم. تا انتهاي آخرين خيابان رفتم و بالاخره ايستادم و خيره به يك نقطه متوجه شدم. مردم از جلوي من عبور ميكردند ، به من تنه ميزدند ، ولي من نه مي ديدم و نه مي شنيدم. يك درشكه صدا كردم و به سورچي گفتم كه مرا تا « پل پليس » ببرد. چرا؟ خودم نميدانم ، ولي بلافاصله نظرم را تغيير دادم و بيست كوپك به درشكه چي پرداختم و به او گفتم:
ــ « اين پول براي اينست كه تو را بيهوده صدا كردم »
و در حالي كه بي معني و پريشان در چهره ي او مي خنديدم ، باز ايستادم. حس شادي بخش غير قابل وصفي در من بيدار شده بود.
باز گشتم. با شتاب زدگي به خانه رفتم. باز همان آهنگ آشفته و اندوهگين او در روحم صدا ميكرد. نفسم گرفت. از برابر چشمم به تدريج پرده مي افتاد! وقتي كه در حضور من به آوازه خواني شروع كرده است يعني كه مرا از ياد برده است ــ همين نكته بود كه كاملاً واضح و در عين حال وحشتناك بود. قلبم چنين گواهي ميداد. و با وجود اين حس شادماني در وجود من غلبه كرد و بر وحشت چيره شد. واي از اين مسخرگيهاي سرنوشت! اين حس شادماني در تمام طول زمستان در من وجود داشته است ؛ چيزي ديگر در آنجا راه نداشت و نميخواست مسكن كند: پس خودم در اين زمستان كجا بودم؟ يا اصلاً و واقعاً با روح خودم توافق داشتم ، يكي بودم؟
به عجله از پله ها بالا رفتم. نمي دانم با ترس و ملايمت داخل اطاق شدم و يا با جرأت و شتابزده ، فقط مي دانم كه كف اطاق در زير پايم حركت ميكرد. مثل اين بود كه بر روي موج دريا شنا ميكنم. وقتي كه به اطاق داخل شدم ، او هنوز در جاي سابقش نشسته بود و سرش را روي كار بافتني كه داشت خم كرده بود. ولي ديگر آواز نميخواند. به سرعت ولي بدون كنجكاوي نگاهي به من كرد و در حقيقت نگاه نبود ، اشاره اي بود ، حركتي بود ، حركت بي قيد و عادي بود كه معمولاً در موقع ورود كسي به اطاق چنان ميكنند.
مستقيماً به طرفش رفتم و كاملاً تنگ در كنارش نشستم. مثل ديوانه ها شده بودم. نگاه تندي به من كرد. معلوم بود كه ترسيده است. دستش را در دست خود گرفتم. نمي دانم به او چه گفتم ، يعني نمي دانم چه ميخواستم بگويم ، زيرا در آن وقت اصلاً نميتوانستم حتي يك كلمه ي عاقلانه صحبت كنم. صدايم مي بريد و نميخواست از من اطاعت كند. اصلاً نميدانستم كه بايد چه بگويم. نفسم ميگرفت. ناگهان و به طرزي كاملاً احمقانه به لال بازي به او گفتم:
ــ « كمي حرف بزنيم … مي داني … چيزي بگو! »
وه ، مگر آن لحظه ميتوانستم از عقل خود كمك بگيرم؟ دوباره به خودش پيچيد ، به من نگاه كرد و از ديدن چهره ي من ترسيد و خود را عقب كشيد. چشمهايش يكمرتبه حالتي سخت و جامد و در عين حال تعجب آميز به خود گرفت. بلي شگفتي شديدي بود. باز با چشمان درشتش مرا نگاه كرد. اين سختگيري ، اين سختگيري ، اين تعجب و سختگيري او يكباره مرا در هم شكست. نگاه سختگير و متعجبش مي پرسيد: « هنوز هم عشق ميخواهي؟ عشق ؟ » خاموش ماند ، ولي من در نگاهش همه چيز را خواندم ، همه چيز را و در من نيز همه چيز مرتعش و ناآرام بود و همانطور كه بودم به قدمش افتادم. آري واقعاً در مقابل پاي او زانو زدم. يكمرتبه از جايش پريد ، ولي من با نيرويي غير عادي با دو دست او را گرفتم و نگهداشتم.
يأس و حرمان و ترديد خود را كاملاً درك ميكنم. آري آن را كاملاً درك ميكنم! اصلاً ممكن نيست شما قبول كنيد ــ ولي در همه ي اين احوال قلبم چنان از شادي سرشار شده بود؟ تصور ميكردم ، خواهد آمد. مدهوشانه پايش را بوسيدم. خوشبخت بودم ، بي نهايت خوشبخت بودم. ولي شك نيز با من همراه بود و كاملاً بيدار. گريه ميكردم و به لكنت چيزي ميگفتم. نميتوانستم درست حرف بزنم. ناگهان ترس و تعجب او جايش را به خيالي ناراحت كننده و سوالي پيچيده داد: مرا به طرز عجيبي ، حتي وحشيانه نگاه ميكرد ، ميخواست زودتر چيزي را درك كند و بفهمد ، و تبسمي كرد. خيلي خجالت كشيد كه من پايش را بوسيدم. خودش را دائماً كنار ميكشيد ولي من آن وقت محلي كه پاي او قرار داشت مي بوسيدم. ناگهان از شرمساري شروع به خنديدن كرد (ميدانيد كه وقتي انسان از شرمساري بخندد ، چگونه ميخندد؟) حمله اي عصبي او را گرفت. مي ديدم كه دستهايش كشيده ميشد و متشنج بود ، ولي من در آن لحظه به اين چيزها توجه نداشتم و دائماً زير لبي ميگفتم كه « او را دوست دارم ، كه از جايم بر نميخيزم … بگذار لباست را ببوسم … بگذار همه ي عمرم تو را بپرستم … » ديگر به هيچ وجه چيزي نميدانم ، نمي توانم چيزي را به ياد بياورم. غفلتاً گريه را سر داد. تمام بدنش به ارتعاش افتاد. حمله اي ترسناك و عصبي بود ــ خيلي او را ترسانده بودم.
به طرف تختخوابش بردم. وقتي كه حمله رفع شد ، نشست ، دست مرا گرفت و گفت: « فراموش كنيد ، خود را ميازاريد ، آرام بگيريد »
بي نهايت غمگين بود. از بين رفته به نظر مي رسيد و دائماً ميگريست. تمام شب از كنارش دور نشدم. دائماً به او ميگفتم كه: بلافاصله بعد از چند روز ديگر ميخواهيم به اتفاق به آب گرم بولوني مسافرت كنيم. گفتم كه آهنگ اندوهگين آوازش يكمرتبه مرا تكان داد و به خود آورد. گفتم كه صندوق رهني و استقراضي را به شركاي « موزر و دابران راو » خواهم فروخت و زندگي جديدي را آغاز ميكنيم. و قبل از همه كار بايد بلافاصله به بولوني مسافرت كنيم. وحشت زده همه ي حرفهاي مرا گوش كرد. به نظر ميرسيد كه ترس او دائماً زيادتر ميشود. ولي من براي ترس او غمي داشتم. فقط يك تقاضاي لجوجانه و ناگزير داشتم كه در مقابل پاي او زانو بزنم و همان روي زمين جاي پايش را ببوسم و از او تمنا كنم ، طلب كنم و دائماً تكرار ميكردم كه: « من ديگر اصلاً از تو چيزي نخواهم خواست ؛ لازم نيست كه به من جواب بدهي ؛ لازم نيست كه اصلاً به من توجه كني ؛ فقط بگذار كه از گوشه اي به تو نگاه كنم ؛ تو را تماشا كنم ؛ با من مثل يك شيئي متعلق به خودت رفتار كن ؛ مثل سگ كوچكت … »
او گريه ميكرد ، و يكمرتبه بي اختيار از دهانش پريد:
ــ « من تاكنون گمان ميكردم كه شما مرا كاملاً به حال خودم خواهيد گذاشت. »
چنان بي اختيار اين جمله را گفت كه حتي خودش متوجه نشد كه چه گفته است: و حال آنكه ــ واي كه ، مهمترين و آزاردهنده ترين و دردناكترين كلامي كه در آن شب از او شنيدم همين جمله بود. همين كلام بود كه چون خنجر به قلبم فرو رفت! و همين كلام همه چيز را براي من توضيح داد. و با وجود اين تا وقتي كه نزد من بود ، مقابل چشمهايم بود ، هميشه اميدوار بودم ، بسيار خوشبخت بودم. آن شب خيلي او را خسته كردم. اما همواره عقيده داشتم كه بلافاصله ميتوانم همه چيز را جبران كنم. شب كه قدري دير شد ، او ديگر به كلي ناتوان شده بود. متقاعدش كردم كه بخوابد و او نيز فوراً خوابيد. سنگين خوابيد. منتظر بودم كه در خواب هذيان بگويد و واقعاً نيز گفت ، ولي خيلي سبك در خلال شب ، هر لحظه بلند ميشدم و در لباس خواب آهسته به طرف تختخوابش ميرفتم و او را نگاه ميكردم ، آن موجود بدبخت و مريض را روي تخت آهنيش كه به صد روبل براي او خريده بودم ، چطور آرام خفته ديدم. دستهايم را به هم مي پيچيدم و مقابل او زانو ميزدم ، ولي جرأت نميكردم در حالي كه خفته بود (برخلاف عقيده و ميلش) پاي او را ببوسم.
زانو زدم كه دعا كنم ولي بلافاصله از جا پريدم. لوكريا چند بار از آشپزخانه آمد و كاملاً به تعجب مرا نگاه كرد.
به او گفتم كه بالاخره بايستي بخوابد. فردا ، همين فردا « يك مطلب كاملاً تازه اي » شروع خواهد شد.
كوركورانه به اين خيال معتقد بودم ، با تعصبي بي نهايت و بي صبري فوق العاده ، منتظر فردا بودم. با شادي مدهوش كننده اي فقط به انتظار فردا بودم. با وجود كليه ي كنايه ها و شواهد متوجه كننده ، هنوز به امكان يك بدبختي نمي انديشيدم و با وجودي كه نقابها افتاده بود ، نمي ديدم. هنوز به عقل سالم نرسيده بودم. و اين حالت من مدتها طول كشيد ، بلي تا همين امروز. چطور ميتوانستم در آن لحظات دردناك عاقلانه فكر كنم؟ او زنده بود ، جلوي من روي تخت خفته بود و من مقابل او ايستاده بودم: « فردا بيدار خواهد شد و همه چيز را برايش خواهم گفت و او همه را خواهد شنيد و خواهد فهميد! »
در آن موقع پيش خودم اينطور حساب ميكردم ، همينطور روشن و بي شائبه. و به همين دليل نيز چنان مدهوش و از خودبيخود بودم ، ولي از همه بيشتر فكر اينكه به بولوني مسافرت خواهيم كرد ، مرا مدهوشتر كرده بود. به دليلي كه نميتوانم آن را تعبير كنم ، خيال ميكردم كه مسافرت به بولوني نجات ماست ، خيال ميكردم كه بولوني همه ي مشكلات را حل خواهد كرد. با بي صبري ديوانه واري به انتظار صبح بودم و فكر ميكردم « به سوي بولوني ، به سوي بولوني … »
خوب مي فهمم
تمام اين اتفاقات چند روز قبل بود. پنج روز قبل ، پنج روز قبل ، سه شنبه ي گذشته! نه ، نه! اگر فقط يك لحظه ي ديگر صبر كرده بود ، حتماً من همه ي اين تيرگيها را مي زدودم! مگر او هنوز نتوانسته بود كه خودش را آرام كند؟ روز بعد با اينكه مشوش بود ، در حالي كه تبسمي بر گوشه ي لبش داشت به حرفهايم گوش داد …
در همه ي اين مدت ، همه ي مدت پنج روز كناره ميگرفت و يا خجالت ميكشيد. ترس نيز با اين كناره گيري همراه بود ، ترس خيلي زياد. نميخواهم با اين فكر مخالفت كنم ، نميخواهم چون ديوانه ها باز از سر گيرم: او از من ميترسيد ؛ چطور ممكن بود نترسد؟ زماني به اين درازي ، ما دو نفر با هم بيگانه بوديم ، ناآشنا بوديم ، ديگر به هم عادت نداشتيم و يكمرتبه اين شكسته شدن سكوت و ، همه ي اين اتفاقات … اما من به ترس او توجهي نميكردم ، زيرا آينده به طرز خوبي مقابل من ميدرخشيد! درست است ، بدون شك حقيقت دارد كه من در تمام اين جريان اشتباهي كرده ام ، شايد خيلي اشتباه كرده باشم. همان روز صبح كه بيدار شديم ، بلافاصله همان صبح زود (چهارشنبه) اشتباه بزرگي كردم: به اين معني كه بلادرنگ خواستم با او رفيق بشوم ، او را رفيق خود سازم. خيلي عجله كردم ، بي گدار به آب زدم ، ولي بالاخره اقرار لازم بود و آن اقرار به مراتب بيشتر از آن چيزي است كه ما اقرار به گناه در مقابل خداوند ميناميم: چيزهايي را به او گفتم كه حتي در تمام مدت عمر ، از خودم نيز مخفي كرده بودم. به صراحت به او گفتم كه من تمام مدت اين زمستان را فقط در اين انديشه بودم كه او مرا دوست ميدارد ، كه من در عشق او نسبت به خودم اصلاً شك نداشتم ؛ و به او توضيح دادم كه صندوق رهني و استقراضي ، فقط در اثر شكسته شدن قدرت اراده و عقل من بود ، والا نميخواستم آن را باز كنم و نظر حقيقي من در اين كار ، رياضت كشيدن و در عين حال خودستايي بود. و گفتم كه در مقابل بوفه تئاتر آن روز ، در موقع افسري واقعاً مانند يك نفر ترسو رفتار كردم. و در مورد حساسيت بي نهايت من در اين صحبتهاي با او بايد اضافه كرد كه: محيط بوفه و جمعيت اطراف مرا خيره كرده بود و از خود سوال كردم كه اگر من ناگهان بخواهم داخل صحنه بشوم ، خنده آور نيست؟ از دوئل نميترسيدم ، بلكه از آن ميترسيدم كه مسخره بشوم و عمل احمقانه اي بكنم … بعدها البته نخواستم كه به اين حقيقت اقرار كنم كه خودم و همه ي هنگ را رنجاندم و گفتم كه حتي او را نيز تاكنون رنجانده ام و فقط به اين دليل با او ازدواج كردم كه بتوانم او را برنجانم و عذاب بدهم. همه ي اين مدت مثل اينكه در عين تب هذيان بگويند ، صحبت كردم.
بالاخره دستم را در دستش گرفت و خواهش كرد كه ديگر نگويم … و گفت:
ــ « مبالغه ميكنيد … شما خودتان را آزار ميدهيد. »
و دو مرتبه شروع كرد به گريه كردن. دائماً از من خواهش ميكرد كه ديگر از مطالب گذشته چيزي نگويم و اصلاً در آن باره فكر نيز نكنم. ولي من اصلاً نميشنيدم و يا تقاضاي او را نميشنيدم: فقط به بهار و به بولوني فكر ميكردم! همانجاست كه خورشيد ما ، خورشيد جديد ما ميدرخشيد! فقط از آنجا با او صحبت ميكردم: صندوق رهني و استقراضي را و كارها را به شركاي موزر واگذار كردم. به او پيشنهاد كردم كه فقط همان سه هزار روبلي را كه از مادر تعميدي به ارث به ما رسيده بود و سرمايه ي اصلي بود ، بر ميداريم و با همان پول به بولوني مسافرت ميكنيم و سپس به خانه باز ميگرديم و زندگاني پر از كار و شادي و خوبي را شروع ميكنيم و بقيه ي ثروتم را بين فقرا تقسيم ميكنيم. همين طور تصميم گرفتيم ، يعني او جوابي نداد … فقط تبسم كرد و به نظر من بيشتر از ادب ميخنديد كه مبادا من برنجم. مي ديدم كه اين بحث با من براي او دشوار است. تصور نكنيد كه من اينقدر احمق و خودخواه بودم كه نتوانم اين نكته را درك كنم. همه را به دقت و موشكافي تمام مي ديدم. از ديگران اين دقايق را بهتر ميفهميدم و به وضع يأس آميز خودم كاملاً آشنا بودم! دائماً از خودم و از او صحبت ميكردم و گاهي نيز از لوكريا. به او ميگفتم كه من گريسته ام … واي كه من صحبت را به جاهاي ديگر نيز كشيدم ، ولي سعي ميكردم كه در مورد بعضي چيزهاي مخصوص خاموش بمانم. او يكي دو بار نشاطي از خود نشان داد و با ميل به حرفهاي من گوش كرد. خوب ميتوانم به خاطر بياورم چرا ميگوييد كه كور شده بودم و چيزي نمي ديدم؟ اگر اين يكي ، اين آخري اتفاق نمي افتاد همه چيز درست ميشد. سه روز قبل ، از كتابهايي كه در زمستان خوانده بود برايم تعريف ميكرد و از ته دل ميخنديد. مخصوصاً وقتي كه به صحنه اي از كتاب « ژيلبلاس » مي انديشيد كه مربوط به اسقف اعظم گراناد بود ، از ته دل و كودكانه خنده اش ميگرفت. فقط در دوران نامزدي و عروسي ديده بودم كه اينطور بخندد ــ ولي فقط يك لحظه ي كوتاه بود ــ چقدر خوشحال بودم ، چه از خود بيخود شده بودم كه فهميدم در زمستان توانسته است اينقدر آرامش روحي و رضايت خاطر و شايد خوشبختي پيدا كند كه راجع به اينگونه صحنه ها بتواند بخندد!
پس معلوم ميشود كه به اين طريق ، شروع كرده بود كه تسكيني پيدا كند. اطمينان داشت كه من او را راحت و به كلي به حال خود گذاشته و خواهم گذاشت. مگر نه اين بود كه در آن روز سه شنبه اين عبارت را گفت كه:
ــ « فكر ميكردم كه شما مرا كاملاً آزاد و آرام خواهيد گذاشت. »
واي از اين كلمات ، واقعاً فكري است كه لايق و شايسته ي دختري شانزده ساله است!
جداً معتقد بود كه همه چيز به همين طريق ادامه پيدا ميكند! يعني او در پشت ميز خودش مي نشيند و من نيز در پشت ميز خودم مي نشينم و تا شصت سالگي همينطور پيش ميرود! آن وقت مي ديد كه من به او نزديك شدم ، شوهر هستم ، شوهري هستم كه عشق ميطلبد! واي از اين سوءتفاهم ، واي از اين كوري و بيخبري من.
واقعاً اشتباه بود كه من با چشمهايي چنين متمايل و راغب به او نگاه ميكردم: بايستي بر خودم مسلط ميشدم ، زيرا همين شدت هيجان و تماس من با او ، او را ميترسانيد. واقعاً جلوي خودم را گرفتم و ديگر پاي او را نبوسيدم. و حتي يكبار هم به او نشان ندادم … خوب ، كه من شوهر او هستم. اصلاً به اين خيال نبودم ، فقط ميخواستم كه به او عشق بورزم! ولي دائماً كه نميتوانستم ديگر ساكت باشم ، بايستي چيزي ميگفتم ــ باز گفتم كه صحبت كردن با او براي من بسيار لذت دارد. و من او را روحاً بسيار با تربيت تر و با شعورتر از خودم ميدانم. دوباره قرمز شد و با شرم تمام گفت كه من مبالغه ميكنم و اغراق ميگويم. در آن موقع من به وضع احمقانه اي بي تاب شدم و به او گفتم كه چقدر لذت بردم وقتي كه پشت در اطاق مجاور ايستاده بودم و جنگ شما دو نفر را ميشنيدم ، جنگ بين بيگناهي تو و فساد و جواني و خشكي و خامي آن پسرك را مي ديدم ؛ و گفتم كه مخصوصاً چقدر شعور و دقت او و شوخيهاي به جايش ، و در عين حال شرمساري و كناره گيري كودكانه اش مرا تحريك ميكرد. باز تكاني خورد و باز به لكنت چيزي نظير آنكه اغراق ميگويم گفت. ولي غفلتاً چهره اش گرفته شد و آن را با دست پوشانيد و بلند بلند شروع كرد به گريستن. ديگر نتوانستم بر خودم مسلط شوم. دوباره به پايش افتادم و شروع به بوسيدن كردم. باز همان حمله ي عصبي مثل روز سه شنبه پيدا شد. اين مطلب ديشب بود و صبح ، صبح روز بعد …
صبح روز بعد؟ ديوانه ، احمق ، اين صبح همين امروز است ، چند لحظه پيش بود! به دقت گوش كنيد: وقتي كه امروز صبح زود (بعد از حمله ي ديشب) ما سر ميز چاي با هم بوديم ، از آرامش بي نهايت او تعجب كردم … آري چنين بود! زيرا تمام مدت شب را براي آثاري كه از حمله ي اول شب ميتوانست بعداً ظاهر شود ، ميترسيدم. ناگهان به جانب من آمد ، مقابل من زانو زد ، دستهايش را بر هم گذاشت (اين كار همين امروز صبح بود) و گفت: كه او گناهكار است و خوب ميداند كه اين گناه در تمام مدت زمستان او را آزار ميداده است و هنوز هم آزار ميدهد … كه او جوانمردي و جرأت مرا تمجيد ميكند … و گفت: « من براي شما زن باوفايي خواهم بود ، من به شما احترام خواهم كرد … » آنگاه من مثل ديوانه ها از جا جستم و او را در آغوش فشردم! او را بوسيدم ، تمام چهره اش را غرق بوسه كردم ، لبهايش را بوسيدم ، مثل شوهري كه پس از مدتها مفارقت ، اولين بار لب زنش را ببوسد ، لبهاي او را بوسيدم. و اصلاً چرا امروز از خانه بيرون رفتم ، فقط دو ساعت … براي آنكه گذرنامه ي مسافرت خودمان را بگيرم؟ واي پروردگار من ، كاش پنج دقيقه زودتر بازگشته بودم! … و حالا اين جماعت بي شمار جلو در خانه ي من ايستاده اند و همه مرا به تعجب نگاه ميكنند. اي خدا!
لوكريا گفت ــ (اين لوكريا را من ديگر به هيچ قيمتي نميگذارم برود ، او همه چيز را مي داند ، تمام مدت زمستان را با او بوده و ناظر همه چيز بوده است ، همه چيز را ديده است و همه چيز را مي داند و ميتواند براي من تعريف كند و توضيح بدهد) ــ لوكريا گفت كه من وقتي رفتم ، يعني بيست دقيقه قبل از مراجعتم ، نزد خانم در اطاق خواب ميرود كه چيزي بپرسد ، حالا نمي دانم چي بپرسد ، و در آنجا مي بيند كه تصوير مقدس (همان تصويري كه ميدانيد) در محراب نيست و روي ميز قرار دارد و خانم نيز در مقابل تصوير ايستاده است و اينطور به نظر ميرسد كه همين الان دعا كرده باشد.
ــ « خانم چه مي كنيد؟ »
ــ « چيزي نيست ، برو لوكريا » ــ « صبر كن لوكريا » ــ
پس به طرف لوكريا رفته و او را بوسيده است.
ــ « خانم عزيز آيا ديگر سعادتمند شديد؟ »
ــ « آري لوكريا »
ــ « خانم ، شما بايستي مدتها پيش به آقا نزديك مي شديد و از او پوزش ميطلبيديد. »
ــ « شكر خدا كه ما حالا آشتي كرديم ــ خوب لوكريا ــ برو لوكريا. »
بعد از گفتن اين كلمات تبسمي كرده است ، تبسمي معني دار ، به قدري معني دار كه لوكريا ده دقيقه بعد ناگهان باز به اطاق مي آيد كه او را ببيند:
ــ « او به ديوار تكيه كرده و سرش را به دست گرفته بود ، ايستاده بود و فكر ميكرد ، به قدري در فكر بود كه اصلاً متوجه نشد كه من نيز در اطاق هستم و متوجه او مي باشم. مي ديدم كه چطور تبسم ميكرد ، ايستاده بود ، به چيزي مي انديشيد و تبسم ميكرد. مدتي به او نگاه كردم و بالاخره ، آهسته و بي سر و صدا بيرون رفتم. ولي وضع او بسيار عجيب به نظرم رسيد. غفلتاً صداي باز شدن پنجره اي را شنيدم ، بلافاصله بازگشتم كه بگويم: خانم ، هواي بيرون خيلي لطيف است و شايد براي شما سرد باشد ، ممكن است سرما بخوريد ؛ و غفلتاً متوجه شدم كه او پريد روي درگاهي پنجره و تمام قد جلوي پنجره ي باز ايستاد. پشتش به من بود و تصوير مقدس را در دست داشت ؛ قلبم ايستاد و فرياد كردم: خانم جان ، خانم جان! شنيد ، ميخواست كه به طرف من برگردد ، ولي برنگشت. بلكه يك قدم ديگر به جلو برداشت ، عكس مقدس را به سينه اش فشرد و از پنجره پايين پريد! »
همين قدر مي دانم كه وقتي مقابل خانه رسيدم ، بدنش هنوز گرم بود. مهمتر از همه اين بود كه مردم به من نگاه ميكردند. اول بار همه فرياد ميكردند و غفلتاً همگي ساكت شدند و به من راه دادند: او را با عكس مقدس روي سينه اش ديدم ؛ چون شبحي به خاطر مي آورم. خاموش به جانبش رفتم و مدتي خيره به بدنش نگاه كردم. همه دورم را گرفته بودند و به من چيزي ميگفتند. لوكريا نيز بود ، اما من او را نديدم ، فقط يك نفر از همشهريهاي معمولي را به ياد مي آورم كه مرتباً به جانب من مي آمد و فرياد ميكشيد: « فقط به اندازه ي يك مشت خون از دهانش بيرون ريخت ، فقط يك مشت پر … » و به طرف سنگي در خيابان اشاره ميكرد و آثار خون را نشان ميداد. خيال ميكنم كه انگشت به خونش زدم و انگشتم كه به خون آغشته شد ، به آن نگاه كردم (اين كار را به خاطر دارم) ولي آن مردك دائماً فرياد ميزد: « يك كف دست … يك كف دست » غضبناك فرياد كشيدم: « چي يك كف دست؟ » مردم ميگويند كه من با مشت گره كرده به طرف او پريدم …
واي ، وحشي گري ، وحشي گري! سوءتفاهم ، غير ممكن است ، باور نكردني است!
فقط پنج دقيقه دير شد
و يا نه؟ آيا قابل قبول است؟ امكان دارد؟ چرا ، به چه جهت اين زن مُرد؟
واي ، باور كنيد كه من كاملاً ميفهمم ــ اما او چرا مرد ، اين سوال هنوز هم باقي است. از عشق من ميترسيد. جداً از خودش پرسيده بود كه: آيا بايد اين عشق را بپذيرم و يا نبايد آن را قبول كنم؟ و نتوانسته بود اين سوال را تحمل كند ، و مرگ را ترجيح داده بود. مي دانم ، آري مي دانم و لازم نيست كه بيش از اين در اين مورد به مغزم فشار بياورم: او خيلي زياد به من وعده داد ، و ترسيد كه نتواند به كليه ي تعهدات خود وفا كند ــ بله كاملاً واضح است. در اينجا چند نكته ي بسيار دردناك وجود دارد.
زيرا اين يك سوال ــ كه با چكش بر روي پيشاني و مغز من به سختي ميكويد اگر جداً ميخواست كه او را راحت بگذارم و ميگفت ، واقعاً راحتش ميگذاشتم و به خيال خودش رها ميكردمش. ولي خود او نيز به اين راه حل عقيده نداشت. نكته در همينجاست!
نه ، نه ، دروغ ميگويم ، ياوه سرايي ميكنم. به هيچ وجه علت اين نبود. خيلي ساده بود: ميخواست كه حيثيت و شرافتش در مقابل من حفظ شده باشد. اگر ميخواست كه مرا دوست بدارد ، مي بايستي با تمام قلب و وجود خودش مرا دوست بدارد ، نه چنانكه آن تاجر را ممكن بود دوست بدارد. ولي چون او پاكتر و لطيفتر از آن بود كه مرا دوست بدارد و مخصوصاً فقط آنقدر دوست بدارد كه مثلاً آن تاجر را ميتوانست دوست داشته باشد ، پس نخواست كه مرا بفريبد. آن مقدار محبتي كه براي تاجر بقال كافي بود ، براي من كافي نبود و او نميخواست مرا بفريبد ، نميخواست كه در عوض تمام عشقش فقط نيمي يا ربعي از آن را به من ببخشد. چه بايد كرد قربان ، مردمي نظير او بسيار باشرف و راست كردار و پاكدامن اند. مطلب همين است! ميخواستم براي شما يكمرتبه راجع به اين مطالب نظري كلي ، روشن و دوربين پيدا كنم و آن را بگويم ، مي دانيد؟ فكري است خيلي بعيد … خيلي ميل داشتم كه يك نكته را بدانم: آيا او به من احترام ميگذاشت؟ نمي دانم ، آيا او از من نفرت داشت ، تحقيرم ميكرد يا نه؟ خيال نميكنم ، بسيار تعجب آور است: در تمام مدت زمستان حتي يكبار نيز اين انديشه به خاطرم نيامد كه او مرا تحقير ميكند! حتي برعكس. مسلم ميدانستم و عقيده داشتم كه برخلاف براي من ارزش قائل است. فقط در آن لحظه اي كه پس از آواز خواندن در كنارش نشستم و آن طور با تعجب و سخت به من نگاه كرد ، آري همان لحظه كه با شدت و تعجب به من نگاه كرد ، فهميدم كه مرا تحقير ميكند. قطعاً و براي هميشه فهميدم! واي كه اگر ميخواست از من متنفر باشد ، بسيار خوب تمام عمر تنفر داشته باشد و فقط زنده بماند و نميرد بايستي زنده ميماند! همين چند لحظه ي قبل بود ، همين صبح زود اينجا راه ميرفت و حرف ميزد. اصلاً نميتوانم بفهمم كه چطور ميتوانست از پنجره پايين بجهد! چطور ميتوانستم حتي پنج دقيقه قبل از اين كار حدس آن را نيز بزنم؟ لوكريا را صدا زدم. حالا ديگر نميگذارم به هيچ قيمتي لوكريا برود ، به هيچ قيمتي نميگذارم!
واي كه ما ميتوانستيم ، هنوز وقت داشتيم كه به افكار يكديگر پي ببريم. ما در زمستان با هم خيلي بيگانه بوديم. آيا ممكن نبود كه باز به هم خو بگيريم؟ ممكن نبود؟ مگر نميتوانستيم در گوشه اي از اين عالم يك زندگاني نو را آغاز كنيم؟ من بزرگ منشي داشتم و او نيز ــ همين نقطه ي ارتباط ما بود! چند كلمه ي ديگر ميگفتيم ــ فقط چند روز ديگر حد اعلا دو روز ، و او ميتوانست همه چيز را بفهمد.
از همه بيشتر اين فكر مرا آزار ميداد كه اين همه يك اتفاق معمولي ، كور و وحشيانه اي بود! واقعاً ترسناك است ، غم انگيز است ، فقط براي پنج دقيقه دير آمدم! اگر پنج دقيقه زودتر بازگشته بودم ، آن وقت آن لحظه ي مشكوك مثل يك لكه ي ابر ميگذشت و او ديگر هرگز آن فكر شوم به خاطرش نمي آمد. و بالاخره يكروز همه چيز را ميفهميد … و حالا ــ اين اطاق خالي ، و من ، باز تنها هستم. رقاصك ساعت صدا ميكند تيك تيك. او به ما كاري ندارد ، اين رقاصك ساعت از هيچ چيز متأثر نميشود … نه ؛ هيچكس نيست ، و همين بدبختي من است!
من راه مي روم ، هي راه مي روم. مي دانم ، مي دانم لازم نيست به من تذكر بدهيد: به نظر شما خنده آور نيست كه من از يك اتفاق شكايت ميكنم و قضيه را به اتفاق احاله ميدهم و از اين پنج دقيقه گله دارم؟ ولي آخر اين واقعه ي مسلمي است ، فقط كمي فكر كنيد: او حتي يادداشتي از خود باقي نگذاشت … مثلاً: « هيچكس را در مرگ من متهم نكنيد » و يا نظير آن كه كليه ي انتحاركنندگان از خود باقي ميگذارند و اصلاً فكر نكرد كه ممكن است لوكريا را قانوناً تعقيب كنند و بگويند كه: « تو تنها كسي بودي كه در خانه با او بودي و تو او را از پنجره پرت كردي! » واقعاً ممكن بود كه لوكريا را به پست پليس ببرند ، اگر اتفاقاً چهار نفر شاهد از عمارت روبرو در خيابان نديده بودند كه او خودش از پنجره پريد ، و چطور قبلاً با عكس مقدس در دست ، در درگاه پنجره ايستاده و سپس خود را پرتاب كرده است. تمام اين وقايع ، لحظه اي بوده است ، فقط لحظه اي كه در حساب نمي آمده است.
كاملاً اتفاقي بود كه مردم ديدند. نه ، آن لحظه اي كه مصمم شده است ، اصلاً قضاوت نميكرده است … يك حمله ي ناگهاني و خيالي بوده است! چرا قبلاً در مقابل عكس مقدس دعا كرده است؟ آيا معني اين كار اينست كه مصمم بوده است به جانب مرگ برود و به اين منظور دعا كرده است؟ همه ي اين مدت ، مثلاُ شايد ده دقيقه طول كشيده باشد ، از آن وقتي كه به ديوار تكيه كرده و ايستاده بوده است و سرش را به دست گرفته و تبسم كرده است. ــ در همان لحظه شايد مصمم شده است ــ شايد يكمرتبه اين فكر از خاطرش گذشته است. مغزش آشفته شده و او ديگر نتوانسته است مقاومت كند.
اين كار به شكل سوءتفاهم است ، كاملاً روشن است ــ هر چه ميخواهيد بگوييد. او هنوز ميتوانست با من زندگي كند ، شايد از كم خوني بود! شايد به سادگي تمام فقط كم خوني علت بوده است كه نيروي زندگي را در وجود او كم كرده است. شايد دليل اصلي همين بوده است؟
در زمستان خيلي خسته شده بود ، اينطور بود …
نه اينطور نبود! من دير آمدم!
در تابوت چه كشيده اندام است. دماغ كوچكش چه نوك تيز شده است! مژه ها مانند تيرهاي كوچك افتاده اند ، ابروها چون قوس نازكي بالاي چشم بسته اش قرار گرفته است. به چه وضع عجيبي پرت شده است. هيچ كجايش نشكسته ، هيچ عضوي ناقص نشده ، فقط « يك كف دست خون » يعني فقط به اندازه ي يك قاشق مرباخوري خون ــ تكان شديد مغز ، الان خيال عجيبي به نظرم رسيد: ممكن است او را به خاك نسپارم. زيرا اگر اينطور او را ببرند ، آن وقت … واي ، نه ، محال است كه او را ببرند ، مي دانم كه او را بايد ببرند ــ اصلاً من كه ديوانه نيستم ، هذيان نميگويم ، ابداً برعكس ، هيچ وقت عقل من چنين روشن و بيدار نبوده است … اما حالا به من چه ميگذرد: باز هيچكس در خانه نيست. باز همين دو اطاق و من تنها با گرويي هاي مردم و صندوق … بايد زندگي كنم! هذيان مي بافم ، هذيان ، اينها همه هذيان است. من او را تا پاي مرگ آزردم تا مرد ــ اين است مطلب!
حالا ديگر قوانين عالي شما به چه درد من ميخورد؟ ديگر سنت ها و آداب شما را ميخواهم چه كنم؟ زندگي شما ، حكومت شما ، مذهب شما ، قانون شما ديگر چه فايده اي براي من دارد؟ بگذاريد كه قاضي شما مرا محاكمه كند. مرا به محكمه ي خودتان ببريد ، به محكمه ي آشكار و علني ببريد. من مرتباً خواهم گفت كه هيچ چيز را قبول ندارم. قاضي فرياد خواهد زد: « خاموش باشيد سركار افسر » من نيز بلندتر از او فرياد ميزنم كه: « تو اصلاً آن قدرت را نداري كه من از تو اطاعت كنم! چرا يك اتفاق و يا يك قانون كور طبيعت ، آن چيزي را شكست كه براي من از همه ي زندگيم گرانتر و پربهاتر بود؟ حالا ديگر قوانين شما را براي چه ميخواهم؟ من خودم را از جماعت شما بيرون ميكشم. آري ــ براي من همه چيز يكسان است! »
چون او ديگر چشم ندارد ، كور است و مرده ، و نميتواند هيچ چيز را ببيند و يا بشنود! تو اصلاً نمي داني كه تو را در چه بهشتي مي بردم ، اين بهشت در روح من جا داشت ، تو را به اين بهشت مي بردم. خوب اگر مرا دوست نمي داشتي ــ عيبي نداشت ، همه كار را همانگونه مرتب ميكردم كه تو ميخواستي: تو را راحت ميگذاشتم ، با تو مانند يك رفيق معاشرت ميكردم ، تو براي من همه چيز را تعريف ميكردي ــ آنگاه هر دو خوشحال مي شديم ، مي خنديديم و به چشم يكديگر نگاه ميكرديم و به اين شكل زندگي ما ميگذشت و اگر ميخواستي عشق ديگري بيابي آن هم براي من طبيعي بود. تو با محبوبت ميرفتي ، مي خنديدي ، شاد بودي و من در آن طرف خيابان ميرفتم و شما را با چشم راهنمايي ميكردم. واي ، همه ي اين حرفها براي من خوب و صحيح بود اگر فقط يكبار ديگر چشمهاي بسته اش را ميگشود ، يك لحظه ، فقط براي يك لحظه ، يك لحظه ، اگر ميخواست چشم باز كند و مانند گذشته ، مانند آن لحظه اي كه در مقابلم ايستاد و قسم خورد كه زن باوفايي باشد ، فقط مرا نگاه كند ، آنگاه با يك نگاه ميتوانستم همه چيز را به او بگويم و بفهمانم!
واي از طبيعت ، واي از قوانين كور! مردم در روي زمين تنها هستند. همين بدبختي است! در يكي از ترانه هاي كهنه ي روسي ذكري از پهلوان چابك سواري است كه پيش ميرود و در همه جا فاتح. در آخرين محل گذارش كه ميرسد بالاخره مي پرسد: « آيا در آنجا ، در آن مزرعه ، ديگر روحي زنده وجود دارد؟ » من نيز كه پهلوان نيستم به خيلي دورتر از مزرعه متوجه ميشوم و فرياد ميكشم ، ولي هيچكس جوابم را نميدهد.
ميگويند كه خورشيد به دنيا زندگي مي بخشد. فقط يك لحظه به او نگاه كنيد ، وقتي كه در باختر فرو ميرود ، نگاهش كنيد. آيا مثل يك نعش مرده نيست؟ همه چيز مرده است. همه جا مرده ها هستند. مردم نيز تنها هستند و اطراف ايشان خاموشي است. اين وضع زمين ماست. چه كسي گفته است كه: « مردم يكديگر را دوست بداريد. » اين چه حرفي است؟ اين وصيت كي است؟ رقاصك هنوز تيك تيك ، بي حس ، بي شعور و تنفر آميز صدا ميكند. دو ساعت بعد از نصف شب است. كفشهاي ظريف او مقابل تخت كوچكش دهان گشوده اند و منتظر او هستند.
نه ، جدي ميگويم ، اگر فردا او را ببرند ، من چه خواهم شد؟ من چه كنم؟!
پایان
مترجم : رحمت الهي
تهیه داستان از: « ابر مرد »