رفیق فابریک خدا
تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش / زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش / شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر / غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش / الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید / هماره اجر شما باد با کباب فروش / حراج عشق ببین در دکان سمساران / قمار عقل نگر در سرای قاب فروش / خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند / حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش /مده زمام دل خود به دست پیر هوی / مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش / پی کدام عقوبت گناهکار شدیم / سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش / دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید / که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش /من از قبیله ی عباس های تشنه لبم / تو از تبار همین گزمگان آب فروش /بگو بلند شود موج غیرت دریا /چنان که باز شود مشت هر حباب فروش / زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا / خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش / سلام بر همه الا به قلب مغلوبان / سلام بر همه الا به انقلاب فروش / شما که خون دل خلق را پیاله شدید / شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
دستگیری قاتل بروسلی بعد از سالها (عکس)
تصاویر میکروسکوپی از هیولاهای نامرئی
ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافهایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"
پیشنهاد :
قصر کافه کافکا / انجمن مشاهیر مسروقه آقای صفر و نیم / تناقض نامه حامد حسن زاده / بوقلمون صفت چخوف / نگاه آشنا هوشنگ ابتهاج / دانلود ربنا شجریان / حرفهاي زن ومرد در مواقع مختلف زندگی ! ..