کلیله و دمنه - 5
و چون پرده شرم بدريد مبغوض گردد، و بايذا مبتلا شود و شادي در دل او بپژمرد، و استيلاي غم خرد را بپوشاند، و ذهن و كياست و حفظ و حذاقت براطلاق در تراجع افتد، و آن كس كه بدين آفات ممتحن گشت هرچه گويد و كند برو آيد، و منافع راي راست و تدبير درست در حق وي مضار باشد، و هركه او را امين شمردي در معرض تهمت آرد فو گمانهاي نيك دوستان در وي معكوس گردد، و بگناه ديگران ماخوذ باشد، و هركلمتي و عبارتي كه توانگري را مدح است درويشي را نكوهش است: اگر درويش دلير باشد برحمق حمل افتد، و اگر سخاوت ورزد باسراف و تبذير منسوب شود، و اگر در اظهار حلم كوشد آن را ضعف شمرند، وگر بوقار گرايد كاهل نمايد،و اگر زبان اوري و فصاحت نمايد، و اگر زبان آوري و فصاحت نمايد بسيارگوي نام كنند، و گر بمامن خاموشي گريزد مفحم خوانند
و مرگ بهمه حال از درويشي و سوال مردمان خوشتر است، چه دست دردهان اژدها كردن. و از پوزشير گرسنه لقمه ربودن بر كريم اسانن تر از سوال لئيم و بخيل. و گفتهاند «اگر كسي بناتوانيي درماند كه اميد صحت نباشد، يا بفراقي كه وصال بر زيارت خيال مقصور شود، يا غريبيي كه نه اميد باز آمدن مستحكم است و نه اسباب مقام مهيا، يا تنگ دستيي كه بسوال كشد، زندگاني او حقيقت مرگ است عين راحت. »
و بسيار باشد كه شرم و مروت از اظهار عجز و احتياج مانع ميآيد و فرط اضطرار برخيانت محرض، تا دست بمال مردمان دراز كند، اگرچه همه عمر ازان محترز بوده است. و علما گويند «وصمت گنگي بهتر از بيان دروغ، و سمت كند زفاني اولي تر از فصاحت بفحش، و مذلت درويشي نيكوتر از عز توانگري از كسب حرم. »
و جون زر از سوراخ برداشتند و زاهد و مهمان قسمت كردند من ميديدم كه زاهد در خريطه اي ريخت و زيربالين بنهاد. طمع در بستم كه چيزي ازان بازآرم. مگر بعضي از قوت من بقرار اصل باز شود و دوستان و بذاذر باز به دوستي و صحبت من ميل كنند. چون بخفت قصد آن كردم. مهمان بيدار بود چوبي بر من زد. از رنج آن پاي كشان بازگشتم و بشكم در سوراخ رفتم و توقفي كردم تا درد بياراميد. آن آز مرا بازبرانگيخت و بار ديگر بيرون آمدم. مهمان خود مترصد بود، چوبي بر تارك من زد چنانكه از پاي درآمدم و مدهوش بيفتاد. بسيار حيلت بايست تا بسوراخ باز رفتم و با خود گفتم:
و بحقيقت درد آن همه زخمها همه مالهاي دنيا بر من مبغض گردانيد فو رنج نفس و ضعف دل من بدرجتي رسيد كه اگر حمل آن برپشت چرخ نهند چون كوه بيارامد، وگر سوز آن در كوه افتد چون چرخ بگردد
و در جمله مرا مقرر شد كه مقدمه همه بلاها و پيش آهنگ همه آفتها طمع است، و كلي رنج و تبعت اهل عالم بدان بي نهايت است،كه حرص ايشان را عنان گرفته ميگرداند، چنانكه اشتر ماده را كودك خرد بهرجانب ميكشد. و انواع هول و خطر و موونت حضر و مشقت سفر براي دانگانه بر حريص آسان تر كه دست دراز كردن براي قبض مال برسخي. و بتجربت ميتوان دانست كه رضا بقضا و حسن مصابرت در قناعت اصل توانگري و عمده سروريا ست.
گرت نزهت همي بايد بصحراي قناعت شو
كه آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و بادر با
و حكما گفتهاند «يكفيك نصيبك شح القوم. » و هيچ علم چون تدبير راست، و هيچ پرهيزگاري چون باز بودن از كسب حرام، و هيچ حسب چون خوش خويي، و هيچ توانگري چون قناعت نيست.
نشود شسته جز به بيطمعي
نقشهاي گشادنامه عار
و سزاوارتر محنتي كه دران صبر كرده شود آنست كه در دفع آن سعي نمودن ممكن نباشد. و گفتهاند «بزرگتر نيكوييها رحمت و شفقت است، و سرمايه دوستي مواسا با اصحاب، و اصل عقل شناختن بودني از نابودني و سماحت طبع بامتناع طلب آن. » و كار من بتدريج بدرجتي رسيد كه قانع شدم و بتقدير آسماني راضي گشتم.
باد بيرون كن زسر تا جمع گردي
بهرآنك خاك را جز باد نتواند پريشان داشتنن
وضرورت از خانه زاهد بدان صحرا نقل كردم. و كبوتري با من دوستي داشت ,ومحبت او رهنماي مودت زاغ شد ,آنگاه زاغ با من حال لطف و مروت تو باز گفت ,و نسيم شمايل تو از بوستان مفاوضت او بمن رسيد ,و ذكر مكارم تو مستحث و متقاضي صداقت و زيارت گشت ,كه بحكايت صفت همان دوستي حاصل آيد كه بمشاهدت صورت
ياقوم اذني لبعض الحي عاشقه
والاذن تعشق قبل العين احيانا
و در اين وقت او بنزديك تو ميآمد , خواستم بموافقت او بيايم و بسعادت ملاقات تو موانستي طلبم و از وحشت عربت باز رهم , كه تنهائي كاري صعب است , و در دنيا هيچ موانستي طلبم و از وحشت غربت باز رهم ,كه تنهائي كاري صعب است , و در دنيا هيچ شادي چون صحبت و مجالست دوستان نتواند بود؛ و رنج مفارقت باري گرانست , هر نفس را طاقت تحمل آن نباشد؛ و ذوق مواصلت شربتي گوارنده ست كه هر كس ازان نشكيبد
والذ ايام الفتي و احبه
ما كان يزجيه مع الاحباب
و بحكم اين تجارب روشن ميگردد كه عاقل را از حطام اين دنيا بكفاف خرسند بايد بود ,و بدان قدر كه حاجات نفساني فرو نماند قانع گشت ,و آن نيك اندكست , قوتي و مسكني ,چه اگر همه دنيا جمله يك دنيا را بخشند فايده همين باشد كه حوايج بدان مدفوع گردد , و هر چه ازان بگذرد از انواع نعمت و تجمل همان شهوت دل و لذت چشم باقي ماند , و بيگانگان را دران شركت تواند بود. من اكنون در جوار تو آمدم و بدوستي و بذاذري تو مباهات مينمايم و چشم ميدارم كه منزلت من در ضمير تو همين باشد.
چون موش از اداي اين فصول بپرداخت باخه او را جوابهاي با لطف داد , و استيحاش او را بموانست بدل گردانيد و گفت:
لله در النائبات فانها
صدا اللئام و صيقل الاحرار
و سخن تو شنودم و هر چه گفتي آراسته و نيكو بود , و بدين اشارات دليل مردانگي و مروت و برهان آزادگي و حريت تو روشن شد. ليكن تورا بسبب اين غربت چون غمناكي ميبينم , زنهار تا آن را در خاطره جاي ندهي , كه گفتار نيكو آنگاه جمال دهد كه بكردار ستوده پيوندد. و بيمار چون وجه معالجت بشناخت اگر بران نرود از فايده علم بي بهر ماند؛علم خود را در كار بايد داشت و از ثمرات عقل انتفاع گرفت , و باندكي مال غمناك نبود
قليل المال تصلحه فيبق
و لا يبقي الكثير مع الفساد
و صاحب مروت اگر چه اندك بضاعت باشد هميشه گرامي و عزيز روزگار گذارد , چون شير كه در همه جاي مهابت او نقصان نپذيرد اگر چه بسته و در صندوق ديده شود و باز توانگر قاصر همت ذليل نمايد , چون سگ كه بهمه جاي خوار باشد اگر چه بطوق و خلخال مرصع آراسته گردد.
نيك درانست كه داندخود
چشمه حيوان زنم پارگين
اين غربت را در دل خود چندين وزن منه , كه عاقل هركجا بعقل خود مستظهر باشد. و شكر در همه ابواب واجبست , و هيچ پيرايه در روز محنت چون زيور صبر نيست. قال النبي صلي الله عليه (خير ما اعطي الانسان لسان شاكر و بدن صابر و قلب ذاكر ). صبر بايد كرد و در تعاهد قلب ذاكر كوشيد , چه هر گاه كه اين باب بجاي آورده شد وفود خير وسعادت روي بتو آرد , و افواج شادكامي و غبطت در طلب تو ايستد , چنانكه آب پستي جويد و بط آب ,كه اقسام فضايل نصيب اصحاب بصيرتست؛ و هرگز بكاهل متردد نگرايد و از وي همچنان گريزد كه زن جوان شبق از پير ناتوان. و اندوه ناك مباش بدانچه گوئي مالي داشتم و در معرض تفرقه افتاد؛كه مال و تمامي متاع دنيا ناپاي دار باشد ,چون گوئي كه در هوا انداخته آيد نه بر رفتن او را وزني توان نهاد و نه فرود آمدن را محلي
والدهر ذودول تنقل في الوري
ايا مهن تنقل الافيا
و علما گفتهاند (چند چيز را ثبات نيست: سايه ابرو دوستي اشرار و عشق زنان و ستايش دروغ و مال بسيار ). و نسزد از خردمند كه ببسياري مال شادي كند و به اندكي آن غم خورد ,و بايد مال خود آن را شمرد كه بدان هنري بدست آرد و كردار نيك مدخر گرداند ,چه ثقت مستحكم است كه اين هر دو نوع از كسي نتوان ستد ,و حوادث روزگار و گردش چرخ را دران عمل نتواند بود. و نيز مهيا داشتن توشه آخرت از مهمات است ,كه مرگ جز ناگاه نبايد و هيچ كس را دران مهلتي معين و مدتي معلوم نيست
پاي بر دنيا نه و بر دوزخ چشم نام و ننگ
دست در عقبي زن و بر بند راه فخر و عار
و پوشيده نماند كه تو از موعظت من بي نيازي و منافع خويش را از مضار نيكو بشناسي ,لكن خواستم كه ترا بر اخلاق پسنديده و عادات ستوده معوني واجت دارم و حقوق دوستي و هجرت تو بدان بگزارم. و تو امروز بذاذر مائي و در آنچه مواسا ممكن گردد از همه وجوه ترا مبذولست.
چون زاغ ملاطفت باخه در باب موش بشنود تازه ايستاد ,واو را گفت: شادكردي مرا و هميشه از جانب تو اين معهود است. و تو هم بمكارم خويش بنازد و شاد و خرم زي ,چه سزاوار كسي بمسرت و ارتياح اوست كه جانب او دوستان را ممهد باشد ,و بهر وقت جماعتي از برادران در شفقت و رعايت و اهتمام و حمايت او روزگار گذارند ,و او درهاي مكرمت و مجاملت را بريشان گشاده دارد ,و در اجابت التماس و قضاي حاجت ايشان اهتزاز و استبشار واجب بيند؛و زبان نبوت از اين معني عبارت ميفرمايد كه خيار كم احاسنكم اخلاقا الموطوون اكنافا الذين يالفون و يولفون.
و اگر كريمي در سر آيد دست گير او كرام توانند بود , چنانكه پيل اگر در خلاب بماند جز پيلان او را از آنجا بيرون نتوانند آورد. و عاقل هميشه در كسب شرف كوشد و ذكر نيكو باقي را بفاني خريده باشد و اندكي بسيار فروخته
يشتري الحمد با غلي بيعه
اشتراء الحمد ادني للربح
و محسود خلايق آن كس تواند بود كه نزديك او زينهاريان ايمن گشته بسيار يافته شود ,و بر در او سايلان شا كرفراوان ديده آيد. و هر كه در نعمت او محتاجان را شركت نباشد او در زمره توانگران معدود نگردد ,و آنكه حيات در بدنامي و دشمنايگي خلق گذارد نام او در جمله زندگان برنيايد.
زاغ در اين سخن بود كه از دور آهوي دوان پيدا شد. گمان بردند كه او را طالبي باشد. باخه در آب جست و زاغ بر درخت پريد و موش در سوراخ رفت. آهو بكران آب رسيد ,اندكي خورد ,چون هراساني بيستاد. زاغ چون اين حال مشاهدت كرد در هوا رفت و بنگريست كه بر اثر او كسي هست. بهر جانب چشم انداخت كسي را نديد. باخه را آواز داد تا از آب بيرون آمد و موش هم حاضر گشت.
پس باخه چون هراس آهو بديد ,و در آب مينگريست و نمي خورد ,گفت: اگر تشنه اي آب خورد و باك مدار ,كه هيچ خوفي نيست. آهو پيشتر رفت. باخه او را ترحيب تمام واجب داشت و پرسيد كه: حال چيست و از كجا ميآئي؟ گفت: من در اين صحراها بودمي و بهر وقت تير اندازان مرا از جانبي بجانبي ميراندند. و امروز پيري را ديدم صورت بست كه صياد باشد , اينجا گريختم. باخه او را گفت: مترس كه در اين حوالي صياد ديده نيامده ست ,و ما دوستي خود ترا مبذول داريم ,و چرا خور بما نزديك است.
آهو در صحبت ايشان رغبت نمود و در آن مرغزار مقام كرد. و ني بستي بود كه ايشان در آنجا جمله شدندي و بازي كردندي و سرگذشت گفتندي. روزي زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتي آهو را انتظار نمودند نيامد. دل نگران شدند ,و چنانكه عادت مشفقانست تقسم خاطر آورد ,و انديشه بهر چيز كشيد. موش و باخه زاغ را گفتند: رنجي برگيرد و در حوالي ما بنگر تا آهو را اثري بيني. زاغ تتبع كرد ,آهو را در بند ديد ,بر فور باز آمد و ياران را اعلام داد. زاغ و باخه موش را گفتند كه: در اين حوادث جز بتو اميد نتواند داشت ,كه كار از دست ما بگذشت ,
درياب كه از دست تو هم در گذرد
موش بتگ ايستاد و بنزديك آهو آمد و گفت: اي بذاذر مشفق ,چگونه در اين ورطه افتادي با چندان خرد و كياست و ذكا و فطنت؟ جواب داد كه: در مقابله تقدير آسماني. كه نه آن را توان ديد و نه بحيلت هنگام آن را در توان يافت ,زيركي چه سود دارد؟ دراين ميانه باخه برسيد ,آهو را گفت: كه اي بذاذر ,آمدن تو اينجا بر من دشوارتر از اين واقعه است , كه اگر صياد بما رسد و موش بندهاي من بريده باشد بتنگ با او مسابقت توانم كردن ,و زاغ بپرد ,و موش در سوراخ گريزد ,و تو نه پاي گريز داري و نه دست مقاومت ,اين تجشم چرا نمودي؟ باخه گفت: چگونه نيامدمي و بچه تاويل توقف روا داشتمي ,و از آن زندگاني كه در فراق دوستان گذرد چه لذت توان يافت؟ و كدام خردمند آن را وزني نهاده ست و از عمر شمرده؟ ويكي از معونت بر خرسندي و آرامش نفس در نوايب ديدار برادران است و مفاوضت ايشان در آنچه بصبر و تسلي پيوندد و فراغ و رهايش را متضمن باشد ,كه چون كسي در سخن هجر افتاد حريم دل او غم را مباح گردد و بصر و بصيرت نقصان پذيرد و راي و رويت بي منفعت ماند. و در جمله متفكر مباش,كه همين ساعت خلاص يابي و اين عقده گشاده شود. ودر همه احوال شكر واجب است ,كه اگر زخمي رسيدي و بجان گزندي بودي تدارك آن در ميدان وهم نگنجيدي ,و تلافي آن در نگارخانه هوش متصور ننمودي
لاتبل بالخطوب مادمت حيا
كل خطب سوي المنيه سهل
باخه هنوز اين سخن ميگفت كه صياد از دور آمد. موش از بريدن بندها پرداخته بود. آهو بجست و زاغ بپريد و موش در سوراخ گريخت. صياد برسيد,پاي دام آهو بريده يافت ,در حيرت افتاد. چپ و راست نگريست ,ناگاه نظر بر باخه افگند ,او را بگرفت و محكن ببست و روي بازو نهاد. در ساعت يارانش جمله شدند و كار باخه را تعرفي كردند.
معلوم شد كه در دام بلاست.
موش گفت: هرگز خواهد بود كه اين بخت خفته بيدار گردد و اين فتنه بيدار بيارامد؟ و آن حكيم راست گفته است كه «مردم هميشه نيكو حالست تا يك بار پاي او در سنگ نيامده ست چون يك كرت در رنج افتاد و ورغ نكبت سوي او بشكست هرساعت سيل آفت قوي تر و موج محنتها يل تر ميگردد.
فسحقا لدهر ساورتني همومه
وشلت يد الايام ثمت تبت
و هرگاه كه دست در شاخي زند بار ديگر در سر آيد ,و مثلا سنگ راه در هر گام پاي دام او باشد ». و آنگاه كدام مصيبت را بر فراق دوستان برابر توان كرد؟ كه سوز فراق اگر آتش در قعر دريا زند خاك ازو بر آرد ,و اگر دود بآسمان رساند رخسار سپيد روز سياه گردد
يهم الليالي بعض ما انا مضمر
ويثقل رضوي دون ما انا حامل
از هجر تو هر شبم فلك آن زايد
كان رنج اگر مهر كشد بر نايد
وانچ از تو بر اين خسته روان ميآيد
در برق جهنده سوز آن بگزايد
و از پاي ننشست اين بخت خفته تا دست من بر نتافت ,و چنانكه ميان من و اهل و فرزند و مال جدائي افگنده بود دوستي را كه بقوت صحبت او ميزيستم از من بربود ,روي رزمه ياران و واسطه قلاده بذاذان ,كه مودت او از وجه طمع مكافات نبود ,لكن بناي آن را بدواعي كرم و عقل و وفا و فضل تاكيدي بسزا داده بود ,چنانكه بهيچ حادثه خلل نپذيرفتي. و اگر نه آنستي كه تن من براين رنجها الف گرفته است و در مقاسات شدايد خو كرده در اين حوادث زندگاني چگونه ممكن باشدي و بچه قوت با آن مقاومت صورت بنددي؟
و هوونت الخطوب علي حتي
كاني صرت امنحها الودادا
انكرها و منبتها فوادي
و كيف تنكر الارض القتادا
واي به اين شخص درمانده بچنگال بلا، اسير تصاريف زمانه، و بسته تقلب احوال، آفات بر وي مجتمع و خيرات او بي دوام، چون طلوع و غروب ستاره كه يكي در فراز مينمايد و ديگري در نشيب، اوج و حضيض آن يكسان و بالا و پست برابر. وغم هجران مانند جراحتي است كه چون روي بصحت نهد زخمي ديگر بران آيد و هر دو بهم پيوندد، و بيش اميد شفا باقي نماند. و رنجهاي دنيا بديدار دوستان نقصان پذيرد، آن كس كه ازيشان دورافتد تسلي از چه طريق جويد و بكدام مفرح تداوي طلبد؟
زاغ و آهو گفتند: اگر چه سخن ما فصيح و بليغ باشد باخه را هيچ سود ندارد. بحسن عهد آن لايق تر كه حيلتي انديشي كه متضمن خلاص او باشد، كه گفتهاند «شجاع و دلير روز جنگ آزموده گردد، و امين وقت داد و ستد، و زن و فرزند در ايام فاقه، و دوست و بذاذر در هنگام نوايب. »
موش آهو را گفت:حيلت آنست كه تو از پيش صياد درآيي و خويشتن برگذر او بيفگني. و خود را چون ملول مجروح بدو نمايي. و زاغ بر تو نشيند چنانكه گويي قصد تو دارد. چندانكه چشم صياد بر تو افتاد لاشك دلدر تو بندد، باخه را با رخت بنهد و روي بتو آرد، هرگاه كه نزديك آمد لنگان لنگان از پيش او ميرو، اما تعجيل مكن تا طمغ از تو نبرد. و من بر اثر او ميآيم، اميد چنين دارم كه شما هنوز در تگاپوي باشيد كه من بند باخه ببرم و او را مخلص گردانم.
همچنين كردند. و صياد در طلب آهو مانده شد،
ون باز آمد باخه را نديد،و بندهاي تبره بريده يافت. حيران شدو تفكري كرد، اول دربريدن بند آهو، و باز آهو خود را بيمار ساختن و نشستن زاغ بروي، و بريدن بند باخه. بترسيد و از بيم خون در تن وي چون شاخ بقم شد و پوست براندام وي چون زغفران شاخ گشت. و انديشيد كه «اين زمين پريانست و جادوان، زودتر بازبايد رفت. » و با خود گفت:
آهو و زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ايمن و مرفه سوي مسكن، رفت بيش نه دست بلا بدامن ايشان رسيد و نه چشم بد رخسار فراغ ايشان زرد گردانيد. بيمن وفاق عيش ايشان هر روز خرم تر بود و احوال هر ساعت منتظم تر.
اينست داستان موافقت دوستان و مثل مرافقت بذاذران و مظاهرت ايشان در سرا و ضرا و شدت و رخا و فرط ايستادگي كي هر يك در حوادث ايام و نوايب زمانه بجاي آوردند. تا ببركات يك دلي و مخالصت، و ميامن هم پشتي و معاونت، از چندين ورطه هايل خلاص يافتند، و عقبات آفات پس پشت كردند.
و خردمند بايد كه در اين حكايات بنور عقل تاملي كند، كه دوستي جانوران ضعيف را، چون دلها صافي ميگردانند و در دفع مهمات دست در دست مينهند، چندين ثمرات هنبي و نتايج مرضي ميباشد، اگر طايفه عقلا از اطن نوع مصادقتي بنا نهند و آن را بر اين ملاطفت بپايان رسانند فوايد آن همه جوانب را چگونه شامل گردد،و منافع و عوارف آن برصفحات هريك برچه جمله ظاهر شود.
ايزد تعالي كافه مومنان را سعادت توفيق كرامت كناد، و درهاي علم و حكمت بريشان گشاده گرداناد، بمنه وطوله و قوته و حوله.
باب البوم و الغراب
راي گفت برهمن را كه: شنودم داستان دوستان موافق و مثل بذاذران مشفق. اكنون اگر دست دهد بازگويد از جهت من مثل دشمني كه بدو فريفته نشايد گشت اگرچه كمال ملاطفت و تضرع و فرط مجاملت و تواضع در ميآن آرد و ظاهر را هرچه آراسته تر بخلاف باطن نمايد و دقايق تمويه و لطايف تعميه اندران بكار برد.
برهمن گفت:خردمند بسخن دشمن التفات ننمايد و زرق و شعوذه او را در ضمير نگذارد و هرچه از دشمن دانا و مخالف داهي تلطف و تودد بيش بيند در برگماني و خويشتن نگاه داشتن زيادت كند و دامن ازو بهتر درچيند، چه اگر غفلتي ورزد و زخم گاهي خالي گذرد هراينه كمين دشمن گشاده گردد، و پس از فوت فرصت و تعذر تدارك، پشيماني دست ندهد، و بدو آن رسد كه ببوم رسيد از زاغ. راي پرسيد كه: چگونه است آن؟ گفت:
آوردهاند كه در كوهي بلند در ختي بود بزرگ، شاخهاي آهخته ازو جسته، و برگ بسيار گرد او درآمده. و دران قريب هزار خانه زاغ بود. و آن زاغان را ملكي بود كه همه در فرمان و متابعت او بودند ي، و اوامر و نواهي او را در ل و عقد امتثال نمودند ي. شبي ملك بومان بسبب دشمنايگي كه ميان بوم و زاغست بيرون آمد و بطريق شبيخون برزاغان زود و كام تمام براند، و مظفر و منصور و مويد و مسرور بازگشت.
ديگر روز ملك زاغان لشكر را جمله كرد و گفت: ديديد شبيخون بوم ودليري ايشان؟ و امروز ميان شما چند كشته و مجروح و پركنده و بال گسسته است، و از اين دشوارتر جرات ايشان است و وقوف برجايگاه و مسكن، و شك نكنم كه زود بازآيند وبار دوم دست برد بار اول بنمايند. و هم از آن شربت نخست بچشانند. در اين كار تامل كنيد و وجه مصلحت باز بينيد.
و درميان زاغان پننج زاغ بود بفضيلت راي و مزيت عقل مذكور و بيمن ناصيت و اصابت تدبير مشهور، و زاغان در كارها اعتماد براشارت و مشاورت ايشان كردندي. در حوادث بجانب ايشان مراجعت نموددني،و ملك راي ايشان را مبارك داشتي و در ابواب مصالح از سخن ايشان نگذشتي. يكي را از ايشان پرسيد كه: راي تو دراين حادثه چه بيند؟ گفت: اين رايي است كه پيش از ما علما بودهاند و فرموده كه «چون كسي از مقاومت دشمن عاجز آمد بترك اهل و مال و منشاء و مولد ببايد گفت و روي بتافت، كه جنگ كردن خطر بزرگست، خاصه پس ازهزيمت، و هركه بي تامل قدم دران نهاد برگذر سيل خواب گه كرده باشد. و در تيزآب خشت زده، چه برقوت خود تكيه كردن وبزور و شجاعت خويش فريفته شدن از حزم دور افتد، كه شمشير دو روي دارد، واين سپهر كوژپشت شوخ چشم روزكور است، مردان را نيكو نشناسد و قدر ايشان نداند، و گردش او اعتماد را نشايد
اي كه بر چرخ ايمني، زنهار
تكيه برآب كرده اي، هش دار».
ملك روي بديگري آورد و پرسيدكه: تو چه انديشيده اي؟ گفت: آنچه او اشارت ميكند. از گريختن و مركز خالي گذاشتن، من باري هرگز نگويم،و در خرد چگونه درخورد در صدمت نخست اطن خواري بخويشتن راه دادن و مسكن و وطن را پدرود كردن؟ بصواب آن نزديك تر كه اطراف فراهم گيريم و روي بجنگ آريم.
چون باد، خيز و آتش پيگار برافروز
چون ابر، و روز ظفر بي غبار كن
كه پادشاه كامگار آن باشد كه براق همتش اوج كيوان را بسپرد، و شهاب صولتش ديو فتنه را بسوزد. و حالي مصلحت درآنست كه ديدبانان نشانيم و از هرجانب كه عورتيست خويشتن نگاه داريم. اگر قصدي پيوندند ساخته و آماده پيش رويم، و كارزار به وجه بكنيم و روزگار دراز در آن مقاتلت بگذرانيم، يا ظفر روي نمايد يا معذور گشته پشت بدهيم. چه پادشاهان بايد كه روز جنگ و وقت نام و ننگ بعواقب كارها التفات ننمايند و بهنگام نبرد مصالح حال و مآل را بي خطر شمرند.
از غرب سوي شرق زن بد خواه را بر فرق زن
بر فرق او چون برق زن مگذار ازو نام و نشان
ملك وزير سوم را گفت: راي تو چيست؟ گفت: من ندانم كه ايشان چه ميگويند، لكن آن نيكوتر كه جاسوسان فرستيم و منهيان متواتر گردانيم و تفحص حال دشمن بجاي آريم و معلوم كنيم كه ايشان را بمصالحت ميلي هست، و بخراج از ماخشنود شوند و ملاطفت ما را بقول استقبال نمايند. اگر از اين باب ميسر تواند گشت، و بوسع طاقت و قدر امكان در آن معني رضا افتد، صلح قرار دهيم و خراجي التزام نماييم تا از باس ايشان ايمن گرديم و بياراميم؛ كه ملوك را يكي از رايهاي صائب و تدبيرهاي مصيب آنست كه چون دشمن بمزيد استيلا و بمزيت استعلا مستثني شد، و شوكت و قدرت او ظاهر گشت،و خوف آن بود كه فساد در ممالك منتشر گردد، و رعيت در معرض تلف و هلاك آيند كعبتين دشمن بلطف باز مالند و مال را سپر ملك و ولايت و رعيت گردانند، كه در شش در داو دادن و ملكي بندبي باختن از خرد و حصافت وتجربت و ممارست دور باشد
اگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
ملك وزير چهارم را گفت: تو هم اشارتي بكن و آنچه فراز ميآيد باز نماي. گفت: وداع وطن و رنج غربت بنزديك من ستوده تر ازانكه حسب و نسب د رمن يزيد كردن، و دشمني را كه هميشه از ما كم بوده ست تواضع نمودن
با آنچه اگر تكلفها واجب داريم و مووننتها تحمل كنيم بدان راضي نگردند و در قلع و استيصال ما كوشند. و گفتهاند كه «كه نزديكي بدشمن آن قدر بايد جست كه حاجت خود بيابي،و دران غلو نشايد كرد، كه نفس تو خوار شود و دشمن را دليري افزايد، و مثل آن چون چوب ايستانيده است بر روي آفتاب، كه اگر اندكي كژ كرده آيد سايه او دراز گردد، وگر دران افراط رود سايه كمتر نمايد. » و هرگز ايشان از ما بخراج اندك قناعت نكند؛ راي ما صبر است و جنگ
هرچند علما از محاربت احتراز فرموده اند، لكن تحرز بوجهي كه مرگ در مقابله آن غالب باشد ستوده نيست
پنجم را فرمود: بيار چه داري، جنگ اولي تر، يا صلح، يا جلا؟ گفت: نزيبد مارا جنگ اختيار كنيم مادام كه بيرون شد كار ايشان را طريق ديگر يابيم. زيرا كه ايشان در جنگ از ما جره ترند و قوت و شوكت زيادت دارند. و عاقل دشمن را ضعيف نشمرد، كه در مقام غرور افتد، و هركه مغرور گشت هلاك شد. و پيش از اين واقعه از خوف ايشان ميانديشم، و از اينچه ديدم ميترسيدم، اگرچه از تعرض ما معرض بودند، كه صاحب حزم در هيچ حال از دشمن ايمن نگردد، درهنگام نزديكي از مفاجا انديشد، و چون مسافت در ميان افتد از معاودت، وگر هزيمت شود از كمين، و اگر تنها ماند از مكر. و خردمندتر خلق آنست كه از جنگ بپرهيزد چون ازان مستغني گردد و ضرورت نباشد،كه در جنگ نفقه و موونت از نفس و جان باشد، در ديگر كارها از مال و متاع. ونشايد كه ملك عزيمت بر جنگ بوم مصمم گرداند، كه هركه با پيل درآويزد زير آيد.
ملك گفت: اگر جنگ كراهيت ميداري پس چه بيني؟ گفت در اين كار تامل بايد كرد، و در فراز و نشيب و چپ و راست آن نيكو بنگريست، كه پادشاهان را به راي ناصحان آن اغراض حاصل آيد كه بعدت بسيار و لشكر انبوه ممكن نباشد. و راي ملوك بمشاورت وزيران ناصح زيادت نور گيرد،چنانكه آب دريا را بممد جويها مادت حاصل آيد.
و بر خردمند اندازه قوت و زور خود و مقدار مكيدت و راي دشمن پوشيده نگردد، وهميشه كارهاي جانبين بر عقل عرضه ميكند، و در تقديم و تاخير آن به انصار و اعوان كه امين و معتمد باشند رجوع مينمايد. چه هركه به راي ناصحان مقبول سخن تمام هنر استظهار نجويد درنگي نيفتد تا آنچه از مساعدت بخت و موافقت سعادت بدو رسيده باشد ضايع و متفرق شود. چه اقسام خيرات بدالت نسب و جمال نتوان يافت، لكن بوسيلت عقل و شنودن نصايح ارباب تجربت و ممارست بدست آيد.
و هركه از شعاع عقل غريزي بهرومند شد و استماع سخن ناصحان را شعار ساخت اقبال او چون سايه چاه پايدار باشد، نه چون نور ماه در محاق و زوال، دست مريخ سلاح نصرتش صيقل كند، و قلم عطارد منشور دولتش توقيع كند. و ملك امروز بجمال عقل ملك آراي متحلي است.
نرسد عقل اگر دو اسپه كند
در تگ وهم بي غبار ملك
و چون مرا دراين مهم عز مشورت ارزاني داشت ميخواهم كه بعضي جواب در جمع گويم و بعضي در خلا. و من چنانكه جنگ را منكرم تواضع و تذلل و قبول جزيت و خراج و تحمل عاري، كه زمانه كهن گردد و تاريخ آن هنوز تازه باشد، هم كار هم
نشوم خاضع عدو هرگز
ورچه بر آسمان كند مسكن
باز گنجشك را برد فرمان؟
شير روباه را نهد گردن؟
و كريم زندگاني دراز براي تخليد ذكر و محاسن آثار را خواهد. و اگر ناكاميي دراين حيز افتد و عاري بر وي خواهد رسيد كوتاهي عمر را بران ترجيح نهد،و تنگي گور را پناه منيع شمرد. و صراب نمي بينم ملك را اظهار عجز، كه آن مقدمه هلاك و داعي ضياع ملك و نفس است،و هر كه تن بدن در داد درهاي خير بروي بسته گردد ودر طريق حيلت او سدهاي قوي پيدا آيد.
و باقي اين فصول را خلوتي بايد تا بر راي ملك گذرانيده شود، كه سرمايه ظفر و نصرت و عمده اقبال و سعادت حزم است، اول الحزم المشورة. وبدين استشارت كه ملك فرمود و خدمتگاران را در اين مهم محرم داشت دليل حزم و ثبات و برهان خرد و وقار او هرچه ظاهر تر گشت
هركجا حزم تو فرود آيد
بركشد امن حصنهاي حصين
و پوشيده نماند كه مشاورت برانداختن رايهاست، وراي راست بتكرار نظر و تحصين سر حاصل آيد. و فاش گردانيدن اسرار از جهت پادشاهان ممكن باشد، يا از مشاوران، و رسولان، يا كساني كه دنبال خيانت دارند و گرد استراق سمع برآيند و آنچه بگوش ايشان رسد در افواه دهند، يآ طايفه اي كه در مخارج راي و مواقع آثار تامل واجب بينند و آن را بر نظاير آن از ظواهر احوال باز اندازند و گمانهاي خود را بران مقابله كنند. و هر سر كه از اين معاني مصون ماند روزگار را بران اطلاع صورت نبنندد و چرخ را دران مداخلت دست ندهد. و كتمان اسرار دو فايده دارد: اگر انديشه بنفاذ رسد ظفر بحاجت پيوندد، و اگر تقدير مساعدت ننمايد سلامت از عيب و منقصت.
و چاره نيست ملوك را از مستاشر معتمد و گنجور امين كه خزانه اسرار پيش وي بگشايند و گنج رازها بامانت و مناصحت وي سپارند و ازو در امضاي عزايم معونت طلبند، كه رجحان دارد باشارت او فوايد بيند، چنانكه نور چراغ بمادت روغن و، فروغ آتش بمدد هيزم. و هركرا متانت راي و مظاهرت كفات جمع شد
بدين پاي ظفر گيرد بدان دست خطر بندد.
و ايزدتعالي كه پيغامبر را عليه السلام مشاورت فرمود نه براي آن بود تا راي او را كه بامداد الهام ايزدي و فيض الهي مويد بود و تواتر وحي و اختلاف روح الامين عليه السلام بدان مقرون، مددي حاصل آيد، لكن اين حكم براي بيان منافع و تقرير فوايد مشورت نازل گشت تا عالميان بدين خصلت پسنديده متحلي گردند، وله الحمد الشاكرين. و واجب باشد بر خدمتگاران كه چون مخدوم تدبيري انديشد درانچه بصواب پيوندد او را موافقت نمايند، و اگر عزيمت او را بخطا ميلي بينند وجه فساد آن مقرر گردانند، و سخن برفق و مدارا رانند. وانگاه انواع فكرت بكار دارد تا استقامتي پيدا آيد و از هردو جانب راي مخمر وعزم مصمم شود. و هر وزير و مشير كه جانب مخدوم را از اين نوع تعظيم ننمايد، و در اشارت حق اعتماد نگزارد او را دشمن بايد پنداشت، و با چنين كس تدبير كردن براي مثالست كه مردي افسون ميخواند تا ديو يكي را بگيرد. چون نيكو نتواند خواند، و شرايط احكام اندران بجاي نتواند آورد، فروماند و ديو د روي افتد. و ملك از شنودن اين ترهات مستغني است ف كه بكمال حزم و نفاذعزم خاك در جشم ملوك زده است و از باس و سياست خويش در حريم ممالك پاسبان بيدار و ديدبان دوربين گماشته، چنانكه از شكوه و هيبت آن حادثه در سايه امن طلبيده است و فتنه در حمايت خواب بياراميده
از خواب گران فتنه سبك برنكد سر
تا ديده حزم تو بود روشن و بيدار
و چون پادشاه اسرار خويش را بر اين نسق عزيز و مستور داشت، و وزير كافي گزيد،و در دلهاي عوام مهيب بود، و حشمت او از تنسم ضمير و تتبع سر او مانع گشت، و مكافات نيكوكرداران و ثمرت خدمت مخلصان در شرايع جهان داري واجب شمرد، و زجر متعديان و تعريك مقصران فرض شناخت، و در انفاق حسن تقدير بجاي آورد سزوار باشد كه ملك او پايدار باشد و دست حوادث مواهب زمانه ازوي نتواند روبد، و در خدمت او گردد
دهر خائن راست كار و چرخ ظالم دادگر
چه مقرر است كه همگنان را در كسب سعادت و طلب دولت حركتي بباشد و هريك فراخور حال خود از آن جهت سودايي بپزد، اما يافتن آن بقوت همت و ثبات عزيمت دست دهد
و اسرار ملوك را منازل متفاوتست، بعضي آست كه دو تن را محرم آن نتواند داشت و در بعضي جماعتي را شركت شايد داد. و اين سر ازانهاست كه جز دو سر و چهارگوش را شاياني محرميت آن نيست.
ملك برجانبي رفت و و بر وي خالي كرد، و اول پرسيد كه: موجب عداوت و سبب دشمنايگي و عصبيت ميان ما و بوم چه بوده است؟ گفت: كلمتي كه بر زبان زاغي رفت. پرسيدكه: چگونه؟ گفت:
جماعتي مرغان فراهم آمدند و اتفاق كردند برانكه بوم را بر خويشتن امير گردانند. در اين محاورت خوضي داشتند، زاغي از دور پيدا شد. يكي از مرغان گفت: توقف كنيم تا زاغ برسد، در اين كار از و مشاورتي خواهيم، كه او هم از ماست، و تا اعيان هر صنف يك كلمه نشوند آن را اجماع كلي نتوان شناخت. چون زاغ بديشان پيوست مرغان صورت حال بازگفتند، و دران اشارتي طلبيدند. زاغ جواب داد كه: اگر تمامي مرغان نامدار هلاك شده اندي و طاووس و باز و عقاب وديگر مقدمان مفقود گشته، واجب بودي كه مرغان بي ملك روزگار گذاشتندي و اضطرار متابعت بوم و احتياج بسياست راي او بكرم و مروت خويش راه ندادندي، منظر كريه و مخبر ناستوده و عقل اندك و سفه بسيار و خشم غالب و رحمت قاصر، و با اين همه از جمال روز عالم افروز محجوب و از نور خرشيد جهان آراي محروم، و دشوارتر آنكه حدت و تنگ خويي بر احوال او مستولي است و تهتك و ناسازواري در افعال وي ظاهر. از اين انديشه ناصواب درگذريد و كارها به راي و خرد خويش در ضبط آريد. و تدارك هريك برقضيت مصلحت واجب داريد چنانكه خرگوشي خود را رسول ماه ساخت، و به راي خويش مهمي بزرگ كفايت كرد. مرغان پرسيدند: چگونه؟گفت: در ولايتي از ولايات پيلان امساك بارانها اتفاق افتاد چنانكه چشمها تمام خشك ايستاد، و پيلان از رنج تشنگي پيش ملك خويش بناليدند. ملك مثال داد تا بطلب آب بهرجانب برفتند و تعرف آن هرچه بليغ تر بجاي آوردند. آخر چشمه اي يافتند كه آن را قمر خواندندي و زه قوي و آب بي پايان داشت. ملك پيلان با جملگي حشم و اتباع بآب خوردن بسوي آن چشمه رفت. و آن زمين خرگوشان بود، و لابد خرگوش را از آسيب پيل زحمتي باشد، و اگر پاي بر سر ايشان نهد گوش مال تمام يابند. در جمله سخت بسيار از ايشان ماليده و كوفته گشتند، و ديگر روز جمله پيش ملك خويش رفتند و گفتند: ملك ميداند حال رنج ما از پيلان، زودتر تدارك فرمايد، كه ساعت تا ساعت بازآيند و باقي را زير پاي بسپرند. ملك گفت: هركه در ميان شما كياستي و دهايي دارد بايد كه حاضر شود تا مشاوري فرماييم كه امضاي عزيمت پيش از مشورت از اخلاق مقبلان خردمند دور افتد. يكي از دهات ايشان پيروز نام پيش رفت،و ملك او را بغزارت عقل و متانت راي شناختي، و گفت: اگر بيند ملك مرا برسالت فرستد و اميني را بمشارفت با من نامزد كند تا آنچه گويم و كنم بعلم او باشد. ملك گفت: در سداد و امانت و راستي وديانت تو شبهتي نتواند بود، و ما گفتار ترا مصدق ميداريم و كردار ترا بامضا ميرسانيم. بمباركي ببايد رفت و آنچه فراخور حال و مصلحت وقت باشد بجاي آورد، وبدانست كه رسول زبان ملك و عنوان ضمير و ترجمان دل اوست، وا گر از وي خردي ظاهر گردد و اثر مرضي مشاهدت افتد بدان برحسن اختبار و كمال مردشناسي ولي دليل گيرند، و اگر سهوي و غفلتي بينند زبان طاعنان گشاده گردد و دشمنان مجال وقيعت يابند. و حكما در اين باب وصايت از اين جهت كردهاند.
و برفق و مجاملت و مواسا و مالطفت دست بكار كن كه رسول بلطف كار پيچيده را بگزارد رساند، واگر عنفي در ميآن آرد از غرض بازماند، و كارهاي گشاده ببندد. و از آداب رسالت و رسوم سفارت آنست كه سخن برحدت شمشير رانده آيد و از سر عزت ملك و نخوت پادشاهي گزارده شود، اما دريدن و دوختن در ميان باشد. و نيز هر سخن را كه مطلع از تيزي اتفاق افتد مقطع بنرمي و لطف رساند. واگر مقطع فصلي بدرشتي و خشونت رسيده باشد تشبيب ديگري از استمالت نهاده آيد، تا قرار ميان عنف و لطف و تمرد و تودد دست دهد،و هم جانب ناموس جهان داري و شكوه پادشاهي مرعي ماند و هم غرض از مخادعت دشمن وادراك مراد بحصول پيندد.
پس پيروز بدان وقت كه ماه نور چهره خويش بر افاق عالم گسترده بود و صحن زمين را بجمال چرخ آراي خويش مزين گردانيده، روان گشت. چون بجايگاه پيلان رسيد انديشيد كه نزديكي پيل مرا از هلاكي خالي نماند اگر چه از جهت ايشان قصدي نرود، چه هركه مادر در دست گيرد اگر چه او را نگزد باندكي لعابي كه از دهان وي بدو رسد هلاك شود. و خدمت ملوك را همين عيب است كه اگر كسي تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خدمت ملوك را همين عيب است كه اگر كسي تحرز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خويش مقرر گرداند دشمنان او را بتقبيح و بد گفت در صورت خاينان فرا نمايند و هرگز جان بسلامت نبرند. و حالي صواب من آنست كه بر بالايي روم و رسالت از دور گزارم. همچنان كرد و ملك پيلان را آواز داد از بلندي و گفت: من فرستاده ماهم، و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجي نتواند بود، و سخن او اگرچه بي محابا ودرشت رود بسمع رضا بايد شنود. پيل پرسيد كه: رسالت چيست؟ گفت: ماه ميگويد «هركه فضل قوت برضعيفان بيند بدان مغرور گردد، خواهد كه ديگران را گرچه از وي قوي تر باشند دست گرايي كند، هراينه قوت او راهبر فضيحت ودليل راهبر شود. و تو بدانچه برديگر چهارپايان خود را راجح ميشناسي در غرور عظيم افتاده اي.
ديو كانجا رسيد سر بنهد
مرغ كانجا رسيد پر بنهد
نرود جز ببدرقه گردون
از هوا و زمين او بيرون
و كار بدانجا رسيد كه قصد چشمه اي كردي كه بنام من مغروفست و لشكر را بدان موضع بردي و آب آن تيره گردانيد. بدين رسالت ترا تنبيه واجب داشتم. اگر بخويشتن نزديك نشستي و از اين اقدام اعراض نمودي فبها و نعمت. و الا بيايم و چشمهات بركنم و هرچه زارترت بكشم. و اگر در اي« پيغام بشك ميباشي اين ساعت بيا كه من در چشمه حاضرم. »
ملك پيلان را از اين حديث عجب آمد و سوي چشمه رفت و روشنايي ماه در آب بديد. مرورا گفت: قدري آب بخرطوم بگير و روي بشوي و سجده كن. چون آسيب خرطوم بآب رسيد حركتي در آب پيدا آمد و پيل را چنان نمود كه ماه همي بجنبد. گفت: آري، زودتر خدمت كن. فرمان برداري نمود و از و فراپذيرفت كه بيش آنجا نيايد وپيلان را نگذارد. و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد كه ميان هر صنف از شما زيركي يافته شود كه پيش مهمي بارتواند رفت و در دفع خصمي سعي تواند پيوست. و همانا اةن اولي تر ه وصمت ملك بوم با خويشتن راه دادن. و بوم را مكر و غدر و بي قولي نيست، كه ايشان سايه آفريدگارند عز اسمه در زمين، و عالم بي آفتاب عدل ايشان نور ندهد، و احكام ايشان در دماء و فروج و جان و مال رعايا نافذ باشد. و هركه بپادشاه غدار و والي مكار مبتلا گردد بدو آن رسد كه به كبك انجير و خرگوش رسيد از صلاح و كم آزاري گربه روزده دار.
مرغان پرسيدند كه: چگونه است؟ زاغ گفت:
كبك انجيري با من همسايگي داشت و ميان ما بحكم مجاورت قواعد مصادقت موكد گشته بود. در اين ميان او راغيبتي افتاد و دراز كشيد. گمان بردم كه هلاك شد. وپس از مدت دراز خرگوش بيامد و در مسكن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتي نپيوستمي. يكچندي بگذشت، كبك انجير بازرسيد. چون خرگوش را در خانه خويش ديد رنجور شد و گفت: جاي بپرداز كه ازان منست، خرگوش جواب داد كه من صاحب قبض ام. اگر حقي داري ثابت كن. گفت: جاي ازان منست و حجتها دارم. گفت: لابد حكمي عدل بايد كه سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضي انصاف كار دعوي بآخر رساند. كبك انجير گفت كه: در اين نزديكي بر لب آب گربه ايست متعبد، روز روزه دارد و شب نماز كند، هرگز خوني نريزد و ايذاي حيواني جايز نشمرد. و افطار او برآب و گيا مقصور ميباشد. قاضي ازو عادل تر نخواهيم يافت. نزديك او رويم تا كار ما فصل كند. هر دو بدان راضي گشتند و من براي نظاره بر اثر ايشان برفتم تا گربه روزه دار را ببينم و انصاف او در اين حكم مشاهدت كنم. چندانكه صائم الدهر چشم بريشان فگند و بردوپاي راست بيستاد و روي بمحراب آورد، و خرگوش نيك ازان شگفت نمود. و توقف كردند تا از نماز فارغ شد. تحيت بتواضع بگفتند و در خواست كه ميان ايشان حكم باشد و خصومت خانه برقضيت معدلت بپايان رساند. فرمود كه: صورت حال بازگوييد. چون بشنود گفت: پيري در من اثر كرده ست و حواس خلل شايع پذيرفته. و گردش چرخ و حوادث دهر را اين پيشه است، جوان را پير ميگرداند و پير را ناچيز ميكند.
نزديك تر اييد و سخن بلند تر گوييد. پيشتر رفتند و ذكر دعوي تازه گردانيد. گفت: واقف شدم، و پيش ازانكه روي بحكم آرم شما را نصيحتي خواهم كرد، اگر بگوش دل شنويد ثمرات آن در دين و دنيا قرت عين شما گردد، و اگر بروجه ديگر حمل افتد من باري بنزديك ديانت و مروت خويش معذور باشم، فقد اعذر من انذر. صواب آنست كه هر دوتن حق طلبيد، كه صاحب حق را مظفر بايد شمرد اگرچه حكم بخلاف هواي او نفاذ يابد؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگرچه حكم بروفق مراد او رود، ان البالطل كان زهوقا. و اهل دنيا را از متاع و مال و دوستان اين جهان هيچيز ملك نگردد مگر كردار نيك كه براي آخرت مدخر گردانند. و عاقل بايد كه نهمت در كسب حطام فاني نبندد، و همت بر طلب خير باقي منصور گردانند. و عاقل بايد كه نهمت در كسب حطام فاني نبندد،و همت بر طلب خير باقي مقصور دارد،و عمر و جاه گيتي را بمحل ابر تابستان و نزهت گلستان بي ثبات و دوام شمرد.
كلبه اي كاندرو نخواهي ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار
و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ريزه نگذراند، كه اگر خرج كند بآخر رسد و اگر ذخيرت سازد ميان آن وسنگ و سفال تفاوتي نماند، و صحبت زنان را چون مار افعي پندارد كه ازو هيچ ايمن نتوان بود و بر وفاي او كيسه اي نتوان دوخت، و خاص و عام و دور و نزديك عالميان را چون نفس عزيز خود شناسد و هرچه در باب خويش نپسندد در حق ديگران نپيوندد. از اين نمط دمدمه و افسون بريشان ميدميد تا با او الف گرفتند و آمن و فارغ بي تحرز و تصون پيشتر رفتند. بيك حمله هر دو را بگرفت وبكشت. نتيجه زهد وا ثر صلاح روزه دار، چون دخله خبيث و طبع مكار داشت، بر اين جمله ظاهر گشت. و كار بوم و نفاق و غدر او را همين مزاج است و معايب او بي نهايت. و اين قدر كه تقرير افتاد از دريايي جرعه اي و از دوزخ شعله اي بايد پنداشت. و مباد كه راي شما برين قرار گيرد، چه هرگاه افسر پادشاهي بديدار ناخوب و كردار ناستوده موم ملوث شد
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت.
مرغان بيكبار از آن كار باز جستند و عزيمت متابعت بوم فسخ كردند. و بوم متاسف و متحير بماند وز اغ را گفت: مرا آزرده وكينه ور كردي، و ميان من و تو وحشتي تازه گشت كه روزگار آن را كهن نگرداند. و نمي دانم از جانب من اين باب را سابقه اي بوده ست يا برسبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتي!
*و بداند كه اگر درختي ببرند آخر از بيخ او شاخي جهد و ببالد تابه قرار اصل باز شود، و اگر بشمشير جراحتي افتد هم علاج توان كرد و التيام پذيرد، و پيكان بيلك كاه در كسي نشيند بيرون آوردن آن هم ممكن گردد، و جراحت سخن هرگز علاج پذير نباشد، وهر تطر كه از گشاد زبان بدل رسد برآوردن آن در امكان نيايد ودرد آن ابد الدهر باقي ماند.
رب قول اشد من صول
و هر سوزي را داروي است: آتش را آب و، زهر را ترياك و، غم را صبر و عشق را فراق و آتش حقد را مادت بي نهايتست، اگر همه درياها بر وي گذري نميرد. و ميان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جاي گرفت كه بيخ او بقعر ثري برسد و شاخ او از اوج ثريا بگذرد.
اين فصل بگفت وآزرده ونوميد برفت. زاغ از گفته خويش پشيمان گشت وانديشيد كه: ناداني كردم و براي ديگران خود را و قوم خود را خصمان چيره دست و دشمنان ستطزه كار الفغدم. و بهيچ تاويل از ديگر مرغان بدين نصيحت سزاوارتر نبودم. و طايفه اي كه بر من تقدم داشتند اين غم نخوردند، اگرچه معايب بوم و مصالح اين مفاوضت از من بهتر ميدانستند. لكن درعواقب اين حديث و نتايج آن انديشه اي كردند كه فكرت من بدان نرسيد، و مضرت و معرت آن نيكو بشناخت. و دشوارتر آكه در مواجهه گفته شد،و لاشك حقد و كينه آن زيادت بود.
و خردمند اگر بزرو و قوت خويش ثقت تمام دارد تعرض عداوت و مناقشت جايز نشمرد، و تكيه بر عدت و شوكت خويش روا نبيند. و هركه ترياك و انواع داروها بدست آرد باعتماد آن بر زهر خوردن اقدام ننمايد. و هنر در نيكو فعلي است كه بسخن نيكو آن مزيت نتوان يافت، براي آنكه اثر فعل نيك اگر چه قول ازان قاصر باشد در عاقبت كارها بآزمايش هرچه آراسته تر پيداآيد. باز آنكه قول او برعمل رجحان دارد ناكردنيها را بحسن عبارت پساواند و در چشم مردمان بحلاوت زبان بيارايد اما عواقب آن بمذمت و ملامت كشد. و من آن راجح سخن قاصر فعلم كه در خواتم كارها تامل شافي و تدبر كافي نكنم،و الا ازاين سفاهت مستغني بودم و اگر خرد داشتمي نخست با كسي مشورت كردمي و پس از اعمال فكرت و قرار عزيمت فصلي محترز مرموز چنانكه او منزه بودي بگفتمي، كه در مهم چنين بزرگ بر بديهه مداخلت پيوستن از خرد و كياست و حصافت و حذاقت هرچه دورتر باشد. هركه بي اشارت ناصحان و مشاورت خردمندان دركارها شرع كند در زمره شريران معدودگردد، و بناداني و جهالت منسوب شود، چنانكه سيد گفت عليه السلام: شرار امتي الوحداني المعجب برايه المرائي بعمله المخاصم بحجته. و من باري بي نياز بودم از تعرض اين خصمي و كسب اين دشمني.
اين فصول عقل بر دل او املا كرد و اين مثل در گوش او خواند: المكثار كحاطب الليل. ساعتي طپيد و خويشتن رااز اين نوع ملامتي كرد و بپريد. اين بود مقدمات دشمنايگي ميان ما و بوم كه تقرير افتاد.
ملك گفت: معلوم گشت و شناختن آن برفوايد بسيار مشتمل است. سخن اين كار افتتاح كن كه پيش داريم و تدبيري انديش كه فراغ خاطر و نجات لشكر را متضمن تواند بود. گفت: د رمعني ترك جنگ كراهيت خراج و تحرز از جلا آنچه فراز آمده ست باز نموده آمد. لكن اميد ميدارم كه بنوعي از حيلت ما را فرجي باشد، كه بسيار كسان به اصابت راي بركارها پيروز آمدند كه بقوت ومكابره در امثال آن نتوان رسيد، چنانكه طايفه اي بمكر گوسپند از دست بيرون كردند. ملك پرسيد:چگونه؟ گفت:
زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد. در راه طايفه اي طراران بديدند، طمع در بستند و بايك ديگر قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند،پس يك تن بپيش او درآمدو گفت: اي شيخ، اين سگ كجا ميبري؟ ديگري گفت: شيخ عزيمت شكار ميدارد كه سگ در دست گرفته است. سوم بدو پيوست و گفت: شيخ عزيمت شكار ميدارد كه سگ در دست گرفته است. سوم بدو پيوست و گفت: اين مرد در كسوت اهل صلاح است، اما زاهد نمي نمايد، كه زاهدان باسگ بازي نكنند و دست و جامه خود را از آسيب او صيانت واجب بينند، ا زاين نسق هر چيز ميگفتند تا شكي دردل زاهد افتاد و خود را دران متهم گردانيد و گفت كه: شايد بود كه فروشنده اين جادو بوده ست و چشم بندي كرده. در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد.
و اين مثل بدان آوردم تا مقرر گرددكه بحيلت و مكر مارا قدم در كار ميبايد نهاد وانگاه خود نصرت هراينه روي نمايد. و چنان صواب ميبينم كه ملك در ملا بر من خشمي كند و بفرمايد تا مرا بزنند و بخون بيالايند و در زير درخت بيفگنند، و ملك با تمامي لشكر برود و بفلان موضع مقام فرمايد و منتظر آمدن من باشد، تا من از مكر و حيلت خويشتن بپردازم و بيايم وملك را بياگاهنم. ملك در باب وي آن مثال بداد و با لشكر و حشم بدان موضع رفت كه معين گردانيده بود.
و آن شب بومان بازآمدند و زاغان را نيافتند، وا و را كه چندان رنج برخود نهاده بود و در كمين غدر نشسته هم نديدند. بترسيد كه بومان بازگردند و سعي او باطل گردد، آهسته آهسته با خود ميپيچيد و نرم نرم آواز ميداد و ميناليد تا بومان آواز او بشنودند و ملك را خبر كردند. ملك با بومي چند سوي او رفت و بپرسيد كه: تو كيستي و زاغان كجا اند؟ نام خود و پدر بگفت و گفت كه: آنچه از حديث زاغان پرسيده ميشود خود حال من دليل است كه من موضع اسرار ايشان نتوانم بود. ملك گفت: اين وزطر ملك زاغان است و صاحب سر و مشير او. معلوم بايد كرد كه اين تهور بر وي بچه سبب رفته است.
زاغ گفت: مخدوم را در من بدگماني آورد. پرسيد كه: بچه سبب؟ گفت: چون شما آن شبيخون بكرديد ملك ما را بخواند وفرمود كه اشارتي كنيد و آنچه از مصالح اين واقعه ميدانيد باز نماييد. و من از نزديكان او بودم. گفتم: ما را با بوم طاقت مقاومت نباشد، كه دليري ايشان در جنگ زيادتست و قوت و شوكت بيش دارند. راي اينست كه رسول فرستيم و صلح خواهيم، اگر اجابت يابيم كاري باشد شايگاني، والا در شهرها پراگنيم، كه جنگ جانب ايشان را موافق تر است و ما را صلح لايق تر. و تواضع بايد نمود كه دشمن قوي حال چيره دست را جز بتلطف و تواضع دفع نتوان كرد. و نبطني كه گياه خشك بسلامت حهد از باد سخت بمدارا و گشتن با او بهر جانب كه ميل كند؟ زاغان د رخشم شدند و مرا متهم كردند كه «تو بجانب بوم ميل داري. » و ملك از قبول نصيحت من اعراض نمود ومرا بر اين جمله عذابي فرمود. و در زعم ايشان چنان ديدم كه جنگ را ميسازند، ملك بومان چون سخن زاغ بشنود يكي از وزيران خويش را پرسيد كه: در كار اين زاغ چه بيني؟ گفت: در كار او بهيچ انديشه حاجت نيست، زودتر روي زمين را از خبث عقيدت او پاك بايد كرد كه ما را عظيم راحتي و تمام منفعتي است، تا از مكايد مكر او فرج يابيم، و زاغان مرگ او را خلل وفتق بزرگ شمارند. و گفتهاند كه «هركه فرصتي فايت گرداند بار ديگر بران قادر نشود و پشيماني سود ندارد؛ و هركه دشمن را ضعيف و تنها ديد ودرويش وتهي دست يافت و خويشتن رااز و باز نرهاند بيش مجال نيابد و هرگز دران نرسد، و دشمن چون از آن ورطه بجست قوت گيرد وعدت سازد و بهمه حال فرصتي جويد و بلايي رساند. » زينهار تا ملك سخن او التفات نكند و افسون او را در گوش جاي ندهد، چه بر دوستان ناآزموده اعتماد كردن از حزم دوراست، تا دشمن مكار چه رسد !قال النبي علي السلام،: ثق بالناس رويدا.
ملك وزير ديگر را پرسيد كه: تو چه ميگويي؟ گفت: من در كشتن او اشارتي نتوانم كرد، كه دشمن مستضعف بي عدد و عدت اهل بر و رحمت باشد، و عاقلان دست گرفتن چنين كس به انگشت پاي جويند و مكارم اوصاف خود را باظهار عفو و احسان فراجهانيان نمايند. و زينهاري هراسان را امان بايد داد. كه اهليت آن او را ثابت و متعين باشد. و بعضي كارها مردم را بردشمن مهربان كند، چنانكه زن بازارگان را دزد برشوي مشفق و لرزان گردانيد، اگرچه آن غرض نداشت. ملك پرسيد: چگونه؟ گفت:
بازرگاني بود بسيار مال اما بغايت دشمن روي و گران جان، و زني داشت روي چون حاصل نيكوكاران وزلف چون نامه گنهكاران.
شوي برو ببلاهاي جهان عاشق و او نفور و گريزان. كه بهيچ تاويل تمكين نكردي، و ساعتي مثلا بمراد او نزيستي.
و مرد هر روز مفتون تر ميگشت
ان المعني طالب لايظفر
تا يك شب دزد در خانه ايشان رفت. بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسيد، او را محكم در كنار گرفت. از خواب درآمد و گفت: اين چه شفقتست و بكدام وسيلت سزاوارتر اين نعمت گشتم؟ چون دزد را بديد آواز داد كه: اي شير مرد مبارك قدم. آنچه خواهي حلال پاك ببر كه بيمن تو اين زن بر من مهربان شد.
ملك وزير سوم را پرسيد كه: را تو چه بيند؟ گفت: آن اولي تر كه او را باقي گذاشته آيد وبجاي او بانعام فرمود، كه او در خدمت ملك ابواب مناصحت و اخلاص بجاي آرد. و عاقل ظفر شمرد دشمنان را از يك ديگر جدا كردن و بنوعي ميان ايشان دو گروهي افگندن. كه اختلاف كلمه خصمان موجب فراغ دل و نظام كار باشد چنانكه در خلاف دزد و ديو پارسا مرد را بود. ملك پرسيد كه: چگونه؟ گفت:
زاهدي از مريدي گاوي دوشاستد و سوي خانه ميبرد. دزدي آن بديد در عقب او نشست تا گاو ببرد. ديوي در صورت آدمي با او هم راه شد. دزد ازو پرسيد كه: تو كيستي؟ گفت: ديو، بر اثر اطن زاهد ميروي تا فرصتي يابم. و او را بكشم، تو هم حال خود بازگوي. گفت:من مرد عيار پيشه ام، ميانديشم كه گاو زاهد بدزدم. پس هر دو بمرافقت يك ديگر در عقب زاهد بزاويه او رفتند. شبانگاهي آنجا رسيدند. زاهد د رخانه رفت و گاو را ببست و تيمار علف بداشت و باستراحتي پرداخت. دزد انديشيد كه: اگر ديو پيش از بردن ممكن نگردد. و ديو گفت: اگر دزد گائو بيرون برد و درها باز شود زاهد از خوابدرآيد، كشتن صورت نبندد. دزد را گفت: مهلتي ده تا من نخست مرد را بشكم، وانگاه تو گاو ببر. دزد جواب داد كه: توقف از جهت تو اولي تر تا من گاو بيرون برم، پس او را هلاك كني. اين خلاف ميان ايشان قايم گشت و بمجادله كشيد. و دزد زاهد را آواز داد كه: اينجا ديويست و ترا بخواهد كشت. و ديو هم بانگ كرد كه: دزد گاو ميببرد. زاهد بيدار شد و مردمان درآمدند و ايشان هر دو بگريختند و نفس و مال زاهد بسبب خلاف دشمنان مسلم ماند. چون وزير سوم اين فصل بآخر رسانيد وزير اول كه بكشتن اشارت ميكرد گفت: ميبينم كه اين زاغ شما را به افسون و مكر بفريفت، وا كنون ميخواهيد كه موضع و حزم و احتياط را ضايع گذاريد. تاكيدي مينمايم، از خواب غفلت بيدار شويد و پنبه از گوش بيرون كشيد. و در عواقب اين كار تامل شافي واجب داريد، كه عاقلان بناي كار خود و ازان دشمن برقاعده صواب نهند و سخن خصم بسمع تمييز شنوند، و چون كفتار بگفتار دروغ فريفته نشوند، و باز غافلان بدين معاني التفات كم نمايند و باندك تملق نرم دل در ميان آرند واز سرحقدهاي قديم و عداوتهاي موروث برخيزند. و سماع مجاز ايشان را از حقيقت معاينه دور اندازند تا دروغ دشمن را تصديق نمايند، و زود دل برآشتين قرار دهند، و ندانند كه
صلح دشمن چون جنگ دوست بود
كه ازو مغز او چو پوست بود
و نادرتر آنكه از ناداني طرار بصره در چشم بغداد مينمايد. و راست بدان درودگر ميماني كه بگفت زن نابكار فريفته گشت. ملك پرسيد: چگونه؟ گفت:
بشهر سرنديب درودگري زني داشت
بوعده روبه بازي بعشوه شير شكاري
رويي داشت چون تهمت اسلام دردل كافران وزلفي چون خيال شك در ضمير مومن
والحق بدو نيك شيفته و مفتون بودي و ساعتي از ديدار او نشكيفتي، و همسايه اي را بدو نظري افتاد و كار ميان ايشان بمدت گرم ايستاد. و طايفه خسران بران وقوف يافتند و درودگر را اعلام كردند. خواستكه زيادت ايقاني حاصل آردآنگاه تدارك كند، زن را گفت: من بروستاا ميروم يك فرسنگي بيش مسافت نيست، اما روز چند توقفي خواهد بود توشه اي بساز. در حال مهيا گردانيد. درودگر زن را وداع كرد و فرمود كه: در خانه باحتياط بايد بست و انديشه قماش نيكو بداشت تا در غيبت من خللي نيفتد.
چون او برفت زن ميره را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد؛ و درودگر بيگاهي از راه نبهره درخانه رفت؛ ميره قوم را آنجا ديد. ساعتي توقف كرد. چندانكه بخوابگاه رفتند بركت، بيچاره در زير كت رفت تا باقي خلوت مشاهده كند. ناگاه چشم زن برپاي او افتد، دانست كه بلا آمد، معشوقه را گفت: آواز بلند كن و بپرس كه «مرا دوستر داري ياي شوي را؟» چون بپرسيد جواب داد كه: بدين سوال چون افتادي؟ و ترا بدان حاجت نمي شناسم.
در آن معني الحاح بر دست گرفت. زن گفت:زنان را از روي سهو و زلت يا از روي شهوت از اين نوع حادثها افتد و از اين جنس دوستان گزينند كه بحسب و نسب ايشان التفات ننمايند، واخلاق نامرضي و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند، و چون حاجت نفس و قوت شهوت كم شد بزنديك ايشان همچون ديگر بيگانگان باشند. لكن شوي بمنزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است، و هرگز برخوردار مباد زني كه شوي هزار بار از نفس خويش عزيزتر وگرامي تر نشمرد، و جان و زندگاني براي فراغ و راحت او نخواهد.
چون درودگر اين فصل بشنود رقتي و رحمتي در دل آورد و با خود گفت: بزه كار شدم بدانچه در حق وي ميسگاليدم. مسكين از غم من بي قرار و در عشق من سوزان، اگر بي دل خطايي كند آن را چندين وزن نهادن وجه ندارد. هيچ آفريده از سهو معصوم نتواند بود. من بيهوده خويشتن را در وبال افگندم و حالي باري عيش بريشان منغص نكنم و آب روي او پيش اين مرد نريزم. همچنان در زير تخت ميبود تا رايت شب نگوسار شد.
صبح آمد و علامت مصقول بركشيد
وز آسمان شمامه كافور بردميد
گويي كه دست قرطه شعر كبود خويش
تا جايگاه ناف بعمدا فرو دريد
مرد بيگانه بازگشت و درودگر بآهستگي بيرون آمد و بربالاي كت بنشست. زن خويشتن در خواب كرد. نيك بآزرمش بيدار كرد و گفت: اگر نه آزار تو حجاب بودي من آن مرد را رنجور گردانيدمي و عبرت ديگر بي حفاظان كردمي، لكن چون من دوستي تو در حق خويش ميدانم و شفقت تو براحوال خود ميشناسم، و مقرر است كه زندگاني براي فراغ من طلبي و بينايي براي ديدار من خواهي، اگر از اين نوع پريشاني انديشي از وجه سهو باشد نه از طريق عمد. جانب دوست تو رعايت كردن و آزرم مونس تو نگاه داشتن لازم آيد.
دل قوي دار و هراس و نفرت را بخود راه مده، و مرا بحل كن كه در باب تو هرچيزي انديشيدم و از هر نوع بدگماني داشت. زن نيز حلمي در ميان آورد و خشم جانبين تمامي زايل گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينه خويش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره او فرو نگذاريد.
در دهان دار تا بود خندان
چون گراني كند بكن دندان
هركجا داغ بايدت فرمود
چون تو مرهم نهي نداردسود
و هر دشمن كه بسبب دوري مسافت قصدي نتواند پيوست نزديكي جويد و خود را از ناصحان گرداند، و بتقرب و تودد و تملق و تلطف خويشتن در معرض محرميت آرد؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيا بديد باتقان و بصيرت دست بكار كند، و هر زخم كه گشايد چون برق بي حجاب باشد. و چون قضا بي خطا رود. و من زاغان را آزموده بودم و اندازه دوربيني و كياست و مقدار راي و رويت ايشان بدانسته؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود، روشني راي و بعد غور ايشان مقرر گشت.