افسانه توشیشان و خودروسازی به نام تویوتا
اپيزود اول- امروز
بعد از هيفده هيجده سال دوباره اين کارتون رو ديدم . يادمه يکي اين يکي هم پسر رعد آبي رو خيلي دوست داشتم . اما افسانه توشيشان رو امروز که ديدم بيشتر دوسش دارم . يکي از تاثير گذار ترين سکانس هاش اونجايي که توشيشان روي يه تيکه سنگ بر فراز کوه ها يي که معلوم نيست پايينش چيه نشسته و پيرمرده بهش ميگه موجودات شيطاني ميان سراغت نبايد يه کلمه حرف بزني . الان که بيست و چهار سالمه هنوز با جذابيت اون سکانس رو نگاه ميکنم ولي وقتي بچه بودم اون سکانس يه جورايي ترسناک بود . نه به خاطر موجوداتش به خاطر ارتفاعش . ترسناک که نه يه حالت ابهام عجيبي داشت . دوست داشتني قسمتشم همونجاست که اسب سفيده لاي در گير ميکنه و توشيشان گل سر آبي مامانشو لاي يال اسب ميبينه و با اسم رمز "مادر" دروازه رو باز ميکنه .

اپيزود دوم- دیروز
داخلي .مهموني . خونه خالم اينا
يکي از فاميلامون : من عاشق خريد با خانومم
خانوم همون يکي از فاميلامون : آره والا روي منو کم کرده . همه چيزو قيمت ميکنه
اون يکي از فاميلامون : رفته بوديم خارجه خانومم به جاي موزه و ... فقط تو پاساژا بود
يکي ديگه از فاميلامون : اصلا خريد يه جور تفريحه . من و خانومم شده روزي سه بار از 1 فروشگاه يه جنسو خريديم
خانوم يکي ديگه از فاميلامون : آره والا آدم دلش نمياد زود بره خونه . ما هفته ای سه روزمون واسه خريده .
يکي ديگه : آخ گفتي ! نصف وقتمون تو هفته واسه خريد ميره . نميدونيد چه باحاله .
خاله من : خاله جون چرا ساکتي ؟
من در حالي که خودم را جاي توشيشان گذاشته ام که يک کلمه حرف نزنم : ميدونستيد يه زماني تويوتا تو 10 دقيقه سه تا ماشين ميساخت ؟
فاميل ، در و ديوار ، کوچه ي بن بستي به نام علي چپ ، من و توشيشان .
با اجازه سعدي
سخن گر چه دلبند و شيرين بود
سزاوار تصديق و تحسين بود
چو يکبار گفتي مگو باز پس
تويوتا خفن خودروساز است و بس