همینگوی جایی نوشته : دنیا جای زیبایی است  و ارزش جنگیدن دارد. 



سالهای نه چندان دور، مکزیک دروازه بان تیزی داشت به نام خوزه کامپوس. حتی نیم وجب هم از فابین بارتز کوتاه تر بود. بای نحو کان دروازه بان تیم ملی شده بود.تاریخ آورده است که جناب کامپوس از شغل شریف کفتر بازی به سنگربانی تیم ملی  رسید. فابین بارتز هم جغله بود، خیلی از دیوید سیمن و تافارل. باز در تمام فرانسه ی شصت و پنج میلیونی اما این کچل حمزه را گذاشته بودند گلر. آن آقای لباس زردی که آن ته بعد از منتهی الیه "آهسته" قدم میزند میتوانست خوزه کامپوس کشورش باشد.حداقل قدش که از آن جغله بلند تر است. خودش نخواسته. این گلر هشت نه ساله ی  پشت به تصویر هنوز سن رشدش نرسیده که بشود در مورد قدش اظهار نظر کرد. اما چه فرقی می کند؟ نه می شناسمش و نه هیچ ، اما قطعا درونش یک پیتر اشمایکلی، عابدزاده ای یا سزاری خوابیده، اگر خودش بخواهد. و آن جغله ای که پشت توپ ایستاده. چه کسی میداند، شاید یک علی دایی. و حتی آن رفیق وبلاگنویسمان که دست روی شانه های علی دایی گذاشته، از مورینیو چی کم دارد؟ حتی مطمئنم زبانش از مورینیویی که یک زمانی مترجم بوده بهتر است. و شاید درونش یک دلبوسکه باشد، یا حتی چه اشکال دارد یک قلعه نوعی. خودش نخواسته و یا شاید هیچ وقت هم نخواهد. بگذریم. آلمانی ها اما همیشه دروازه بان های رشیدی داشتند. از آن الیور کان میرغصب بگیر تا این پسره مانوئل نویر.



برج آزادی سازه ی جالبی است، بیرونش را میتوانی هزاران بار ببینی و خسته نشوی. میتوانی دستت را بزنی به کمر و در حال خوردن نوشابه شیشه ای با برج عکس بگیری. اما درونش را دوبار چرخ بزنی از چشم ات می افتد. یا اینطور هم میشود به قصه نگاه کرد. فرقی نمیکند کجا باشی . چه بسا یکی بچه ی امامزاده حسن و آن یکی ورداورد. تهش به نگهبانی از برج آزادی رضایت داده اند. چه اگر یکی بچه ی مونتمانتر و آن یکی مون پارناس، به نگهبانی از برج ایفل رضایت میدادند.شاید  درون هرکدامشان یک حسین امانت یا چه اشکال دارد یک  گوستاو ایفل همیشه خوابیده بود. اما خودشان نخواستند. کسی هم حق ندارد برای تصمیمات شخصی دیگران را مواخذه کند که چرا نخواستی سازنده ی برج باشی به جای نگهبانش.  بالاخره برج هم معمار میخواهد هم نگهبان. چه برج را یکبار میسازند اما همیشه مراقبش هستند. میلاد اما . هه . برجی که نشود روی پایه هایش یادگاری نوشت به چه دردی می خورد ؟ 



سیمان کارها هم ادم های خوبی هستند. میتوانستند کچ کار باشند. برقکار یا چه اشکالی دارد آن آقای کت شلواری بساز بفروشی که آن پایین ایستاده و ارد شکمی میدهد. یا حتی نه. میتوانست پشت یک لندکروز یک کلاش افغانی دستش بگیرد و بین مرز جنس جابجا کند. اما دلش خواسته سیمان کار باشد. و شاید برای هر چیز دیگری غیر از سیمان کار بودن تلاشش را کرده. و شاید هم نکرده. حالا بگذریم که یکیشان زد دو تا از لامپ های حبابی حیاطمون رو شکست اما سیمان کاری شغل شریفی است. کسی سیمان کار را به خاطر سیمان کاری سرزنش نمیکند. حتی اگر درونش یک نورمن فاستر باشد. خودش نخواسته. یا اصلا نمیدانسته. اصلا فرقی در اصل ماجرا نمیکند. حالا سیمان کار است و باز تاکید میکنم اصلا مهم نیست که دو تا از لامپ های حبابی حیاطمون رو شکسته.



من یک مسیر دنج بی آب و علفی در کوه های تهران میشناسم که گاهی وقت ها میروم آن بالا و شهرم را نگاه می کنم.  هر چراغ روشن را یک آدم فرض می کنم و شرایط مختلف را بررسی می کنم که میتوانسته اما نخواسته. یا میتوانسته و خواسته و حالا شده. یا نشده. به خوزه کامپوس فکر می کنم که یک روز وقتی کنج پشت بوم جست که دم سفيد خچي اش را توی هوا تور کند،  یکهو متوجه یک مکزیکی با کلاه مکزیکی و شنل مکزیکی شد که سینه ی دیوار خرپشته توی آفتاب ولو شده و یک چیزی زمزمه : هی خوزه، خوب می پری. و از آن وقت دیگر ماریا سونییگا، دختر همسایه خوزه موقع پهن کردن رخت روی پشت بوم، هرگز خوزه رو ندید. در باره ی مسیر دنج بی آب و علف می گفتم. درباره ی چراغ ها. اما خودم چه؟ اگر یک روز یکی مرا صید دوربینش کند که هی ببین این بشر میتوانست یک ریچارد استالمن باشد، خودوفان روسوم یا حتی چه اشکالی دارد یک جان مک کارتی. اما با این که میدانست که میشود، نخواست. و حالا تنها یک برنامه نویس معمولی و یا حتی یک مدیر پروژه ی خیلی خوب بین میلیون ها برنامه نویس معمولی یا هزاران مدیر پروژه خوب شده است. که آدم نمیتواند دیگران را برای آنچه هستند سرزنش کند. اما خودش را چه؟ برای آنچه میتوانست باشد و نشده میتواند خودش سرزنش کند ؟

چه بسا همنیگوی کمی راست می گفت.البته دنیا جای خیلی زیبایی نیست، اما قطعا ارزش جنگیدن دارد. حالا صبح است. بی خوابی مزمن برزخ این شب های من.