آرزوی آقای تایم و پایان داستان
خانه ای در کویر و پایان داستان تجربه جالبی بود و راستش را بخواهید خواندن پایان داستان های دوستان هیجان جالبی داشت. حالا "آرزوی آقای تایم" منتظر پایان داستان های شماست.
در روزگاران نه چندان دور یک آقای تایم نامی بود که در رشته ی پزشکی قبول شد. همان هفته های اول ترم اول که هنوز هوا زیاد سرد نشده بود طبق عادت همه ی تابستان رفت روی پشت بام و رخت خوابش را پهن کرد که بخوابد. چون بعد از ظهر آنروز یک نمه بارون آمده بود و باد، گرد و خاک و غبار را از آسمان کنار زده بود، می شد چهار تا ستاره تو آسمون دید. آقای تایم همین جور که به ستاره ها خیره شده بود رفت توی فکر که کاش می شد روی هر کتاب پزشکی که دست می گذارم یکهو همه اش برود توی مغرم، آنوقت می توانم به جای سالها درس خوندن ظرف کمتر از یک ماه مشهور ترین و باسواد ترین جراح مغز عالم باشم. همینطور که آقای تایم در آرزوی جراح مغز شدن غوطه ور بود، یکهو یکی از آن شهاب سنگ های آرزو برآورده کن اصل، وارد جو زمین شد و آقای تایم هم با چشم نیمه باز اون رو دید. فردا صبح سر اولین کلاس همین که یکی از کتابهایش را از کیفش در آورد یکهو جرقه خفیفی که فقط خود آقای تایم حسش کرد بین دست و کتاب اتفاق افتاد. مثل همان جرقه هایی که وقتی آقای تایم در کودکی با جوراب روی فرش راه می رفت و بعد دستش را میزد پشت کردن برادر کوچکترش. استاد شروع کرد به تدریس و آقای تایم تعجب کرد که این مطالب اصلا برایش جدید نیست. انگار همه ی آنها را قبلا خوانده. بله. آرزوی آقای تایم برآورده شده بود و آقای تایم خیلی زود این را فهمید. بنابراین فردای آنروز رفت میدان کتابفروشها و دنبال مغازه هایی گشت که کتب پزشکی را می فروختند. آقای تایم موفق شد پنجاه و دو کتاب را لمس کند اما خیلی زود شاگرد کتاب فروشی به او مشکوک شد و او را بیرون انداخت. حالا آقای تایم چیزهایی زیاد و نسبتا پراکنده ای از پزشکی می دانست اما اینها برای جراح مغز شدن کافی نبود. آقای تایم رفت مغازه بغلی و هرچی پول داشت کتاب پزشکی خرید. اما چون کاغذ گران شده بود تنها چهار کتاب گیرش آمد. فردای آن رور آقای تایم رفت کتابخانه دانشگاه و آن چهار کتاب را به کتابخانه هدیه داد و گفت اگر مسئولین اجازه بدهند به صورت قفسه باز از کتابخانه استفاده کند حاضر است هر هفته چهار کتاب به کتابخانه هدیه کند. آقای تایم با مجوز معاونت پژوهشی دانشگاه و به شرط هدیه دادن ماهی شانزده کتاب وارد کتابخانه شد. اما فقط یکبار وارد کتابخانه شد و به ترتیب از روی بالاترین قفسه ها دستش را می کشید روی کتابها و همینطوری که با هر تماس یک جرقه شکل می گرفت تمام کتاب ها را ظرف یک ساعت و نیم وارد مغزش کرد. اما هنوز یک مشکل باقی بود. مشکل که نه. آقای تایم حالا تقریبا همه چیز را درباره ی پزشکی عمومی و تخصص مورد نظرش که مغز و اعصاب بود می دانست اما با خودش گفت این کافی نیست باید تمام رفرنس هایی که ته تمام کتابهایی که توی مغزم است را هم بخوانم. آقای تایم رفت توی سایت دانشگاه و با اکانت دسترسی به منابع اکترونیکی که دانشگاه در اختیارش قرار داده بود تقریبا تمامی مقالاتی که میشد پیدا کند و ته رفرنس کتاب ها ذکر شده بود را دانلود کرد. اما پرینت گرفتن این همه مقاله با این وضعیت دلار و کاغذ خیلی گران می شد آقای تایم با نا امیدی همه ی مقالات را ریخت توی هارد اکسترنالش و همین که خواست هارد را از سیستم جدا کند یک جرقه خیلی بزرگ اتفاق افتاد و تمام آن مقالات رفت تو مخش آقای تایم با اینکه هارد اکسترنالش سوخته بود اما خیلی خوشحال شد. با وجود اینکه حالا آقای تایم خیلی چیزها از چشم پزشکی و دندان پزشکی و تخصص قلب می دانست اما چون از همان اول همه ی تمرکزش روی مباحث مغز بود، حالا در سن هجده سالگی در کمتر از یک هفته تدبیل به با سواد ترین متخصص مغز دنیا شده بود. آن روز آقای تایم سر هیچ کلاسی حاضر نشد و رفت خانه. و همینطور که شب روی پشت بام خوابیده بود و به این فکر می کرد که حالا چطور از این تخصصش استفاده کند ...
پایان داستان اول ( آقای صفر و نیم )
صبح شد و آقای تایم شاد و شادمان رهسپار دانشگاه. توی راه با خودش فکر می کرد که حالا چطور توانایی ها و سواد سرشارش را نشان بدهد و ثابت کند که می تواند از پس سنگین ترین جراحی های مغز بر بیاید. همین که تو این افکار غوطه ور بود رسید دم در دانشگاه و دید اسمش را با ماژیک نوشته اند روی یک برگه و تاکید که سریعا خودش را به کمیته ی ادب و تربیت دانشگاه معرفی کند. آقای تایم همین که وارد دفتر کمیته ی ادب و تربیت دانشگاه شد مسئول کتابخانه که آنجا بود با چهره ای برافروخته انگشتش را به سمت آقای تایم نشانه رفت و گفت خودش است. بله. مشکل اینجا بود که آقای تایم روی هر کتابی که دست گذاشته بود همه اش رفته بود توی مغزش و از کتاب ها چیزی جز یک دفتر نقاشی صحافی شده، باقی نمانده بود. مسئول کتابخانه شروع کرد به داد و بیداد که یکسری از کتاب ها را سخت می شود تهیه کرد و اصلا امکانش نیست، حالا جواب دانشجوهای کتاب خوانمان را چی بدهیم. آقای تایم همه ی ماجرا را تعریف کرد و گفت در عوض من همه ی آنها را در مغزم دارم و میتوانم آن ها را تدریس کنم، اصلا می توانم بهترین جراح مغز جهان باشم و روش های نوینی هم ارائه کنم و تازه کلی افتخار هم برای داشگاه خواهم بود. اما این چیزها تو کت مسئول کتابخانه نرفت که نرفت و گفت یا باید پول همه ی کتابها را بدهی یا حالا که میگویی همه ی کتابها را حفظی باید بشینی خط به خط همه اش را تایپ کنی. و آقای تایم بیچاره به اندازه ی زمانی که طول می کشید تا به صورت نرمال تبدیل به متخصص مغز شود گوشه ی کتابخانه دانشگاه در حال تایپ کتابها بود.
پایان داستان دوم (نون دال الف)
شب روی پشت بام خوابیده بود و به این فکر می کرد که حالا چطور از این تخصصش استفاده کند...درگیر همین چطور گفتن ها بود که خوابش برد. در خواب مراسم تجلیل از خودش را می دید که در عرصه های جهانی درخشیده بود و پادشاه فلان جا به مناسبت جراحی موفق ولیعهدش گونی گونی طلا بهش هدیه می داد و کدخدای بهمان دهات گله گله گوسفند به پاس بهبود سوگلیش تقدیمش می داشت. توی خواب مردی ثروتمند شده بود و تصمیمش بر آن بود تا حرفه فرساینده و اضطراب آور و البته بادآورده یا همان جرقه آورده اش را رها کند و برود پی جهانگردی و کسب تجربه از گشتن دور دنیا و اتفاقا همین کار را هم کرد. گشت و گشت و گشت...تنها و یالغوز گوشه گوشه ی دنیا را گشت و عاقبت خسته شد.احساس کرد دلیلی برای شادی ندارد. به بیمارستان محل کارش برگشت. به محض اینکه پایش را توی بخش گذاشت دختر نیک خلق و زیبا چرده ای را نزدش آوردند، دختراز حضور توموری بدخیم در مغزش رنج میبرد اما صبورانه با دردهایش کنار می آمد. تایم جوان یک دل نه صد دل عاشق دختر شد جوری که دائم با خودش زمزمه میکرد: "گرد جهان گردیده ام / مهر بتان ورزیده ام / بسیار خوبان دیده ام / اما تو چیز دیگری" عاقبت دکترِ جرقه ای تصمیم گرفت از انبوه معلوماتش برای درمان دختر استفاده کند. هربار به قصد درمان دلبرش به سوی پرونده پزشکی میرفت از تمام داروها فقط نام ادالت کلد یادش می ماند و از تمام بخش های مغز فقط غده هیپوفیز را به خاطر می آورد! شب شد و تایم باز به آسمان نگاه میکرد که ناگاه ستاره ای کنار بالشش افتاد و به او گفت علمی که با جرقه بیاید به کار عشق ناید! تایم از خواب پرید و گفت: آخیــــــــــــــش...همه ش خواب بود! خوبه که هنوز عالمم به علم پزشکی نه عاشق به رسم و رخ یک زن! برم آبی بخورم چاره ای بیندیشم برای چگونگی عرضه تخصصم به جهانیان.
پایان داستان سوم (ستاره صبح)
آقای تایم آنقدر غرق تایپ کردن کتابها شده بود یادش رفت چگونه به این بدبختی گرفتار شده است. تابستان 6 سال بعد، شبی که تا دیروقت مشغول تایپ کتاب تخصصی مغز بود، خسته و ناامید از زندگی که داشت طبق عادت به پشت بام رفت تا بخوابد. خاطرات برایش زنده شد و یاد آن شب افتاد که همچین آرزویی کرد. با خودش گفت: یکبار دیگر هم شانسم را امتحان می کنم شاید باز هم آرزویم برآورده شد. در دلش آرزو کرد که همه آن کتابها بجز انهایی که تا الآن تایپش به اتمام رسیده به سر جای خود باز گردد و او فقط همانها را در حافظه داشته باشد. باز هم شهاب سنگی از آسمان عبور کرد اما آقای تایم از خستگی خوابش برده بود و آن را ندید. فردای آن شب طبق روال هر روز با ناامیدی به کتابخانه رفت تا به تایپ کتاب بعدی بپردازد. وقتی آن کتاب را باز کرد در نهایت ناباوری با صفحه های پر از نوشته آن کتاب روبرو شد.با سرعت تمامی صفحات آن را ورق زد تا مطئن شود که اشتباه نکرده است. کتاب بعدی و کتاب بعدی ... بله او درست می دید. مسئول کتابخانه را صدا زد تا او هم آن کتابها را ببیند. سرانجام مسئول کتابخانه جلوی مسئولان کمیته ادب و تربیت اذعان کرد که تمامی کتابها سر جایشان است و آقای تایم زین پس موظف به تایپ کتاب نیست...اما چه سود؟ آقای تایم 6 سال از عمرش را بدون هیچ دستاوردی صرف این کار کرده بود. با خود اندیشید حال باید چه کند؟ ناگهان یاد آرزوی دیشبش افتاد و فکری به ذهنش خطور کرد.... کتابهایی که تایژ کرده بود هنوز در ذهنش بودند. پیش مدیر گروه دانشکده پزشکی رفت و از او خواست از او امتحان بگیرند و ببینند که حداقل دانش پایه پزشکی را دارد. مدیر گروه پزشکی ابتدا با این مسئله مخالفت کرد اما وقتی اصرار های همراه با التماس آقای تایم را دید برخلاف همیشه که به درخواستهای دانشجویان جواب سر بالا می داد، قبول کرد که این مسئله را در شورای آموزش دانشگاه مطرح کنداما به آقای تایم گفت: من هیچ قولی به تو نمی دهم...آقای تایم در روز موعود پشت درهای اتاق شورا با دلشوره عرض راهروها را طی میکرد. تا بالاخره در اتاق باز شد و استاد از او خواست به داخل بیاید تا از خودش دفاع کند. اما اعضای شورا گفتند که کسی که 6 سال از عمرش را در کتابخانه گذرانده نمی تواند دانشجوی پزشکی باشد ... با درخواست او پس از بالا و پایین های بسیار موافقت نشد. آناگهان قای تایم با نا امیدی تمام شروع به فریاد زدن کرد : آدوم هیپوفیز موجود در مغز انسان در زیر بصل النخاع میانی قرار داشته و علائم این بیماری به هم خوردن تعادل بدن و تاری چشم است... ناگهان همه اعضا در سر جای خود میخکوب شدند....اینگونه بود که شورای دانشکده پزشکی با درخواست آقای تایم موافقت کردند و پذیرفتند که در سال سوم پزشکی به ادامه تحصیل بپردازد.سالها بعد وقتی آقای تایم اولین جراحی مغز را با موفقیت به پایان رسانید یاد سالهایی افتاد که برای یک آرزو چقدر تلف شد . این را با گوشت و خونش دریافت که ره صد ساله را نمیتوان یک شبه پیمود.
پایان داستان چهارم (ترنم)
بالاخره کم کسی نبود؛ یک متخصص مغز و اعصاب که شاید از خیلی از متخصصین دیگر در همین حوزه اطلاعات افزونتری هم داشت. طی دو ماه بعد آقای تایم چندتا شغل پاره وقت برای خودش جفت و جور کرد تا بتواند هزینه ی گزاف پرینت مقالات جدید و خرید آنلاین کتب تازه منتشر شده را بپردازد. وقتی حس کرد اطلاعاتش به اندازه ی کافی کامل و جامع هستند افتاد دنبال کارهای اداری گرفتن دکترای افتخاری به دلیل نخبه بودن و پروانه طبابت و بعدترش تخصص و فوق تخصص و پروفسورا و مع ذلک. که البته گفتنش به زبان ساده است اما امور مذکور 5 سال تمام از زندگی او را به خود اختصاص داد!!یک مسئله هنوز باقی مانده بود و آن اینکه هنوز کسی "دکتر تایم" را نمی شناخت و برای رسیدن به شهرت راه زیادی پیش رو داشت. پس تمام وقتش را اختصاص داد به اعمال جراحی و مشاوره و تدریس در دانشگاه و به هرجان کندنی بود و با کلی پارتی بازی توانست هیئت علمی یک دانشگاه کوچک هم بشود. در تمام این مدت دکتر تایم اصلا متوجه گذر زمان نبود و تمام دغدغه اش شهرت بود و شهرت بود و شهرت. به تدریج با او مصاحباتی انجام شد و اینجا و آنجا اسم او بر سر زبانها افتاد. هفته ای یک روز میرفت در مطبش در یک بیمارستان دولتی می نشست و صف طویلی از بیماران در بیمارستان بال بال میزدند تا نوبتشان برسد و دکتر ویزیتشان کند و چه میشد که دکتر میتوانست 40 نفر را ویزیت کند! خلاصه اینکه حسابی معروف شد و هرروزه از هرگوشه از دنیا برایش دعوتنامه و دعوت به همکاری با کلی پیشنهاد "غیرقابل چشم پوشی"(!!) فرستاده میشد. ولی از آنجایی که آقای تایم خیلی آدم میهن پرستی بود هیچ کدامشان را نمی پذیرفت! گذشت و گذشت تا اینکه آقای تایم معروف ما تبدیل شد به یک پیرمرد سوپر پولدار 90 ساله. یک روز که در بالکن پنت هاوسش نشسته بود و طلوع آفتاب را تماشا میکرد و چایش را با نان تست، تخم مرغ عسلی، پنیر تبریز فرد اعلا و گردوی درجه یک نوش جان میکرد تا پس از آن راهی مطبش شود، یکهو حس عجیبی پیدا کرد. احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر توخالی. تمام این سالها یکسره کار کرده بود و به هیچ چیز دیگری غیر از شهرت فکر نکرده بود. حالا در زندگی اش جای خالی یک همسر و چندین فرزند و به تبع نوه های قد و نیم قد را به شدت حس میکرد. چیزی که تاکنون بدان نیندیشیده بود. چیزی که به زندگی معنی می بخشد و باعث می شود تا به "معنای واقعی کلمه" زندگی باشد! اما چه سود؟! دیگر برای این کارها دیر شده بود و او مانده بود و دنیا دنیا حسرت. اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد و پلکهایش را روی هم گذاشت... ...چند لحظه بعد احساس کرد اشعه خورشید بدجوری دارد چشمانش را اذیت می کند. چشمانش را گشود. بالش خیس شده بود. خورشید تقریبا بالای سرش بود. با اضطراب توی رختخوابش نشست و به ساعت نگاه کرد. ساعت 10 و نیم بود. با خودش گفت: "لعنتی! بازم از کلاس جا موندم!" با عجله حاضر شد و از خانه بیرون زد. وقتی سر کلاس آناتومی نشسته بود به رویای طولانی شب قبلش فکر میکرد و با خودش تصمیم گرفت کارش را در کنار عشق ش و زندگی اش داشته باشد...
پایان داستان پنجم (مریم انصاری)
به این فکر می کرد که حالا چطور از این تخصصش استفاده کند، ناگهان احساس سنگینی و گرفتگی خفیفی در مغزش احساس کرد. با گذشت ثانیه ها، این احساس خفیف، شدید و شدیدتر میشد. ناگفته نماند این سنگینی و گرفتگی از آنجایی آب میخورد که این طفل هجده ساله که از توصیفهایی که نویسنده راجع بَش فرموده اند، بر می آید که «راحت طلب» بوده (خیلی عُذ میخوام خیلی عُذ میخوام، در اصطلاح کوچه بازاری، به آن «گشاد» میگویند!) انبوه اطلاعات تخصصی را ظرف مدّت زمان اندکی وارد حافظه اش کرده بود؛ از طرفی این حجم عظیم اطلاعات، باید یک جوری به هر حال پردازش میشدند در مغزش. خب... ذهن آدمی هم ظرفیتی دارد. قدرتی دارد. این شد که به ندرت، روند فکر کردن او با سرعت کمتری پیش رفت، تا اینکه در یک لحظه متوقف شد و هنگ کرد. بنابراین، علی رغم میل باطنی، چشمانش را بست و به خوابی آرام فرو رفت. آقایی که شما باشید، این آقای تایمز، صبح با خوشحالی نماز صبحش را خواند و راهی دانشگاه شد. استاد شروع کرد به تدریس.آقای تایمز احساس کرد که: جلّ الخالق... باوجود اطلاعاتی که دیروز، وارد مغزش کرده بود، هیچ کدام از مطالب استاد، برایش تازگی ندارد! با خودش فکر کرد که لابد شهاب سنگ، اصل نبوده و از آن شهاب سنگ های ایرانیِ بنجلِ بنداز و در رو بوده یحتمل، که مطالب به این سرعت از ذهنش پریده. وگرنه از یک شهاب سنگِ آسمانیِ اصلِ دعا مستجاب کن، اینجور توقع نمی رفت. امّا شما در ابتدای داستان خواندید که نویسنده فرمودند شهاب سنگِ آرزو برآورده کن، «اصل» بوده. خلاصه دردسرتان ندهم... کاشف به عمل آمد که شهاب سنگ آرزو برآورده کنِ اصل، الگوریتمش اینطور اقتضاء میکرده که:اگر آقای تایم، شهاب سنگ را با چشم «باز» دید، اطلاعات را درون پایگاه داده ی ذهنش اینسرت کند با کلی الگوریتم های بهینه برای جستجو در آن. در غیر اینصورت، اگر آقای تایم، شهاب سنگ را با چشم «نیمه باز» دید، اطلاعات را به صورت موقت در رَم ذخیره کن. حتماً تا الآن باید دستگیرتان شده باشد که آقای تایمِ بی نوا، وقتی خوابیده و بیدار شده، مغزش ری سِت شده و خیل عظیمی از اطلاعاتی که در حافظه موقتش ذخیره کرده بود را از دست داده. و یک آن، به یاد آورد نصیحت پدرش را که میگفت: توقّع مدار، ای پسر! گر کسی/// که بی «سعی»، هرگز به جایی رسی.
پایان داستان ششم (نون دال الف)
شب روی پشت بام خوابیده بود و به این فکر می کرد که حالا چطور از این تخصصش استفاده کند...یادش آمد که چندوقت پیش از رسانه های مختلف شنیده بود تنها فرزند ذکور پادشاه ابلهستان که همانا کشوری بزرگ با ثروتی عظیم بود در بستر بیماری ست. کسالت وی ظاهرا مغزی بود و مشاعرش را نشانه رفته و سبب گلاویز شدن فرزند دلبند پادشاه با مرگ شده بود. اطباءِ دربار که بهترین های دنیا بودند در امر درمان شاهزاده ناتوان مانده و با درماندگی تمام دست از ادامه مداوا کشیده بودند! پادشاه فراخوان داده بود که اگر دکتری جامع العلوم، تشخیص و درمان بیماری جگرگوشه ام را عهده دار شود و در کارش موفق گردد اجازه میدهیم سی ثانیه در نشیمنگاه ما که متبرک است به ... همایونیمان بنشیند که احدالناسی تا به حال چنین فرصت و افتخاری را به دست نیاورده است. تایم جوان که حالا از علم چیزی کم نداشت، جاه طلبیش تحریک شد و همان سی ثانیه نشستن بر جای بزرگان را گرچه میدانست به گزاف است غنیمت شمرد. جلدی از جایش پرید و به طرفه العینی سیستمش را روشن کردو دیال آپ کانکشنش را راه انداخت و ایمیلی با این مضمون که "من چنینم و چنانم و جامع العلوم هستم و هلویی هستم واسه خودم و اینها" به دربار شاده مذکور فرستاد و به وی پیشنهاد داد که در یک کمیسیون پزشکی متشکل از اطبا حاذق، حد علم و دانش وی را بسنجند و در صورت تایید، اجازه آغاز تشخیص و درمان را به او بدهند. پادشاه که تعدد زوجات و خیل عظیم زن ها در اندرونی راضیش نمیکرد، دائم در حال چت کردن و وبکم دادن به دوست دخترهایش از اقصانقاط جهان بود و ازین رو همیشه آنلاین بود. ایمیل تایم را آنا دریافت کرد و پاسخ داد. اولش که از سن تایم باخبر شد خواست برایش شیشکی بفرستد ولی باز با خودش گفت شاید خدا شفای پسرم را در دست این جوان قرار داده باشد و با احترام به تایم نوشت که پیشنهاد او را میپذیرد و الساعه هواپیمای شخصیش را میفرستد که تایم را به قصر او ببرند.تایم که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت صورتش را صفا داد و لباس های پلوخوریش را پوشید و منتظر شد. عاقبت هواپیمای پادشاه رسید و تایم را با چشمان بسته و در سکوتی مخوف به قصر بردند. کمیسیون پزشکی تشکیل شد و به اتفاق آرا، تایم پزشکی قابل اطمینان و جامع العلوم شناخته شد. شاهزاده را به او سپردند و در کمتر از سی دقیقه بیماری او توسط تایم تشخیص داده شد و زمان به دقیقه پنجاه و نه رسید که درمان نیز با موفقیت پایان یافت و شاهزاده شاد و قبراق از بستر بیماری بلند شد و دوان شد به سوی پدر. تایم شاد از سربلندیش به سوی شاه رفت تا به وعده اش وفا کند و سی ثانیه جایش را به او بدهد. گرچه برای پادشاه که دل و دین در گرو کرسیش داشت سخت بود اما سعی کرد سی ثانیه خودش را با چت کردن با عسل از پایتخت سرگرم کند تا به وعده اش هم وفا کرده باشد. سی ثانیه دوری از تخت شاهی مثل زهر در کامش ریخته شد گرچه این زهر به حضور عسل قابل تحمل گشت. تایم سی ثانیه اش تمام و حس جاه طلبی ش ارضا نشد که هیچ، تازه بیدارهم شد! در همان لحظه حس کرد هیچ از علوم جامع را دیگر به خاطر نمیآورد و یادش آمد در لحظه عبور شهاب سنگ گفته بود اگر چنین علم آنی را داشته باشم هیچ پاپی قدرت و جاه نخواهم شد و جز به یاری خلق به هیچ چیز دیگری نخواهم اندیشید و اگر غیر ازین شد کائنات این علم را بر من روا ندارد...
پایان داستان هفتم (آقای صاد)
ان شب اقای تایم غرق در رویا بافی اش در باره ی بزرگترین و پولدار ترین جراح مغز شدن دنیا بود که خوابش برد . صبح که بلند شد اول سعی کرد کتابایی که تا حالا بهشون دست زده بود یاد اوری کنه که یه وقت خدایی نکرده از یادش نرفته باشه . بعد از یک کنکاش ده دقیقه ای متوجه شد که همه چی سر جاشه و هیچ کدوم از اطلاعات از ذهنش نپریده خوشحال از این اتفاق دوان دوان به سمت دانشگاه به راه افتاد تا خودش را به جهانیان معرفی کند در راه به یاد کتابی که غیر مجاز از یک نویسنده در یک وبلاگ منتشر شده بود افتاد اسم کتاب نشت نشا بود یادش امد که در ان گفته اند مملکت ان ها نخبه کش است و نتیجه گرفت اگر الان به دانشگاه برود او را در نطفه خفه میکنند و اجازه ی شکوفایی به او نمیدهند بنا بر این به خانه برگشت و با پولی که برای ازدواج با ناز خاتون کنار گذاشته بود بلیطی به مقصد یکی از کشور های شاخ افریقا که ویزا نمیخواست گرفت اسباب اساسیه را جمع کرد برای پیچاندن مملکت(لازم بذکر است به بهانه ی تحقیقات در ان کشور دوست و همسایه و گرو گذاشتن مبلغی مسئله ی سربازی را هم پیچاند) خلاصه یک هفته ای راه افتاد سوار هواپیما که شد خوش خوشان از این که همه چیز تمام شده داشت به اینده اش با حوری های خارجکی فکر میکرد که ناگهان هواپیمایی که سوارش بود به دلیل فرسودگی و قدیمی بودن بالش کنده شد و سقوط کرد...وقتی چشم هایش را باز کرد دید در یک بیمارستان خارجکی هست از انجا که باقی قضیه را در فیلم ها دیده بود سریع رفت سراغ اصل مطلب و اطلاعات مغزش را زیر رو رو کرد و دید که ای دل غافل همه ی اطلاعات از ذهنش پریده است.
پایان داستان هشتم (رها)
اندکی بعد تایم چشم هایش را باز کرد.
اه دوباره این جوانک پیر چشم هایش را باز کرد !حق بدهید شما هم اگر هم سن و سال من بودیدو یک جوانک یک لا قبا به عبارت دقیق 17 سال و 363 روز و 12 ساعت و سه دقیقه و29 ثانیه علافتان می کرد دقیقا به همین اندازه دقیقا و بلکه حتی بیشتر گله مند می شدید .از انجام کارم ناراضی نیستم اما حد اقل می بایست به اندازه ی منشی مطبش هم که شده به من استراحت می داد حداقل روزهای تعطیل!بلی به غیر از این 17 سال در تمام عمرم با این همه نکرارو عادت و روز مرگی مواجه نشده بودم.اه!اما چیزی که در این17 سال معاشرت اجباری با این جوانک فهمیدم مکانیسم تغیرات بسیار جالبش است .چه موجود عجیبی است.شروع می کنم برایتان از گفتن ما که انگار محکومیم به این روال زوال ....17 سال و اندی پیش را شما در ابتدای داستان خواندید در ادامه همان شب که برای دومین بار طالع من و این جوانک منحوس به هم گره خورد پیش بینی اش را نمی کردم که اینقدر راحت طلب و زیرک باشد اما ارزویشتکرار هر شب این شب بود... این طور است که من در طول این 17 سال هر شب باید یک ارزویش را براورده کنم از رسالتم گلایه نمی کنم اما قرار نبود که این گونه شود...بیخیال قصه ی غصه های ما.می خواستم از تایم برایتان بگویم در حین این امداد اجباری سیر زوالش را دیده ام تایم جوان زیرکی بود اما هدف را فراموش کرده بود که انچه که به دست می اورد تنها بهانست و مهم جنگ است برای رسیدن .این طور بود که تایم تبدیل شدن به انسانی قوی را با ترس موهوم از دست دادن من تاخت زد سال هاست که می بینم سیر نمی شود دنبال دوایی است برای تسکین اما همچنان بیهوده می دود...
پایان داستان نهم (بانوی نیمه شب)
زمانی که آقای تایم از خواب بیدار شد انبوهی از اطلاعات مقابل چشم هاش رژه رفتند. با ترس و وحشت بلند شد و تمام لباسهاش رو در آورد و پرید داخل حمام و 67 دقیقه زیر دوش آب جوش موند و 3 تا صابون و تمام شامپو رو روی بدنش خالی کرد چون اون حالا کاملا درباره انواع میکروبها و باکتریها و انگل های موجود در اطرافش و حتی در بدن خودش اطلاعات داشت و میدونست که هر باکتری چه بیماریهای وحشتناکی که بوجود نمیاره. بعد از اینکه از حموم بیرون اومد نیم ساعت تمام رو به مسواک زدن اختصاص داد و بعد لباسهای تازه ای رو که دیروز خریده بود انداخت توی وایتکس و بعد سعی کرد اونهارو اطو کنه و بالاخره لباس تنش کنه پس اونهارو بعد از 40 دقیقه از وایتکس خارج کرد و شروع به اطو زدن اونها کرد که در اثر استنشاق وایتکس بخار شده دچار مسمویت شد و بدرود حیات گفت.

گاو قهوه ای پشت چمن های عصر حجر
تقدیم به آنشرلی با موهای به رنگ شب
گالری نقاشی مداد رنگی صفر و نیم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون ...

دریافت کد آیکون های زیبا سازی وبلاگ
پیشنهاد :
PianoNocturn موسیقی بی کلام برای وبلاگ / خانه ای در کویر و پایان داستان جانی روداری و رفقا / دختر همسایه / زمان به وقت میخک آقای صفر و نیم/حكايت پسر بي ذوق پادشاه ! طنز /رنگ بازی / همچو حافظ به رغم مدعیان .../ و اینجا