تبليغاتX
آقای صفر و نیم
اول دبستان که بودم روز بعد ازاینکه اعداد يک تا نه رو ياد گرفتم خانم معلم یه صفر گذاشت جلوی یک و گفت به این میگن ده. ولی هیچ توضیحی در مورد صفر نداد .اون اولين روزي بود که با مظلومیت صفر آشنا شدم .تا قبل از کلاس اول راهنمايي مفهوم صفر واقعا برام مجهول بود . مفهوم بستن صفر تلفن رو ميفهميدم ولي مفهوم جمله ي : حميد صفر تا سيب دارد يه معماي بزرگ بود . اول راهنمايي يه روز آقا معلم گفت بچه ها اعداد منفي هم داريم . اونجا بود که مفهوم حميد منفي دو تا سيب دارد رو فهميدم :يعني حميد دو تا سيب خواهر کوچيکش رو کش رفته و بايد از سهم ميوه فرداش دو تا سيب به خواهرش پس بده . ولي هرکاري ميکردم صفر مغزم رو باز کنم ، نميشد . بعد ها فهميدم که اين صفر خيلي دردسر سازه مثلا نميشه عددي رو بهش تقسيم کرد .بعد ها معلم هاي رياضي سوم دبيرستان خيلي تلاش کردند که مرا مجاب کنند حد صفر مثبت با صفر اصلي تومني صنار فرق داره. وارد دانشگاه هم که شدم همون روز اول سر کلاس مباني برنامه سازي استاد گفت : منطق شما ها صفر و يکه .راستش خيلي خوشحال شدم که فرصت بيشتري براي معاشرت با اين مجهول نازنين رو دارم . اما دو سال بعد سر کلاس مدار فهميدم که اين يک يعني ولتاژ بالا و صفر يعني يه ولتاژ نزديک صفر . و اين ابهام کماکان ادامه دارد .اگر عدد دو رو به توان شش برسوني ميشه سال تولدم .از کنار گذاشتن صفر ها و يک ها نون در ميارم .مهندس نرم افزارم ولي معماري رو ترجيح ميدادم .بعضي وقتا شعر ميخونم بعضي وقتا نميخونم .عکس يه سري دانشمند معروف و غير معروف و يه سري فيلسوف ديوانه و غير ديوانه روي در اتاقمه . عکاسي رو دوست دارم اما فقط دوست دارم.يه زماني اگه ازم غافل ميشدي کوله پشتيمو برميداشتم ميرفتم تو دل کوه هاي شمرون روز و شبم نميشناختم. عاشق پياده روي هاي طولانيم .معتقدم بهترين شغل دنيا رو معلم هاي انشا دارن به شرط اينکه اگه يه دانش آموز به جاي نوشتن بديهيات تکراري يه مطلب از سروش کودکان رو جاي انشا تحويل داد به روش نيارن .برنامه نويسي با کامپايلر هاي عهد بوق رو دوست دارم .از نوشتن خسته نميشم ولي بعضي وقتا از تايپ کردن چرا .سالهاست سعي ميکنم سنتور ياد بگيرم ولي اگه حسني جمعه رفت مکتب منم سنتور ياد ميگيرم .از پيچيدگي متنفرم . دلم ميخواد همه چي ساده باشه تا بتونم خودم پيچيدش کنم اون موقع از اون پيچيدگي خوشم مياد .سعي ميکنم دچار عوام زدگي نشم ولي بعضي وقتا مجبورم مثل همه باشم .مادرم رو خيلي دوست دارم . خوشبختانه برادر ندارم . متاسفانه خواهري هم ندارم که تو بچگي موهاشو کشيده باشم . البته خواهري که تو بچگي موهاشو نکشيده باشم هم ندارم . تک فرزندي خيلي بده و عمرا هيچوقت دوستان آدم جاي خواهر برادر رو پر نميکنن .دلم ميخواد حداقل تا سال دو هزار و پنجاه زنده باشم تا مسابقه فوتبال ربات ها و انسانها رو تو فينال جام جهاني ببينم . هميشه دلم ميخواست يه دانشمند معروف بشم . از اونا که اسمشون ميره تو تاريخ علم . حالا اگه نشد حداقل تو کتاب تاريخ دوم دبيرستان بره.اگه اونم نشد حداقل صفحه دوم کتاب درسي تو ليست مولفين اسمم باشه .به فلسفه ي وجودي هر مفهوم منطقي واقعا علاقه دارم . مثلا همين صفر مذکور .آخر يکي نيست يه من بگويد "حميد صفر تا سيب دارد" يعني چي ؟ صفر و نيم نام رندانه ایست براي پاسخ به اون دانشجويان بي تربيت صنايع و عمران که تو دانشگاه تا مارو ميديدن ميگفتن: اينا جز صفر و يک هيچي سرشون نميشه . البته بندگان خدا یه جورایی حق داشتن مثلا همین آدرس وبلاگ رو ببین . تو نگاه اول یه مشت صفر و یکه ولی اگه بشینی حساب کنی معادل باینری سال تولدمه . سفر رو دوست دارم منتها ، با رفيق خوش سفر و جيب پر و دل خوش و چند تا چيز ديگه.به خودم قول دادم که دهه آخر عمرم رو صرف ايرانگردي و جهان گردي کنم اما يکي از بزرگترين دغدغه هام محاسبه دهه آخر عمرمه.در باره بودن يا نبودن با مرحوم مغفور رنه دکارت موافقم و از طرفي به قول اميلي ديکنسون

"I am NOBODY"

اما من معتقدم صفر بودن خيلي سخته . هيچکس بودن از آدم سلب مسئوليت ميکنه ولي کسي بودن مسئوليت زاست . من ترجيح ميدهم تمام مسئوليت ها را قبول کنم ولي هيچوقت صفر نباشم .حتي اگر صفر و نيم باشم .








اگر من استعداد وحید نیک گو یا بزرگمهر حسین پور را در کاریکاتور داشتم حتما برای مطلبم یک کاریکاتور میکشیدم . حالا اگر کسی استعداد و حوصله اش را دارد ما منتظر اولیش هستیم .آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم

حالا يک بار هم که شده فکر کنيد دري به تخته خورده و تخته اي به کله اي خورده و بانوان هم مثل آقايان فوتبال و ليگ حرفه اي و برنامه نود دارند . خدا را چه ديدي شايد يک روز نوه نتيجه هاي ما اون رو رو ديدند . (توضيح اوليه اينکه غرض مزاح است و بانوان روي سر ما جاي دارند)

آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم

تيتراژ برنامه نود ميرود و يک خانم متشخص به بينندگان سلام ميکند . بنده شخصا مريلا زارعي رو توصيه ميکنم چون هم يه جورايي مثل فردوسي پور وقتي ميخنده سي و دو تا دندونش معلومه ، هم رو داره ، هم بر و رو  (مردم ميگن ، به من چه !!) تازه به نظر من خاله شادونه هم دقيقا همين مشخصات رو داره. سوال نظر سنجي : به نظر شما خانم گل (همان وجه تانيث "آقاي گل") اين فصل کيست ؟ 1- گلچهره گلستاني  2- گلي گلابدره 3 - گلبانو  گلچمني بعد مريلا زارعي توضيح ميده که منظور از خانم گل کسي است که گل بيشتري زده باشه نه کسي که گل بيشتري تو اسم و فاميلش باشه . و به سه نفر از برندگان هر کدام يک دست 24 تيکه آرکوپال تقديم ميشود .

آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم

مريلا زارعي - امشب يک مهمان ويژه داريم رئيس کميته داوران شمسي عنايت و با حضور کارشناس داوريمون سرکار خانم صادقي (هموني که سه دنگ شبکه سه به اسمشه) . خوب بي مقدمه ميريم سراغ داوري بازي  منجوق دوزي تبريز - استقلال تهران  که حرف و حديث هاي بسياري رو در محافل ورزشي به دنبال داشت در ادامه هم تماسي داريم با منصوره مرادي داور بازي .

مريلا زارعي - آهان اين صحنه اوله . اينجا بازيکن منجوق دوزي موي بازيکن استقلال رو نکشيد ؟
خانم صادقي - اجازه بديد . بله بله منتهي بيرون محوطه بود مريلا جون و فقط يه کارت زرد داشت .
مريلا زارعي - اينم صحنه دومه . اينجا بازيکن استقلال توپ رو با دست نزد ؟
خانم صادقي - نه اين هند نيست طبق قوانين جديد AFFC (اف دوم مربوط به بانوانه) تماس توپ با ناخن بلند هند محسوب نميشه.
مريلا زارعي - آهان اين صحنه هم بود تو بازي که داور به يکي از بازيکنان تذکر ميده . ما نفهميديم سر چيه . شما توضيح ميديد ؟
خانم صادقي - بله بازيکن حق نداره  ناخن مصنوعي، استوک تق تقي ، مژه مصنوعي ، مداد ، لاک ، سينه ريز ، و امثال اينها رو با خودش به زمين بياره .
مريلا زارعي - تو اين صحنه هم بازيکن استقلال بعد از گل لباسش رو در مياره . مگه قوانين نميگه يه کارت زرد داره اين حرکت ؟ چرا داور قرمز ميده ؟
خانم صادقي - شما يه بار ديگه اين صحنه رو پخش کنيد .
مريلا زارعي - دوستان اگر امکانش هست !
خانم صادقي - خوب با توجه پخش زنده بازي اگه من بودم يه فصل محرومش ميکردم آتيش پاره رو . ببينيد اينجا با اين کارش باعث تحريک ميليون ها بيننده ميشه . نميشه فيلم بازي رو سي دي کنيد من ببرم ؟

آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم

مريلا زارعي - خوب تماس تلفني داريم با منصوره مرادي داور بين المللي فوتبال کشورمون . سلام شب بخير .
منصوره مرادي - قربونت برم مريلا جون ، من در خدمتم .
مريلا زارعي - درسته بعد بازي به شما حمله کردن ؟
يه صدايي پشت تلفن داد ميزنه - کيه اين وقت شب منصوره ؟؟
منصوره مرادي در حالي که سعي ميکنه صداش تو گوشي نره - آبرو ريزي نکن مرد ! برنامه نوده .
منصوره مرادي - والا چي بگم . تو راهرو بودم که يه تماشاگر نما حمله کرد  و شروع کرد مو کشيدن .
مريلا زارعي - از چنگ هم استفاده کرد ؟
منصوره مرادي - متاسفانه بله و الان ردش مونده رو صورتم و متاسفانه تا يک ماه از ميادين دور هستم .
مريلا زارعي - خوب برات آرزوي موفقيت ميکنيم . بعد برنامه يه زنگ بزن به همراهم يه کرم بهت معرفي کنم محشره سر هفته جاي رد ميره .

 اخبار نود

آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم

#- گلشیفته فراهانی لژيونر ليگ اعلام کرد : قصد برگشتن ندارم ، و از اين که همبازي آلپاچينو هستم راضييم .
#- رئيس کميته انظباطي از تماشاچيان خواست از آوردن قابلمه و ماهيتابه به داخل ورزشگاه ها خود داري کنند .
#- محروميت 2 جلسه اي براي عاليه کريمي به خاطر داشتن آرايش تند در بازي با ابو مسلم .
#- عمل موفقيت آميز سرمربي خلبان انزلي و خارج کردن ميل بافتني که يکي از هواداران در شکم وي فرو کرده بود .
#- علی پروین برای شونصد و هفتمین بار اعلام کرد به نیمکت پرسپولیس برنمیگردم .
#- هشدار رئيس سازمان ليگ : اجازه نميدهيم پيروزي تهران با لباس ورزشي  منجوق دورزي شده وارد زمين شود .آقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیمآقای صفر و نیم
#- فيروزه کريمي در آخرين مصاحبه خود : شوهرم تهديد کرده اگر يک بار ديگر مصاحبه کنم طلاقم ميده .
#- گلي گلابدره به علت ممنوع الخروج بودن از شرکت در مسابقه تيم ملي با قطر جا ماند .
#- اميره قلعه نوعي در آخرين بيانيه خود خطاب به محمده مايلي کهن : ژنرال ؟ تو گماشته هم نيستي زنيکه بيب ، بييب ، بييييب ، بيييييب .


راننده باسواط تصویر مربوطه

هنر های دستی آقای صفر و نیم  تصویر مربوطه

آنهایی که اگر از اتاق خوابم نگاه کنم ، می آیند تصویر مربوطه

اگر از پذیرایی نگاه کنی ، میروند تصویر مربوطه

ابر و گنبد تصویر مربوطه


 سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم / که اینجا آدمک بسیار اما باز / تویی در شهر خاموشی / همه معنای فریادم / سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر / بپرس احوال تنهایی من را / حال اینجایم /مپرس از اتفاق یاُس فرداها / مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر / سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پکی ها / غبارم من ، تو باران باش / جدایم کن ز این و آن / رها از منت بی مهر خاکی ها / سلام من صدای وسعت تنهایی ام / از انتهای غربتم در شب / سلام من همان امید تا صبح است / سلامم را تو پاسخ گوی / گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری / اگر خواهی که ننشینم تک و تنها / در این اندوه و حسرت های تکراری / سلامم را تو پاسخ گوی ...


 بیژن داوری


توصیه های کوتاهی برای خواندن :

گرگ و گوسفند صمد بهرنگی / مرگ مدام در ماوراة عشق گابریل گارسیا مارکز / در خواب دیدن عاشق معشوق را عشاق نامه عبید زاکانی / آتش زردشت هوشنگ گلشیری / پند دادن پدر مجنون را لیلی و مجنون نظامی / صدف آنتوان چخوف / پشه بند آقای صفر و نیم / شيطان و کشيش جبران خلیل جبران 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:2  توسط آقای صفر و نیم  | 

از تیم تحقیقاتی زمین به فرمانده کنفدراسیون راه شیری

ما مدتی است که متوجه تغییراتی در وضع زمین و مردمانش شده ایم . همه جا را سیاهپوش کرده اند . لباس های سیاه میپوشند و اگر لباس سیاه نداشتند شال مشکی می اندازند . سر چهار راه ها تکیه علم میکنند و به هم شربت تعارف میکنند . زنگ گوشی هایشان را تغییر میدهند و کلا "تم" زندگیشان یکجورهایی فرق میکند . ما که از کار این آدمها سر در نمیاوریم . برایشان مهم نیست که تا دیروز توی سر و کله هم میزدند . مهم نیست اینوری هستند یا اونوری . مهم نیست مدل موهایشان مثبت است یا سیخ سیخی . مهم نیست لباسهایشان روی شلوار است یا توی شلوار . مهم نیست گوشه مویشان بیرون است یا بیرون نیست . همه شان و همه شان رنگ های دیگرشان را زمین میگذارند و سیاه میشوند . عجیب است . ما اول ها فکر میکردیم یک رهبر جهانی پیدا شده که رنگ حزبش سیاه است . اما بعدامطمئن شدیم که فکرمان درست بوده . افراد مورد مطالعه ،  خود را عاشق و دیوانه وی میدانستند . اینجا همه عاشق و دیوانه اش هستنند . هزار و چهار صد سال است روضه اش را میخوانند و گریه میکنند . سینه هایشان را چاک میکنند و برایش سینه میزنند . تربت به سرشان میکشند و همه عناوین و درجه ها و لقب هایشان را میگذارند زمین و گوش تا گوش شهر ناله میکنند . ما اطلاعات مربوط به فرد مورد نظر را دادیم به ۶۱ که تحلیل کند ببیند واقعه چه بوده که ۶۱ هم خودش را دیوانه و عاشق میخواند و سیاه پوش شده و کلا چند روز است پیدایش نیست . به هر حال با آنکه در باره ریشه های داستان اطلاعات درست و واضح تاریخی در دست داریم باز هم نمیدانیم  این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:37  توسط آقای صفر و نیم  | 

اپیزود اول
داشتم فکر میکردم که خوش به حال خودمان که طولانی ترین شب سالمون فوقش چهار ده پونزده ساعته و اگه خیلی مرد باشیم همشو بیدار میمونیم . ولی بیچاره اسکیمو ها طولانی ترین شب سالشون 6 ماه طول میکشه . حتما تو این شیش ماه چند صد باری حافظ میخونن و لابد بچه هاشون به شیش سالگی نرسیده حافظ رو از زبون مادریشون بهتر بلدن (راستی چرا کسی ما مردا رو آدم حساب نمیکنه ؟ چرا هیشکی نمیگه زبون پدری ؟ مگه پدر ها زبون ندارن ؟ یا به بچه هاشون زبون یاد نمیدن ؟ ) و بیچاره ها مجبورند 6 ماهی که روزه رو عین هاپو کار کنن تا بتونن واسه یه شب یلدا (به طول شیش ماه ) آجیل و خرده ریز خوردنی و هندونه بگیرن .

اپیزود دوم
شب یلدا های شلوغ با روحیه ام نمیخونه (وای مامانم اینا !!!) . نه  ! جدی میگم . تصور اینکه شش هفت ساعت پسر خاله هام که در گروه سنی الف رده بندی میشن از سر و کولم و جاهای دیگه ام بالا برن و ازم انتظار داشته باشن باهاشون مارپله بازی کنم (و تازه ببازم) ، تصور اینکه علاوه بر شکمی که فعلا از روزی پونزده شونزده ساعت نشستن و خوندن آووردم باید برای حفظ آبرو هم که شده یه حالی به آجیل ها بدم (حفظ آبرو بهانه ای بیش نیست ، خوردنی برای من حکم نگاه کردن به دوربین را دارد برای مهران مدیری) تصور اینکه بعد یکی دو ساعت همه تو گوش هم پچ پچ میکنن و تلویزون روشن برای خودش بندری میزنه . تصور حرفهای صد تا یه غاز و و لابد دویست تا دو غاز و اگر منطقی باشی هزار تا ده غاز و بنا به استقرا  x  تا یک صدم x غاز  ، تصور حافظی که باز میکنند و میگردند دنبال غزلی که احتمال تپق زدن توش کمتر باشه ، و تصور های دیگه باعث میشود به اپیزود سوم فکر کنم .

اپیزود سوم
یک کلبه دو در سه متر که کف اش چوبی است و گوشه اش یک پوستین قهوه ای افتاده و روی پوستین دو تا مخده بزرگه و کنارش یه شومینه هیزمی و کنار شومینه چوب های خرد شده که تا صبح کلبه رو گرم میکنه . دو تا گرد سوز حبابی سر تاقچه روشنه و یکی هم کنار مخده . یه حافظ قدیمی رنگ و رو رفته و دو تا انار . همین و فقط همین . هیزم ها رو میندازی توی آتیش تا خوب گر بگیره . تکیه میدی به مخده و صنم دلربا موهاش رو لخت و آزاد ول میکنه زیر چونه ات و لم میده  روی سینه ات . انار رو برمیداری و بدون دغدغه فردا ، بدون نگرانی دیروز ، و بدون هیچ بود و نبود ، و بدون بگو تا بشود های سراب ، و بدون غم چسبو شدن پوستین ، دونه دونه اش میکنی و میذاری گوشه لب صنم . حرف نیست . صدا فقط صدای ترق ترق های هیزم هاست و گروم گروم دو قلب . انار که تموم شد کتاب رو برمیداری و بازش میکنی " مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد  نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد " . حافظ است که میاندار کلبه شده است  دلبری میکند و وقتی کار به جایی مثل "خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند   و از زبان تو تمنای دعايی دارد " . بی آنکه از صنم تمنای دعایی کنم  بوی زلف قناعت میکنم و چند نگاه پر دوام و ای داد چه زود صبح شد . 


 چه گواراست این شربت زعفرانی
اما تشنه از محله ی ما رفت
عباس تعزیه .

از سنگچین


توصیه های کوتاهی برای خواندن
مدير مدرسه جلال آل احمد / موش گرسنه صمد بهرنگی / زاری کردن مجنون در عشق لیلی لیلی و مجنون نظامی / زیر درخت لیل هوشنگ گلشیری / بچه ي تُخص چخوف / فرار از آلکاتراس آقای صفر و نیم /  صدا کن مرا، صدای تو خوب است! از دستنوشته های یک مترسک / آدم کش ها همینگوی / از وسط برو عزیز نسین /دست دادن یا دست ندادن مسئله این است !  از سنگچین

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:35  توسط آقای صفر و نیم  | 

اپیزود اول :
دختر بندری !!! لابد الان جلوی چشمتان یک دختر سبزه مجسم میشود که یا تو ساحل مشغول رقصیدنه یا سر لوله فشاری داره یادگاری مینویسه . و لابد هم اهل آبادان یا اهوازه !! چرا وقتی من گفتم دختر بندری یه همچین چیزی رو مجسم کردید ؟ مگه بندر چابهار ، بندر نیست ؟ چرا هیچ کس دختر های اون بندر رو جز برند "دختر بندری" نمیشناسه ؟ حالا چابهار به کنار ، مگه انزلی بندر نداره ؟ اتفاقا دختر های بندر انزلی خیلی هم سفید هستتند و  کلا با برداشت ذهنی شما متفاوتنند .یا مثلا بندر شرفخانه بالای دریاچه ارومیه . اصلا اینها به کنار . چرا وقتی میگویم "دختر بندری" کسی به یاد دختر های ساکن بندر هونگ کنگ یا آمستردام یا لیورپول نمیوفته ؟

اپیزود دوم :
به این داستان یک خطی دقت کنید
"دوست من یک دختر دبستانی داشت که یک روز بعد از تمام شدن مدرسه یه گربه رو میبینه و یه احساسی بهش دست میده "

لابد میگید گربه سیاه بوده و اون احساس هم ترس بوده !!! لااقل تو یه تست روانشناسی از هر 100 نفر 90 نفر این برداشت رو داشتن ، در صورتیکه میتونست گربه سفید باشه و اون احساس شعف و خوشحالی باشه .

اپیزود اصلی :
وقتی به شما میگویم "قرض الحسنه " ناخوداگاه واژه هایی مثل " جوایز ارزنده " + "اتومبیل سواری" + "سفر عمره " + "پول نقد " و انواع و اقسام اسامی بانک ها و موسسات اعتباری رو تجسم میکنید !! چرا ؟ قاعدتا اگر یک مریخی همین الان از مریخ آمده باشد و مثلا از شانسش توی فیروزکوه فرود آمده باشد لابد اولین کاری که میکند اینه که بیاد کتابخونه ملی و چند تا فرهنگ لغت رو اسکن کنه و یاد بگیره و وقتی هم بهش میگن " قرض الحسنه " برایتان مثل پلپل (بلبلی است در مریخ) بهتان میگوید که : "عبارت است عملی انسانی و توصیه شده و نوع دوستانه که انسانی بدون چشمداشتی پول یا وسیله مورد احتیاجی را به دیگری قرض میدهد تا نیاز طرف دوم برطرف شود " . مریخی را به حال خودش رها کنید و به من گوش کنید . حقیقت چیزی جز این نیست که بانک ها فقط برای جذب سرمایه ، همان سرمایه ای که می اندارند در اقتصاد سرماخورده ی بیست و پنج درصد تورمی ، سالانه میلیارد ها تومن هزینه تبلیغات تلویزیونی میکنند و من و تو را به وعده های جایزه های کلان گوش مخملی فرض میکنند و آخرش هم یک "امر خیر" می آورند که از آن کلاه های (...) هم سر خودشان و خودمان گذاشته باشند . و دریغا از این که به کسی همان مبلغی که تو قرض داده ای ، قرض بدهند (امتحانش خیلی راحت است به اولین بانکی که میبینی مراجعه کن و بگو من وام قرض الحسنه میخوام ) .


دست از پا درازتر :  تصویر مربوطه

قانون : تصویر مربوطه


 دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست

که شنيدی که در اين بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست


اثر یك پسر سیاه پوست  : وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد می شی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی وتو به من میگی رنگین پوست


 توصیه های کوتاهی برای خواندن:

نقشبندان هوشنگ گلشیری / خطاب معشوق با قاصد عبید زاکانی / یک هلو و هزار هلو صمد بهرنگی / رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی لیلی و مجنون نظامی / کلاس درس غلامحسین ساعدی / تنبلی در دنیای مهندسی آقای صفر و نیم / ناکامي چخوف / مسلول جلال آل احمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:26  توسط آقای صفر و نیم  | 

در صورتيکه شما يک کارمند ، يک استاد دانشگاه ، يک محصل ، يک خانه دار ، و کلا يک آدم حسابي هستيد برويد دنبال کارتان چون اين مطلب را براي شلغمها نوشته ام و تنها خود شلغمها هستند که به دردشان ميخورد . از ما گفتن بود از شما نشنيدن .

خوب شما يک شلغم هستيد . اما با شلغم هاي طول تاريخ فرق داريد . در تاريخچه شلغمها هميشه آنها به درد ميخوردند . ميشد با آنها بوخور داد . خواص ضد سرطاني داشتنند و از اين حرفا . اما شما شلغم عزيز همانطور که خودت بهتر ميداني تک به تک واحد هاي دانشگاهت را پيچوندي و با هزار دوز و دونگ طي شونصد ترم مشروطي و با کمک پاچه خواري هاي خودت و الطاف اساتيد مربوطه مدرکت را گرفتي و خودت بهتر از من ميدوني که به همان علت فوق حيف باقالي که بارت کنند .

آقای صفر و نیم - شلغم کوئیست

کار و حرفه و هنري هم که نداري و تمام عمرت را يا سر کوچه و اين پاساژ يا اون پاساژ  روزت رو شب کردي يا پاي کامپيوتر دکتراي چت گرفتي و در بهترين حالت لاکسور بازي کردي . و همه اينها در حالي بود که ميدانستي تويوتا در 10 دقيقه سه تا ماشين ميسازد و ميدانستي که اگر يک هفته برق ژاپن قطع شود اقتصاد کره به آن ميرسد و چيز هاي ديگري که ميدانستي و خودت را کوبوندي به کوچه علي چپ . بگذريم !! حالا چشمت را باز ميکني و ميبيني که اي داد بيداد . تخمه بو ميداد . به ما نميداد . و چون حتي خاصيت شلغم بودن هم نداري ، و تا حالا هم کسي شلغم را لاي جرز ديوار نکرده و از همانجاي ديگر که تو شلغم  ولايت ما هستي و خاک اينجا تا حد بسيار بالايي مواد معدني مضري مثل تنپروريوم ، کاليبرانيوم ، مفتخوريوم ، دارد دلت ميخواد که يک شلغمي شوي که يک شبه  اتوبان صد ساله را برود . تصميم ميگيري که بروي يک جايي مثل شلغم کوئيست و شلغم هاي ديگري مثل خودت را پرزنت کني . پس شلغم عزيز بدان و آگاه باش که  اگر مثل ژاپني ها روزي 5 ساعت بخوابي و بقيه اش را مثل آدم (حالا يادت باشد يک روز در باره آدم ها باهات صحبت کنم) کار کني(حتی اگر کارت این باشد که پر توی بالشت کنی) آنوقت ديگر يک شلغم مفيد هستي و خير سر بابات يه اپسيلون توليد ناخالص ملي واسمون داري .


بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود.  یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست


توصیه های کوتاهی برای خواندن :

نزد سلماني چخوف / عکاس با معرفت جلال آل احمد / پیغام فرستادن عاشق به معشوق عشاق نامه عبید زاکانی / آتش زردشت هوشنگ گلشیری / ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی / در صفت عشق مجنون لیلی و مجنون نظامی / برای نه نه نود و نه آقای صفر و نیم / گیله مرد بزرگ علوی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:56  توسط آقای صفر و نیم  | 

 
ديروز داشتم به اين فکر ميکردم که اگر در زمان شيخ سعدي شيرازي ، يکي از اجداد اديسون برق را ، و يکي از اجداد گراهامبل تلفن را و يکي از اجداد تننبام و ساير عالمان کامپيوتر و شبکه ، اينترنت را اختراع کرده بودند و pc هاي خانگي هم در هر خانه شيراز وقت موجود ميبود ، آنوقت
- سعدي وبلاگ نويسي ميکرد ؟
- اگر ميکرد قالبش را چي ميگذاشت؟ اسليمي يا صورتي با يه خرس عروسکي که يه قلب گنده رو بغل کرده يا مشکي يا ميداد براش طراحي کنن ؟
- اسم وبلاگش رو چي ميذاشت ؟ بوستان ؟ گلستان ؟ دستنوشته هاي يک مسافر ؟ مارکوپولو وارد ميشود ؟ دانلود بهترين حکايات ؟ جنبه نداري نيا تو ؟ مصلح الدين مردي براي تمام فصول ؟
- و از همه مهمتر حکاياتش را ميگذاشت توي وبلاگش يا صبر ميکرد هفتصد سال بعد چاپ بشه ؟ کد جاوا ميذاشت تو وبلاگش که مطلباشو کسي کپي نکنه ؟
- اصلا اگر تمام گلستان رو پست به پست ميذاشت تو وبلاگش معروف ميشد ؟ محبوب ميشد ؟ چهره ميشد ؟ وبلاگ نويس برتر ميشد ؟ شاعر زمان ميشد ؟ آمار بازديدش چه قدر بود ؟
- به کيا لينک ميداد ؟ به کيا لينک نميداد ؟ از ويکي پديا و ويکي سورس به خاطر نشر حکاياتش گله ميکرد ؟ ميرفت تو وبلاگ هاي ملت کامنت بذاره که بياين تبادل لينک ؟ تو آي طنز پست ميزد ؟ تو پروفايلش چي مينوشت ؟ تو قسمت مديريت وبلاگ هاي کيا رو جز دوستان ميزد ؟ حافظ که بچه محل بوده ؟ مرحوم مغفور رودکي ؟ اصلا با اسم مستعار ميزد يا اسم اصليش ؟ سياسي هم مينوشت ؟ پست عشقولانه هم ميزد ؟
و همه اينها سوالاتي است که خود سعدي بايد جواب دهد ، به من و شما چه .
 
حالا به اين فکر کنيد که سعدي گلستان رو منتشر نميکرد و ميموند گوشه خونه و 700 سال خاک ميخورد و حالا يه بساز بفروشي تو شيراز بعد از خراب کردن يه خونه کلنگي گلستان رو پيدا ميکرد و به عنوان تحفه ميداد به بچه اش (دقت داريد که سعدي ديگر معروف نيست و کسي هم نميداند اين کتاب مربوط به کيه ) . اون بچه هه که از قانون کپي رايت و اينا خبر نداره ، ميره يه وبلاگ ميزنه و شروع ميکنه حکايت به حکايت سعدي رو پست کردن . حالا سوال من اينه : بين اين هفت هشت ميليارد صفحه وب ، بين اينهمه وبلاگ نويس ، بين اينهمه شب شعر و وبلاگ تخصصي داستان کوتاه نويسي و حکايت نويسي و اينها آيا باز هم گلستان سعدي اون شهرت خودش رو پيدا ميکرد ؟ حالا گلستان هيچي ! وبلاگ اون بچه بساز بفروشه چهره ميشد واسه خودش تو وب ؟ حالا شايد بگين حکايات گلستان مقتضيات زمانش بوده و جواب سوال سخته !  پس اين سوال رو در مورد ديوان حافظ که ميگن فارغ از سال و ماه و براي تمامي قرون سروده شده ميپرسم . جواب شما رو نميدونم و جواب خودم رو هم که ميدونم براي خودم نگه ميدارم ولي اولين نتيجه اي که من از صورت سوال ميگرم اينه که اگر قانون کپي رايت رعايت ميشد اونوقت اون بچه بساز بفروشه ميرفت عين بچه آدم نسخه خطي رو ميداد به ميراث فرهنگي شيراز و اونا هم لابد به قدمت اثر پي ميبردن و اونوقت نسخه رو ميذاشت تو موزه و لابد متنش رو هم تو يه سايت پدر مادر دار منتشر ميکردن و  خلاصه شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي هم معروف ميشد .
 

 
ميگن يه شيميداني به نام ادوارد بنديک تو سال 1903 وقتي تو آزمايشگاه شيشه حاوي سلولويد از دستش ميافته و شيشه نميشکنه به اين نتيجه ميرسه که يه لايه نازک دور شيشه ايجاد شده و سالها بعد در صنايع اتومبيل سازي از نيتر و سلولز  براي ايمن سازي شيشه هاي ماشين استفاده ميشه .
ديروز در سال 2009 يه ليوان حاوي شير از دستم افتاد و شکست . به اين نتيجه علمي رسيدم که چه شير يارانه اي باشد چه آزاد هيچ فرقي نميکند به هر حال ليوان ميشکند . و مهمتر از آن چه تخم مرغ را روي سنگ بياندازيد چه سنگ را روي تخم مرغ اين تخم مرغ است که محکوم به فناست . پيدا کنيد تخم مرغ فروش را .
 

  دست بردار   /  فرانتس کافکا  

   سحر بود و خيابان‌ها پاكيزه و خلوت، در راه رفتن به ايستگاه راه آهن بودم. همين كه ساعت برج را با ساعتم مقايسه كردم، دريافتم كه از آنچه فكر مي‌كردم، ديرتر شده بود. بايد شتاب مي‌كردم، هراس اين كشف، مرا در ادامة راهم نامطمئن مي‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمي‌شناختم، خوشبختانه پاسباني در آن نزديكي بود، به سويش دويدم و نفس نفس زنان نشاني را از او پرسيدم. تبسمي‌بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشاني مي‌پرسي؟» گفتم: «بله. آخر نمي‌توانم آنجا را بيابم.» پاسبان گفت:« دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشي بلند همچون كساني كه مي‌خواهند در تنهايي بخندند، از من روي گرداند.      


 
یکی از مزایای وبلاگ نویسی این است که آدم گاهی خیلی اتفاقی میفهمد که قرار است موضوع انشای امتحان نهایی دانش آموزان یه مقطعی " انشا در مورد سفر خیالی " باشد . چرا که خیلی اتفاقی شونصد هزار نفر توی گوگل این " انشا سفر خیالی" رو سرچ کرده اند و آمده اند ، رسیده اند ، اینجا . و این یعنی .... یعنی اش را ول کن !! حفاظت از موضوع انشا رو بچسب !!  تصویر مربوطه . بعد فردا پس فردا از این بچه انتظار داریم که وقتی میرود دانشگاه تبدیل به یه کپی کار متقلب نشود !!
 

 
 
توصیه های کوتاهی برای خواندن

کباب غاز محمد علی جمالزاده/دفترچه پس انداز   آلبا دسس پدس /نه مثل هميشه! از دستنوشته های یک مترسک /افسانه محبت صمد بهرنگی / عرض شوق عشاق نامه عبید زاکانی /چنار هوشنگ گلشیری / عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر لیلی و مجنون نظامی / شوهر آمريکايي جلال آل احمد / گنج قارون آقای صفر و نیم/ آدم مغرور آنتوان چخوف /

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:24  توسط آقای صفر و نیم  | 

توي خونه خاله آقاي صفر و نيم در مورد شخص آقاي صفر و نيم يک قانون وجود دارد : تعارف بي تعارف . يعني يه جورايي من نقش صاحبخونه رو دارم و باز کردن بي اجازه در يخچال و در کابينت ها و در قوري و در حموم (نه نه !! اين يکي اجازه ميخواد ) جز احکام شرعيه مباح شمرده ميشه بلکه در مورد يخچال مستحب موکد . حالا تصور کنيد بعد از يک هفته مراقبه نفس و لب نزدن به حتي يک عدد قند سفيد من وسط آشپزخانه خاله ام اينها وايسادم و دارم با يک جعبه شيرني ناپلوئوني پدر مادر دار عشقبازی و  عبادت ميکنم (مگه نميگن نگاه به پدر و مادر عبادته ) . منو بگي !!! يه دستم تو جيب سوئيشرتم   دارم توت خشک هايي که جايگزين قند و شيريني کرده ام را لمس ميکنم . يه دستم هم سيلاب لب و لوچه رو پاک ميکنم . لامصب اين چه استعدادي است که من دارم . جوانهاي مردم ميشوند استعداد درخشان فيزيک ، استعداد درخشان نجوم ، و در انزل درجات استعداد درخشان مخ زني و استعداد درخشان کمر باريکي اونوقت ما ميشيم استعداد درخشان چاقي . مطمئن بودم که به اندازه حجم اون ناپلوئوني مکعب مستطيل (مساحت قاعده در ارتفاع ) به چربي هاي دور شکم و دور جاهاي ديگرم ! اضافه ميشود . (منظورم لپ و غب غب (قب قب)است ها يه وقت فکر هاي ديگه نکنيد) .

بنابر اين تصميم گرفتم از ترفند هاي روانشناسي استفاده کنم و چشمام رو ببندم و برم تو رويا و يوگا و منگا و اين اشعار پست مدرن . هان !! خوب که دقت ميکم مثل اون فيلمه يه سفينه بزرگ روي شهر سايه ميندازه . اما سفينه گرده و در واقع يه کيک گنده است . چون من خودم خالق رويام مردم رو ميفرستم سيزده به در تا خداي نکرده مزاحمي نداشته باشم . بعد سفينه ميشينه وسط ...  آخه کجا بشونمش ! چه غلطي کردم گفتم اندازه يه شهره . آقا جون اندازه استاديوم آزاديه . ميشونمش تو استاديوم آزادي و خودم ميرم يه پنج دقيقه اي از تو vip به عظمت و اقتدار اين هيولاي خامه اي نگاه ميکنم و بعد از راهرو رختکن اينوري ميرم تو زمين . چون روياست عشقم ميکشه هيچ استعداد درخشان کوفتي نداشته باشم و هيکلم هم باشد مثل ..  مثل .. مثل جووني هاي آرنولد (چه غلطا) و به همون دليل مذکور يه خرابه پشت معده ام تعبيه کردم که هر چي اضافه اومد اونجا خالي کنم 9 شب آشغالي بياد ببره . اووهه يه لايه صورتي خامه اي ميبينم . بلندي به درازاي ديوار چين . من هم احساس ميکنم که صفر ونيم کاپرفيلد هستم و خودمو ميزنم تو خامه ها و لايه اول رو رد ميکنم .( حالا به اين که با تونل زدن تو کيک غول پيکر ريزش ميکنه رو سرم و هوا از کجا ميارم و اين حرف ها کار نداشته باشيد . مشکل خودمه ) لايه دوم شکلاتيه . لايه سوم دوباره صورتي خامه اي با خال خال هاي قرمز و گيلاس اضافه، لايه چهارم با تعجب ميبينم که يه لايه نازک نون بربري ه .  ساعتها مشغول حفر تونل براي رسيدن به مرکز زمين ، ببخشيد اون که يه فيلم بود ، به مرکز کيک هستم . ارسطو وار به  جمع شدن چربي هاي بي تربيت توي خرابه هه ميخندم و نگران ماهيانه آشغالانسي ها هم نيستم چون روياست و حال ميکنم ماهيانه ندم . بعد ساعت ها سير و سلوک به مرکز کيک ميرسم .

 آنجا يه جعبه ناپلوئوني موجود است که هر کدامش براي خفه کردن يک عمله افغاني کافيست . دست هايم را پشت سرم حلقه ميکنم و مثل مسابقات قديمي ماست خوري سعي ميکنم خودم را با ناپلوئوني ها خفه کنم که يهو کيک غيب ميشه و کريم باقري رو ميبينم که داره از رو نقطه پنالتي اونور زمين به دروازه اونوري گل ميزنه .پس بگو اون بربري وسط کيک من چي کار ميکرده . دوزاريم ميافته  که روياهاي من و کريم باقري تداخل داره و تف به صاحاب اين مخابرات که هميشه سيم رو سيمه . يهو خودمو وسط آشپزخونه خالم ميبينم و کماکان جعبه شيرني زليخا وار "هيت  لک " ميگويد و ميخواهد خودش را بر من عرضه کند و من هم يوسف وار اصرار دارم که "معاذ الله انه ربي احسن مثواي" که لامصب اين نفس لوامه (یا همان نفس نپاله : نفسی است که انسان را به ناپلوئونی وسوسه میکند) از پايين سيخونک ميزند که "پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت ... نا خلف باشي اگر به يه ناپلوئوني نفروشي؟ " و شما هم که ميدانيد ترک شيرينيجات از ترک سيگار هم بد تر است . سيگاري ها لااقل يه آدامس نيکوتيني دارند . اما ما چي ؟ توت خشک اصلا آدم را نئشه نميکند و سر دل آدم را هم نميگيرد . شايد بعدا چيز هايي مثل ناپلوئوني دو نيم درصد چربي اختراع شد ، اما من که تا اون موقع دوام نميارم . لاجرم نداي " بيا منو بخور" هاي اون لاکردار رو لبيک گفتم و به طرفه العيني قلندر وار توت خشک ها رو غلاف کردم و با نثار يک فاتحه آبدار به روح  روان مرحوم مغفور ، شادروان ، تازه گذشته ، ناپلوئون ، بکردم آنچه نبايد ميکردم .


وقتی تب می‌کنم زبانم باردار می‌شود،
واژه‌هایم همواره در تب به دنیا می‌آیند...
آنقدر نگران از دست ندادن پولهایش است اسمش را گذاشته‌ایم آقای نری‌مانی! 

 از مهدی استاد احمد


 ای برادر تو همان اندیشه ای   مابقی پوست و پیاز و دنبه ای!  

از سیب زمینی خورها

 


غزل  سعید بیابانکی / در باغ ديوانه خانه جبران خلیل جبران/ برهان قاطع در حدوث آفرینش لیلی و مجنون نظامی/ در بهار چخوف / سخن در عشق عشاق نامه عبید زاکانی/شرحی بر قصیده جمیله هوشنگ گلشیری / نزديک مرزون آباد جلال آل احمد / صافارانیموس آقای صفر و نیم /انتخاب سوپي  اثر   اُ هنری

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:0  توسط آقای صفر و نیم  | 

آدم و حوا وقتي هنوز تو بهشت بودند ، صبح يک روز جمعه ساعت 11 از خواب بيدار شدند . حوا به آدم گفت : قربونت برم عزيزم ، امروز رو آدم باش و شلنگ چال (کوهي در بهشت) رو بي خيال شو و بيا بريم جمعه بازار . حوا يک دست 24 پارچه سرويس آرگوپال (ماده اي مانند شيشه که در بهشت عمل مي آيد) خريد و آدم هم من رو  خريد . من اون زمان ها يک بيل بودم که دسته نداشتم و چون آدم ميخواست از يک درختي که فکر کنم درخت سيب بود يک شاخه به عنوان  دسته بيل براي من بکند ، از بهشت بيرونش کردند . حوا هابيل رو خوب تربيت کرده بود و نميذاشت با بچه هاي کوچه بازي کند ، اما قابيل موهاش رو سيخ سيخي و فشن ميکرد و خلاصه اين قدر لات شده بود که نميدونم واسه چي يه روز منو برداشت زد تو سر داداشش . (قابيل هابيل رو با بيل ؟ يا هابيل قابيل رو با بيل ؟ الهده مع الراوي) . من همانجا افتادم و چون قابيل روم خاک ريخته بود ، با اولين نم بارون جوونه زدم و رشد کردم . چند سال بعد صحنه جنايت قابيل شده بود مزرعه بيل . باد گرد هاي من رو به سرتاسر دنيا برد و کم کم در تمام دنيا کشتزار هاي بيل بوجود آمد . قرن ها بعد وقتي بابلي ها با کوروش هخامنشي خرده حساب پيدا کردند اومدند سراغ من و  با کمباين افتادند به جون کشتزار هاي بيل تا از پس کوروش بر بيان ، يوناني ها با هوش تر بودند و در جنگ هاي پلوپونز سر فلزي من رو ذوب کردن و باهاش نيزه ساختن و با دسته ام هم دسته نيزه ، اگر همنوعان من نبودند چنگيز خان از بقال سر محلشون رو هم نميتونست حق و حساب بگيره، اسکندر که به آسيا حمله کرد با چوب هاي دسته هاي بيل ارابه ميساخت ، جنگ هاي صليبي رو که ديگه نگو ، مزارع بيل به صورت مهندسي ژنتيک سرتاسر اروپا رو پوشونده بود ، بعدها سربازان ناپلوئون کاکل بيل را قلقلي ميکردند و ميذاشتند تو لوله هايي و به سمت هم شليک ميکردن ،

 منو ننداز پایین - آقای صفر و نیم

 يادش بخير واترلو ، من خودم اونجا از بيخ گوش ژنرال ولينگتون رد شدم ، من در چالدران بودم ، انقلاب فرانسه رو درک کردم ، صد و دو سال توي آمريکا کلي به کابوي ها حال دادم ، شمالي ها مرا ميزدند تو سر جنوبي ها و جنوبي ها مرا ميزدند تو سر سياه ها ،تو نبرد استلين گراد که هم قنداق بودم هم سرنيزه ، هم ضد هوايي ، سالها تو ويتنام نوع بشر از من کار کشيد ، تو خليج خوک ها هم بودم ، اين  سوماليايي هاي سياه سوخته فکر ميکنيد اگر من نبودن عرضه داشتند گربه هاي محلشون رو نسل کشي کنن ؟، هزاران تن از همنوعان من تکه تکه شدند و اسمشان شد سرنيزه و تير و ترکش خمپاره و در طول هزاران سال ، به تن هزاران انسان نشستند . خيلي از همنوعان من هم به کارخونه هايي برده شدند و ذوب شدند و بمب هاي مخروطي شکلي باهاشون ساختن و دادن دست خلبان ها که بندازند رو هيروشيماها و ناکازاکي ها و غزه و پراگ ها و برلين ها و  کابل ها و موصل ها و بغداد ها و سردشت ها و فکه ها و ... و هيچ کسي نيست از آدم ها بپرسد که چرا باغچه هايشان را با ما بيل نميزنند و اصرار دارند همنوعان مرا تکه تکه کنند و در تن آدم ها بکارند .


ویکتور هوگو :   قحط و بیماری در مقام مقایسه با جنگ چیزی نیست، زیرا خود این دو نیز زائیده عواقب وخیم و ناهنجار جنگ هستند


 توصیه های کوتاهی برای خواندن :

به نام ایزد بخشاینده لیلی و مجنون نظامی / معصوم دوم هوشنگ گلشیری / غزل عشاق نامه عبید زاکانی / ديوار چخوف / بچه مردم جلال آل احمد / سگ دانا جبران خلیل جبران / مشت زن حرفه اي همینگوی / ما آدم نميشيم عزیز نسین / کابوس هوش مصنوعی آقای صفر ونیم / حكايت شغل كاذب  زروئی نصر آباد / رؤياهايم را مي‌فروشم  گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:9  توسط آقای صفر و نیم  | 

نود بانوان
این حسین کیست
شب یلدای کلاسیک
دختر بندری
شلغم کوئیست
وبلاگ سعدی
رویای ناپلوئونی
درد دل های یک بیل
شونه خاکی جاده
جبر و احتمال
آدم شدن چه آسون
گربه شرودینگر
عصب کشی
ماه و سیاه چاله
پشه بند
فرار از آلکاتراس
تنبلی در دنیای مهندسی
برای نه نه نود و نه
گنج قارون
صافارانیموس
کابوس هوش مصنوعی
بنگاه اصغر چاخان
این مهندسان خسته
این تمدن چند هزار ساله
دانشگاه شناسی
نامه بفرست
کورلئونه و دریانوردی
خانم حنا در شانزالیزه
مهندس کبریت فروش
حماسه حقوق
بابی ساندز
دوچرخه دو نفره
عشق افلاطونی
عکسبرداری ممنوع
پر رو ها به بهشت نمیروند
پترس مهندس فداکار
از شیر پلا تا جزیره
انشای حسن کچل
راه نمکی
وقتی تنگ میگیرد
تاریخ مصرف گذشته پولکی
میبخشی یا نه
اندر مضرات برنج اصغر
افسانه توشیشان
اساتید سریال سازی
دامنی که از کف برفت
بیست و چهار تمام
آب شیرین کن
پنجمین خورشید
نصفه شب های یادگار امام
بچه های تکنولوژی
حداکثر قیمت مصرف کننده
دوچرخه سیبیل بابات میچرخه
نجاری در اتاق خواب
مرده شور مخترع
سخن صفرم
اونايي که آقاي صفر و نيم
 گاهي ميخوندشون
اونايي که آقاي صفر و نيم
رو گاهي ميخونن
نوشته هاي قبلي
آقاي صفر و نيم



 



RSS
+
افسانه هاي امروزي
ابوالفضل زرويي نصر آباد
خرده داستان هاي
ارنست همينگوي
نوشته هاي
جبران خليل جبران
داستان هاي کوتاه
آنتوان چخوف
هفت پيکر
نظامي گنجوي
داستان هاي کوتاه
جلال آل احمد
نظم و نثر
متقدمین و متاخرین